وامبری در گمش تپه (قئزل افندی)


وامبری در نقش یک درویش- Armin dressed as a Muslim dervish آیغئت: صبح روز بعد یعنی سیزدهم آوریل/ ۲۴ فروردین که سرحال و با نیروی بازیافته از خواب عمیق دوشین و بستر نسبتاً راحتم برخاستم دیدم حاجی بلال کنارم ایستاده و مرا به گردش دعوت می کند. در اثنای قدم زدن اندرزم داد که حال وقت آن رسیده از حال و هوای افندی بیرون بیایم و جسماً و روحاً درویش شوم و چنین ادامه داد : « تو باید دیده باشی که من و تمام همسفرانم ، بدون تمایز سن و سال ، برای این مردم فاتحه (دعای خیر) گفته ایم. می دانم شما در کشور روم عادت به این کار ندارید اما مردم اینجا آن را از تو انتظار دارند و شما که درویش هستید چنانچه وظایف درویشی خود را به نحو اکمل انجام ندهید مردم را خیلی متعجب خواهید کرد. شما نحوه دعا را می دانید ؛ آن را با اطمینان و با حالت اخلاص واقعی ادا کنید ؛ و اگر شما را بر بالین شخصی بیمار بردند می توانید « نَفَس » خود را به او ارزانی دارید ؛ اما همیشه با خاطر داشته باشید که دست خود را برای گرفتن صدقه دراز کنید زیرا همه به خوبی می دانند که ما دراویش بر پایه تجارب مقدس خود گذران می کنیم و گرفتن نیاز را هیچ گاه از طرف ما کار خلافی نمی دانند ».
آنگاه معذرت خواست که جسارت کرده و مرا تعلیم داده و اضافه کرد مقصودش تنها خیر و صلاح من است. نیازی به گفتن نیست که تا چه اندازه مدیون نصایح و مراقبتهای او بودم زیرا انگیزه ای جز علاقه خالصانه به من نداشت.
در این فرصت نیز دوستم اطلاع داد که خانجان و دیگر ترکمانان با وضع مشکوک و غریبی درباره من کنجکاوی کرده اند و او با مشکل زیاد توانسته است ایشان را قانع کند که مسافرتم واجد هیچ گونه صورت رسمی نیست. ترکمنها فکر می کردند از جانب سلطان با نوعی مأموریت سرّی و محرمانه ضد روسی به خیوه و بخارا اعزام شده ام. حاجی بلال معقولتر از آن بود که بکلی برداشتهای آنان را در این مورد انکار کند زیرا بخوبی می دانست ترکمنها برای سلطان حرمت فوق العاده ای قایلند و از این رهگذر نیز توانسته بود احترام زیادی نصیب من کند.
به اقامتگاهمان بازگشتیم و خانجان و تمتم خانواده و بستگان و دوستان فراوانش را در انتظار خود دیدیم. او زن و مادر پیرش را آورده بود تا برایشان دعای خیر طلب کند. همه حاضران را یک به یک دعا کردیم . سپس خانجان اعلام کرد طبق سنت ترکمنها ، مهمانان مانند نزدیکترین اعضای خانواده او محسوب می شوند و ما می توانیم بدون کسب اجازه یا وجود هیچ مانعی نه تنها در بین تیره اش ، کِلت ، گردش کنیم بلکه می توانیم به میان طایفه یموت هم برویم و اگر کسی جرأت نماید تار مویی از سر ما کم کند خود می داند در مقابل چنین هتک حرمتی چه عاقبتی نصیبش خواهد شد ؛ میزبانمان ادامه داد « دست کم باید دو هفته دیگر نزد ما بمانید تا شاید بر حسب تصادف قافله ای به خیوه برود. استراحت کنید ، به چادرهای دیگر سر بزنید ، ترکمن هیچ وقت نمی گذارد درویش دست خالی چادرش را ترک کند ، ضرری ندارد کیسه های نان خود را پر کنید چون از اینجا تا خیوه و بخارا سفری طولانی در پیش دارید‌ ».
با خوشحالی به نصیحت او عمل کردیم. در طول همان روز اول به همراه خانجان یا برادر و دوستان خانوادگیش به چند اوبه سرکشی کردم . پس از آن ، همراه حاجی بلال برای ذکر دعای خیر ، و همراه حاجی صالح برای عیادت بیمارانی رفتم که او مکرر برای شفایشان انگشتان خود را در کاسه آب فرو می برد و نم آن را به ایشان می پاشید. در همان حال که او به مداوا مشغول بود ، من نیز به گفتن دعای خیر می پرداختم و در عوض هدیه ای مثل تکه ای لباس ، ماهی خشک شده و یا چیزهای جزیی دیگری می گرفتم. نمی دانم به علت شفاهای موفقیت آمیز بود یا مردم برای دیدن این حاجی اهل روم می آمدند که بیماران دسته دسته به من مراجعه می کردند و من هم با ذکر دعای خیر یا نفس دمیدن من هم ذکر دعای خیر یا نفس دمیدن به آنان و یا تقریر طلسم به مداویشان می پرداختم. اینجا و انجا مردم شکاک فکر می کردند مأمور سیاسی هستم و با تردید بسیار به درویشیم می نگریستند ، لیکن چندان توجهی ننمودم.
روزانه بـه تعـداد آشنایانـم افـزوده می شـد که شاخص ترین
اشخاص را نیز دربر می گرفت. خاصه از دوستی قیزیل آخوند ، که نام واقعیش ملامراد بود بسیار بهره بردم. سفارشهای این دانشمند ممتاز ، که همگان او را محترم می شمردند ، مفتاح گشودن هر دری به شمار می رفت. از دوران تحصیل خود در بخارا ، کتابی در باب علوم دینی مسلمانان به زبان ترکی عثمانی همراه آورده بود که در فهم آن قدری مشکل داشت ؛ و من فرصت آن را یافتم تا با راهنمایی مناسب ، او را ممنون خود سازم. از گفتگو با من از ته دل خوشحال بود و هر جا می نشست با حرمت فوق العاده از من سخن می گفت و دانش فراوان مرا در خصوص کتابهای اسلامی می ستود. و نیز موفق شدم تا احساسات مهرآمیز « ساتلیغ آخوند‌ » روحانی بسیار محترم دیگر را نصیب خود کنم. زمانی که برای نخستین بار او را ملاقات کردم به نحو خاصی پروردگار را سپاس گفت که این قسمت را نصیب او کرده تا در وجود من ، مسلمانی از اهالی روم ، سرچشمه حقیقی دیانت را زیارت کند. وقتی که مردم در حضور او سفیدی بشره ام را مطرح می کردند ، با اصرار می گفت این « نور الاسلام » حقیقی است که از چهره ام می تراود و فقط نتیجه رحمت پروردگار در اعطای حق نخست زادگی به مؤمنی از اهالی باختر زمین است. در کسب دوستی ملا دردیس که دارای مقام قاضی اعظم ( قاضی کلان ) نیز بود کوتهای نکردم ؛ چون زود پی بردم که علما تنها طبقه ای هستند که می توانند هرگونه نفوذی را بر این مردم بیرحم اعمال کنند. به عنوان گونه ای دانشمند نیز موفق شدم در تحصیل حرمت عمومی نیز شرکت کنم که مثال ذیل مؤید آن است. در خاک گمش تپه خرابه های متعلق به عهد یونان باستان دیده می شد که باحتمال دژی بوده که به دست اسکند ساخته شده و نام خود را به این ناحیه داده است. این خرابه ها تنها دیوارهای سنگی هستند که می توان در تمام این حول و حوش پیدا کرد. مردم فکر می کردند گمش تپه محل مناسبی برای اسکان اصلی یموتها و تأسیس مسجدی سنگی برای عبادت خداست؛ خاصه که مصالح لازم هم برای بنای آن به حد زیاد در بقایای باستانی در اختیار بود. قیزیل آخوند مرا به عنوان داناترین و باتجربه ترین درویش ، در این امر صالح شخیص داد تا مکان و موقعیت صحیح قبله و محراب مسجد را تعیین کنم ؛ کاری که به آسانی انجام دادم.
همراه قیزیل آخوند به گشت و گذار چهار روزه ای به سرزمین یکی از تیره های طایفه یموت ، مستقر در خاور گمش تپه ، و به منطقه [طایفه] گوکلانهای ترکمن رفتم. هنگام بازگشت شنیدم اموال حاجی قاری مسعود ، یکی از همراهان ما ، که در چادری زندگی می کرد که از آن به عنوان مسجد هم استفاده می شد ، مورد دستبرد واقع شده است. همه جا برای اموال دزدی گشته ولی نیافته بودند. عاقبت شیخ یا امام در تجمع عامه مردم اعلام کرد اگر اموال سرقت شده در مدت معینی به صاحب اصلی آن مسترد نشود او دزد را نفرین خواهد کرد . تهدید مؤثر افتاد ، زیرا هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته بود که سارق با پشیمانی و خواری خود را معرفی کرد و اموال دزدیده را به اضافه هدایایی به عنوان جریمه بازگرداند. در همین اوان هم خبری خوش درباره کاروانی که قرار بود به خیوه برود دریافت کردیم. طبیبان برای سلامتی خان خیوه نوشیدن شیر گاومیش را تجویز کرده بودند و چون در قلمروی او گاومیش پیدا نمی شد « کاروانباشی » خود را به استرآباد فرستاده بود تا دو رأس از آنها را خریداری کند. کاروانباشی از گمش تپه عبور کرد و به استرآباد رفت و قرار شد هنگام بازگشت کاروان ما به او ملحق شود. نمی شد راهنمایی به این مطلوبی پیدا کرد ، زیرا کسی بهتر از او به صحرای سوزان آشنایی نداشت.
ساکنان گمش تپه در ترتیب دادن ضیافت به منظورهای دینداری خستگی نمی شناختند و در چنین فرصتهایی لازم بود تا تمامی جمع حاجیان نیز حضور پیدا کنند. یک بار خواستم تا مرا از ولیمه خوری معاف کنند اما میزبان با کوبیدن سقلمه ای سنگین به پهلویم مرا از چادر بیرون آورد ؛ رعایت آداب معاشرت در میان ترکمانان چنین است که « هر چه سقلمه زیادتر باشد ، دعوت مؤدبانه تر است ». در این سورچرانیها رسم بر آن است که میزبان جلوی چادر خود چند تکه پارچه پهن می کند تا مدعوین در گروههای شش تایی به صورت دایره روی آنها بنشینند ؛ اگر مهمانی مجلل تر باشد به جای پارچه قالی پهن می کنند. جلوی هر گروه یک طبق چوبی بزرگ می گذارند که غذای محتوی آن به تناسب سن و سال و تعداد مهمانان تفاوت می کند و مدعوین نیز با استفاده از انگشتان خود ته طبق را بالا می آورند. در خصوص کیفیت غذا هر چه کمتر گفته شود بهتر است. تنها اشاره می کنم که گوشت اسب و شتر خوراک هر روز است.
روز بعد هنگام ظهر گمش تپه را ترک کردیم . خانجان و دوستان و آشنایان دیگر ما را همراهی کردند. یک ساعت با ما ماندند و هر قدر از خانجان تمنا کردم تا باز گردد ، نتوانستم او را به انجام این کار وادارم . با سرسختی در رعایت قوانین مهمانوازی ترکمنها اصرار می ورزید تا مبادا دلیلی برای گله از او داشته باشم . در واقع با قلبی سنگین توانستم برای آخرین بار آغوشم را برای وداع با او بگشایم ، زیرا متوجه شده بودم که خانجان را به عنوان مردی که صاجب شریفترین افکار است و هیچ گونه خودخواهی و منفعت شخصی ندارد ، دوست می دارم ؛ او شخصی بود که مدتی طولانی بهترین شیوه مهمانوازی را نسبت به من و پنج نفر از همراهانم مرعی داشته بود. تأسف می خوردم که نمی توانستم آنهمه مهربانی را به نحو مناسبی جبران کنم لیکن تأسف عمیقترم آن بود که با لباس مبدل و پنهانکاریهای قهری ، ناگزیر شده بودم معتمدترین دوستانم را فریب دهم.

Advertisements

ممنون از دیدگاهی که گذاشتید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: