«بازخوانی جنبش ملی- مردمی تورکمنصحرا» یا تحریف و آشفته نگاری تاریخ؟


بخش اول: نقد دیدگاه های «گروه کار ملی- قومی» سازمان اکثریت

اراز – هرگاه یک جریان سیاسی دچار بحران در عرصه هویتی و اندیشه ورزی میگردد، بعنوان یک ساز و کار دفاعی به بازنویسی و تحریف تاریخ خود می پردازد تا این بحران را برای اعضای خود قابل تحمل تر بسازد. سازمان اکثریت نیز سرخورده از آنچه بر آن گذشت و نا امید از آینده ای که از همیشه نامشخص تر و نامعلومتر و وخیم تر از گذشته آن است، در سایت «اخبار روز» (استناد بر KAR online) از اسفندماه سال جاری با سلسله مقالات و مصاحبه هایی به آشفته سازی و بازآفرینی تاریخ خود در میان ملت تورکمن در ایران که بخش اصلی گذشته این سازمان را تشکیل میدهند، پرداخته است!

  اصولا نامگذاری ارگانی که مسئول پیشبرد دیدگاه این سازمان در مورد مسئله ملی در ایران است، خود همیشه بازتابی مستقیم از نگرش آن نسبت به حل این مسئله در کشور کثیرالملله و چندپارچه اتنیکی ایران بوده است. در اوایل انقلاب که سازمان چریکها در مورد مسئله ملی به چیزی کمتر «حق تعیین سرنوشت تا مرز جدائی» راضی نبوده و هویت یابی خود را نه در سازماندهی طبقه ایکه ادعای پیشاهنگی و نمایندگی آنرا داشت بلکه در نزدیکی به جنبش های ملی و در نهایت استحاله آنها در تشکیلات خود میدانست، کمیته ای بنام «کمیته ترکمنصحرا» در جنب کمیته مرکزی خود بوجود آورده بود تا رهبری آن مستقیما بر روند آسیمیلاسیون این جنبش نظارت و کنترل داشته باشد. با تغییر سیاست این سازمان در مورد مسئله ملی و با رسیدن به هدف استحاله این جنبش در تشکیلات خود و پابپای قربانی ساختن جنبش های ملی در پای رژیم اسلامی برای منافع سیاسی گروهی خود، این کمیته نیز جای خود را به یک شعبه عادی در ساختار تشکیلاتی این سازمان بنام «شعبه خلقها» داد! امروزه نیز با پیوستن دیدگاه این سازمان در مورد مسئله ملی بدیدگاه رایج در میان باستان پرستان و شوونیستهای ملت حاکم، این ارگان نیز منطبق با این دیدگاه به «گروه ملی- قومی» تنزل داده شده است!

  مسلما در اینجا مقوله «ملی» منتسب به ملت حاکم یعنی ملت فارس بوده و مقوله «قومی» نیز منتسب به دیگر ملتهایی استکه سازمان اکثریت به تبعیت از دیدگاه شوونیستی خود آنها را تنها در حد «اقوام» ارزیابی می کند و کسانیکه با توصیف ایران بمثابه کشوری چندملیتی مخالفت می ورزند و حداکثر آنرا همانند سازمان اکثریت، کشوری «چند قومی» می خوانند، مخالف حقوق ملتهای تحت ستم و مخالف برپایی ساختار دولتی مبنی بر خودفرمانی یا نظامهای فدرال و منطقه ای و جانبدار و طرفدار پابرجائی سیستم متمرکز «قدرت مقتدر مرکزی» یا «حکومت مقتدر ملی» هستند! زیرا، شوونیستهای وطنی در ایران معتقدند که «ملت» واحدی استکه از «اقوام» گوناگون تشکیل میشود و ایران نیز کشوری «چند قومی» و نه «چند ملتی» استکه «ملت ایران» (= ملت فارس) را تشکیل میدهند!

حال این «گروه ملی- قومی» تازه نفس اکثریتی بعداز سی و سه سال از «قتل چهار نفر از مبارزان ترکمن» و بعداز ٢٥ سال از اعلام استقلال کامل کانون فرهنگی- سیاسی خلق تورکمن از این سازمان و با اینکه تعدادی از عناصر رهبری این سازمان بدلیل مشارکت در این «قتل» با آدم ربایان و جلادان رژیم اسلامی در مظان اتهام ملت تورکمن قرار دارند، جهت «بازخوانی جنبش ملی- مردمی ترکمنصحرا» در سالهای نخست انقلاب» وارد میدان شده و بزعم خود «با مراجعه به تعدادی از کسانیکه در جریان تحولات این جنبش و وقایع طی شده مربوط به آن بوده اند»، دست به آشفته نگاری تاریخ جنبش ملی- دمکراتیک ملت تورکمن زده است!

با توجه به ماهیت و سوابق اکثریتی ها در عرصه برخورد با گذشته خود، این «بازخوانی» نیز از همان ابتدا بر دروغی بزرگ و بر تنزل ابعاد فاجعه جنایات رژیم در منطقه استوار شده است. آنها می نویسند که «قتل چهار نفر از مبارزان خلق ترکمن»… بدست آخوند خلخالی نماینده آیت الله خمینی برای سرکوب جنبش خلق ترکمن» صورت گرفته است.

اولا، این جنایت یک «قتل» عادی نبوده، بلکه با توطئه مشترک رژیم اسلامی و دیوید روی David Roy دبیر دوم سفارت بریتانیا در تهران و چهره کلیدی این سفارت در اوایل انقلاب اسلامی در ایران (مقاله ای بنام «جاسوسان انگلیس در تورکمنصحرا» در این رابطه از طرف کانون فرهنگی- سیاسی در سال گذشته در نشریات اینترنتی گوناگون- منجمله وبلاگ کانون منتشر گردید) و با همکاری عناصری از رهبری خود سازمان چریکهای فدایی و رهبران بعدی سازمان اکثریت، طی یک آدم ربائی از پیش طراحی شده در حین مذاکره با نمایندگان به اصطلاح دولت اسلامی در محل ستاد مرکزی شوراهای تورکمنصحرا، ده روز قبل از آغاز یورش گسترده رژیم به ملت تورکمن و قبل از ورود خلخالی بعنوان عامل اجرای تبهکاری رژیم در منطقه صورت گرفته بود. این چهار تن که برخلاف تحریف «گروه ملی- قومی» اکثریت، نه صرفا از مبارزان خلق ترکمن»، بلکه از رهبران ملی این ملت بودند و بعداز ده روز از این آدم ربائی و گروگانگیری و با انتقال به تهران، بعداز شکنجه های فراوان بقتل رسیدند و قاتلین آنها جبونانه بدون آنکه شهامت برعهده گرفتن این جنایت خود را داشته باشند، مخفیانه اجساد آنها را در زیر پلی در نزدیکی بجنورد رها ساخته و طی بیانیه ای این عمل شنیع خود را با آفریدن گروهی موهوم بنام «فدائیان خلق ترکمن پیرو مشی مسلحانه» به آن نسبت دادند!

ثانیا، طبق خودافشاگری های بعدی سردمداران این جنایت و بویژه «بنی صدر «رئیس جمهور وقت رژیم در آندوره آیت الله خمینی در بستر بیماری بوده و وظایف او را موقتا آیت الله منتظری بعنوان «نایب امام» برعهده گرفته بود و او بود که خلخالی را با صدور حکمی بعنوان نماینده تام الاختیار خود مأمور سرکوبی مردم تورکمن میسازد. البته خود خمینی نیز این مأموریت خونین و تبهکارانه را به کسی بغیر از خلخالی بعنوان مجنونترین جلاد در تاریخ معاصر ایران واگذار نمیکرد. اما از زیر ضرب خارج ساختن آگاهانه منتظری از طرف سازمان اکثریت، علیرغم واقعیت فوق در راستای خط مشی «اصلاح طلبی» این سازمان و پاک و مبرا جلوه دادن «اصلاح طلبان» رژیم اسلامی از شرکت در جنایات بیشمار رژیم اسلامی، بویژه آیت الله منتظری بعنوان «پدر اصلاح طلبی» در ایران معنا می یابد!

اما، این «بازخوانی» و یا بازنویسی تاریخی دیگر برای جنبش ملی- دمکراتیک تورکمنها در اوایل انقلاب با توضیحات آقای «وهاب انصاری- مسئول گروه کار» این سازمان آغاز میگردد. صحنه گردانی آشفته نگاری تاریخی از طرف این فرد خود بیانگر فقر کادرهای ملی و پرتجربه و ورزیده از میان روشنفکران ملتهای تحت ستم ایران در صفوف این سازمان و تنزل سطح سیاسی و علمی این سازمان تا حد اعضائی استکه خود الفبای سیاست را در خارج از کشور یاد گرفته اند و بویژه با رویدادهای مربوط به جنبش های ملی از طریق تحریفات و دروغهای رهبری این سازمان آشنا شده اند. البته ارتقای نسلهای جدیدتر و جوان سازی یک تشکیلات امریست فی نفسه مثبت و درست. اما در مورد سازمان اکثریت با توجه به انحصارطلبی و قدرت طلبی رهبران و کادرهای اصلی آن، بجای اینکه از ارتقاء و سپردن مسئولیتها به نسلهای جدید با افکار نو و مترقی تر باشد حکایت تلخی است از روند فروپاشی و تنزل خود این سازمان تا حد اینگونه افراد بی تجربه و نوباوه در سیاست! تأسف برانگیزتر از همه نیز «محاسبه» پس دادن از میان معدود تورکمنهایی که هنوز دل در گرو رهبری اکثریت دارند میباشد. در حالیکه خود این افراد از لحاظ تجربه و میزان شرکت مستقیم خود در انقلاب و در جنبش ملی تورکمنها، بهیچوجه قابل مقایسه با «محاسبه» کننده خود نیستند، اما شیفتگی و بی هویتی و ارزانی داشتن حرمت خود به سازمانی بی هویت تر از خویش مانع از دیدن تناقض این امر شده است!

لذا، مقاله به اصطلاح تحلیلی و پرتناقض و پر از اغلاط گرامری و انشائی این مسئول کل «گروه کار ملی- قومی» اکثریت، خود گویای میزان آگاهی گروه «ملی- قومی» وی در مورد مسائل تورکمنصحرا و مسئله ملی در ایران است. این فرد تورکمنصحرا را اگر رژیم گذشته آنرا «گرگان و دشت» می نامید، این نام را با عنوان جدید «پنبه دشت» (که نام کارخانه ای در گنبد بود) جایگزین ساخته که در آن گویا «در پی سقوط سلطنت دیکتاتور، جنبش دهقانی- ملی» در «درون اوباها و کومه های این صحرای حاصلخیز» برپا شده بود! از نظر ایشان، «این جنبش ندای همه ترکمنی هایی بود که از اختناق سیاسی در کشور و اعمال عمال محلی رژیم شاه در منطقه به ستوه در آمده بودند و در نفی دیکتاتوری آزادی خویش می جستند»!!

این مسئول «گروه کار ملی- قومی» که خود زاده یکی از مناطق غیرتورکمن نشین در مجاورت تورکمنصحرا می باشند، متأسفانه این منطقه را نه شناخته اند و نه در جریان مبارزات عظیم آن که توجه سرتاسر ایران و حتی بسیاری رسانه ها و کشورهای جهان را بخود جلب کرده بود (بی بی سی، پراودا…)، قرار گرفته بودند. زیرا، تورکمنصحرا نه یک «پنبه دشت» است و نه خبری از «اوباها و کومه ها» در آن است! این سرزمین با کشاورزی مکانیزه شده نسبت به سایر مناطق ایران و با مردمانی کوشا و فعال و با درجات بالاتری از میزان سواد و تحصیلات عالی نسبت به سایر مناطق ملی ایران توانسته است که زندگی خود را علیرغم وجود شدیدترین تبعیض ملی، اجتماعی و فرهنگی از مدتها قبل از انقلاب تغییر و آن «اوباها و کومه ها» (دهات و کلبه ها) را بتاریخ سپرده و خود را با استانداردهای متوسطی از زندگی امروز بشریت تطبیق و گرد جهان سومی را از چهره خود بزداید. تا جائیکه خود محمدرضاشاه پهلوی با وجود جاری ساختن سیاست آسمیلاسیون فرهنگی و تبعیض ملی شدید در منطق، علیرغم خواست و میل خود بنابه نوشته اسدالله علم در چهارمین کتاب از خاطرات خود می نویسد: «بعداز بازگشت شاه از سفر به منطقه ترکمنصحرا در سال ١٣٥٥ به من گفت که: «آنجا که دیگر اروپا است»!

از سوی دیگر جنبش تورکمنها هیچگاه با مضمونی «دهقانی- ملی» یا «جنبش ملی- مردمی» توصیف نشده بلکه جنبش ملی- دمکرایتک نه صرفا علیه «اختناق سراسری» در کشور و اعمال عمال محلی رژیم» سمتگیری مبارزاتی داشته، بلکه در اساس برای برقراری حاکمیت ملی این ملت در سرزمین آباء و اجدادی آن و رفع ستم و تبعیض ملی، اجتماعی و فرهنگی و نفی سیستم متمرکز مرکزی و جایگزینی آن با سیستمی فدراتیو و تقسیم قدرت در این کشور با تفکیک قوای دولتی و حکومتی و بین ملتهای تشکیل دهنده واحد جغرافیایی ایران و برقراری عدالت و آزادی در آن بوده است. اصولا مسئله دهقانی در تورکمنصحرا نه مسئله ای صرفا ارضی، بلکه عمدتا بدلیل غصب و اشغال اراضی آن از طرف بیگانگانی که با حمایت و پشتوانه دولتی و حکومتی به تورکمنصحرا هجوم آورده بودند، همیشه از خصلت و مضمونی ملی برخوردار بوده و مبارزات ارضی و دهقانی بخشی از مبارزات ملی این ملت محسوب میگردد!

از سوی دیگر، برخلاف تصور آقای «وهاب انصاری»، «این جنبش با بزرگترین و محبوبترین نیروی چپ زمان خود، فدائیان خلق گره خورده… و در پیوند با هژمونی آن هم برآمد» نیافته بود! دقت در این جملات بیانگر آنستکه خود این فرد متأسفانه با مطالعه کافی در اطراف تاریخچه جریان فدایی (ایدئولوژی و خط مشی آن بجای خود) به آن نپیوسته اند. زیرا، در بحبوحه انقلاب و بویژه در دوران قدرقدرتی شاه، جریان فدایی متحمل شدیدترین ضربات شده و بسیاری از بیانگذاران و رهبران آن کشته شده و یا در گمنامی تمام در زندانهای رژیم بسر میبردند و تنها یک هسته مخفی پنج نفره در خراسان از آن باقی مانده و این جریان دیگر به اسطوره ای از فداکاری و جانبازی پیوسته بود. اسطوره نیز یعنی چیزی بی مکان و زمان استکه بدون آنکه حضور مادی داشته باشد به حیات خیالی و ذهنی و غیرعینی خود تنها در دل افسانه ها و خاطره های تاریخی ادامه میدهد. حال این اسطوره و این عنصر غیرمادی و غیرعینی چگونه میتواند به «بزرگترین و محبوبترین نیروی چپ زمان خود» تبدیل شده و «هژمون» خود را برای «برآمدن» جنبشی عینی و مادی چون جنبش ملی- دمکراتیک تورکمنها اعمال بکند!

اصولا مصادره اراضی بزرگ مالکان غیربومی و بعضا بومی و وابستگان به دربار و مقامات عالیرتبه ارتشی و نظامی شاه از طرف خود روستائیانی که خود را صاحبان واقعی اراضی غصب شده میدانستند، از اوائل نخست وزیری «شریف امامی»، مثلا از زمینهای غصبی «هژبر یزدانی» بمساحت دوهزار و پانصد هکتار در بندرتورکمن و از روستای «یولما سالیان» زادگاه زنده یاد توماج، از زمین های غصبی مالک بومی تورکمن «محمدی» بمساحت دوهزار هکتار زمین و از مناطقی چون مرجان آباد (قزیلجه- پشمک) آغاز گردید. در آندوره نه فدایی ای در کار بود و نه کانون و ستادی ایجاد شده بودند و نه بنابه ادعای چپ های رادیکال و افراطی ایرانی از مبارزه طبقاتی و دهقانی به سبک چریک های «گریللایی» و مائویی خبری بود و نه نام لنین و چه گوارا و کاسترو و فدایی بگوش صاحبان اصلی زمین های غصبی و مصادره کنندگان آن خورده بود!

برعکس، این اسطوره فدایی بود که برای مادیت یافتن و بازتولید و باززائی خود در مکان و زمانی مشخص به جنبشی فراگیر و ملی چون جنبش تورکمنصحرا در شرایطی که طبقه مورد ادعای پیشاهنگی این سازمان با فرهنگ دینی غالب در جامعه در جامعه از درون و برون مسخر روحانیت شیعه شده و برای رهبری آن شعار «روح منی خمینی» سردار، بود احتیاج مبرم داشت. باز جهت استفاده و یا بطور دقیقتر برای سوءاستفاده از چنین جنبشی بدلیل بیگانگی آنها با چنین منطقه و با چنین ملتی که شاید تا آنموقعه نام آنرا نیز نشنیده بودند به بلدهای بومی افسون شده در افسانه فدایی چون ماها نیاز داشت تا با هموار ساختن راه خود به تورکمنصحرا از طریق آنها و با فریفتن آنها جنبش ملی ملتی را از مضمون خود تهی و آنرا به زائده تشکیلاتی خود مبدل بسازد و از قبل آن قدرت خود را در سراسر ایران به رخ بکشد!

بنابراین این جنبش نه از «هژمونی» فدایی جهت «برآمدن» خود تغذیه میکرد و نه صرفا «جنبشی توده های زحمت» یا «دهقانی- ملی» بوده بلکه بنابه تناقض نویسها و توصیف متفاوت از مضمون یک جنبش در پیشگفتار پرتناقض آقای انصاری، این چنین، «بطور یکپارچه خواهان رعایت حقوق ناشی از تعلقات ملی خود شدند تا هویت ملی خویش را به نمایش بگذارند. دوره یکساله عمر جنبش خلق تورکمن، برش تاریخی بسیار درخشانی است در مبارزات هویت طلبانه تورکمنهای میهن ما! از سوی دیگر «فعالان این کانون که عموما اعضاء و هواداران جنبش فدایی خلق» نیز نبوده بلکه مردمی عادی از هر صنف و طبقه و از هر پایگاه و خاستگاه اجتماعی و از هر سن و سال بودند. تنها بعداز اتمام مصادره ها و متشکل شدن مردم در کانون ها و انجمن های مدنی خود بود که در اواسط آبانماه سال ١٣٥٨، تنها ده نفر منجمله زنده یادان توماج، واحدی و مختوم برای اولین بار به عضویت رسمی این سازمان آورده شدند و بقیه اعضای کانون و ستاد نه تماما بلکه بخشی از آنان صرفا هوادار یا سمپاتهای چریکهای فدایی بودند و مسلما سمپات با عضویت در یک تشکیلات با وظایف و تعهدات معین به آن تشکیلات فرق اساسی دارد!

باز به نظر آقای وهاب انصاری، «انتقاد اگر به رهبری این جنبش وارد باشد که البته وارد نیز هست، همانا تعلل و کم توجهی های آن به واقعیت توازن قوای بشدت نابرابر دوسوی چالش بوده است»! البته منظور آقای انصاری از «رهبری» در اینجا آیا رهبری ملی و بومی تورکمنهاست یا «رهبری» چریکهای فدایی، مشخص نیست. در هر حال این انتقاد در وحله اول به نیرویی وارد استکه از همان ابتدای دعوت شدن به منطقه از طرف کادرهای بومی جنبش، درست در پی سلب هویت ملی جنبش ملی تورکمنها و تغییر ماهیت آن با مضمونی طبقاتی و چریکی بوده که در این هدف خود نیز چندان ناموفق نبوده است. در وحله دوم، انتقاد بر ما بعنوان کادرهای ملی و بومی این جنبش وارد استکه سرنوشت ملت خود را بدست نیرویی بیگانه که خود با امواج انقلاب و با افسون زدگی افسانه فدایی بطرف آن کشیده شده بودیم، با صداقت تمام و با باوری کورکورانه به آن سپرده بودیم!

معمولا بیرون گودنشینان و قدرت گرایانی که همه چیز را از موضع و منافع قدرت حاکم ارزیابی می کنند، با نادیده گرفتن و یا با کاستن از گناه سرکوب کننده، سرکوب شونده را مورد اتهام و «انتقاد» قرار میدهند و در عین حالیکه طرف مغلوب را مسئول اصلی شکست می دانند از به محاکمه کشانیدن فاتح خودداری می ورزند. این «تعلل و کم توجهی های آن به واقعیت توازن قوای بشدت نابرابر در دو سوی چالش » نیز نه از طرف کادرهای ملی و بومی تورکمنها، بلکه از طرف سازمانی که اکنون خود آقای انصاری شیفته وار داشتن مسئولیتی در ته مانده درهم شکسته آنرا با افتخار تمام یدک می کشند بوده است!

رهبران ملی ما در آن شرایط با وقوف کامل به این نابرابری و فرجام رودرروئی مستقیم و بویژه نظامی با رژیمی تا بن دندان مسلح که کوچکترین تردیدی در قتل عام و جاری ساختن سیل خون در منطقه نداشت، گام به گام و با برنامه مشخص از آغاز جنگ پاوه در کردستان، با واگذاری تمامی مراکز دولتی تحت کنترل کانون و ستاد در حال عقب نشینی آبرومندانه با تلاش برای تثبیت و رسمیت دادن قانونی به دستاوردهای مبارزاتی ملت خود از طریق مذاکره و بده و بستان سیاسی با ارگانهای مسئول رژیم در منطقه و خارج از آن بودند. این سیاست مسالمت جویانه و مذاکره آنها با مقامات مسئول رژیم بحرانی ترین شرایط و جنگ افروزها و تحریکات مردم از طرف ارگانهای سرکوب رژیم اسلامی نیز قطع نگردیده و بالاخره در جریان همین مذاکرات بود که رهبران ملی تورکمنها ربوده و ترور شدند!

اما، این رهبران چریکهای فدایی در منطقه بودند که طبق سیاستی که رهبران آنها در مورد جنبش تورکمنصحرا در خارج از آن بدون نظرخواهی و حضور هیچیک از رهبران بومی تورکمن اتخاذ میکردند، نه تنها به این «توازن قوای بشدت نابرابر دو سوی چالش» بی تفاوت بودند، بلکه با تمامی توان حتی با فریب و سئواستفاده از صداقت نوجوانان متشکل در «سازمان پیشگام» خود و با فراهم آوردن دستاویز گوناگون برای آغاز حمله قطعی رژیم به منطقه، «تعلل و کم توجهی» کرده بودند.

در آندوره نه تنها حاکمیتی دوگانه با سنگینی کفه آن بطرف کانون و ستاد بوجود آمده بود، بلکه سیاستی دوگانه در درون جنبش تورکمنها با غالبیت دیدگاه جنگ طلبانه کادرهای وارداتی چریکهای فدایی از یکسو و از سوی دیگر سیاست عقب نشینی آگاهانه با تثبیت دستاوردهای خود و با واگذاری اداره منطقه به حاکمیت برآمده از انقلاب و فعالیت قانونی در منطقه بعنوان اپوزیسیون آن در کنار مردم بوجود آمده بود. اما این سیاست اصولی همانگونه که در عمل آنرا نشان دادند نه خوشایند رهبران وقت چریکها و نه خواست رهبران تبهکار رژیم اسلامی بوده است!

بنابراین، موقعیکه آقای انصاری نامربوط به واقعیت و حقیقت فوق می نویسند: «خدمت بیشتر رهبری این جنبش ملی و مردمی به این حرکت تنها آنجایی میتوانست تجلی بیشتری بیابد که قادر میشد با تدابیر مقتضی اما همچنان بر متن عمل و وفاداری عملی به آرمان های این جنبش، شبح سرکوب ناگزیر را تا آنجا که می توانست عقب براند. این درایت، تجربه ای را لازم داشت که جوانان خدمتگزار و البته تاریخساز و فراموشی ناپذیر این حرکت، فاقد آن بودند»! بهتر و درست تر می بود که ایشان بجای برخوردی جانبدارانه در مبرا جلوه دادن رهبران فدائیان و مقصر جلوه دادن رهبران ملی و بومی تورکمنها و بجای آشفته ساختن و تحریف تاریخ آندوره، این کمبود «درایت و تجربه» را در ندانم کاریها و بیگانگی با مسایل منطقه و در مقاصد معامله گرانه پشت پرده رهبران قدیمی و جدید خود با سردمداران رژیم اسلامی بر سر جنبش ملی تورکمنها و در خیانت به صادقترین یاران تورکمن خود و کسانیکه بجای برآوردن امید ملتی که از آنها انتظار حمایت و پشتیبانی در مقابل دژخیمان اسلامی داشتند اما در خفا در کنار دشمنان آن قرار گرفته بودند، جستجو بکنند! کانون فرهنگی- سیاسی خلق تورکمن همزمان با اعلام استقلال خود در سال ١٣٦٦ از سازمان اکثریت، بارها و بارها گذشته و عملکرد خود در آندوره را بیرحمانه به انتقاد کشیده و اشتباهات و کاستی های خود را در آندوره «شجاعانه اعلام داشت». بنابراین «مسئول گروه کار ملی- قومی» سازمان اکثریت بهتر استکه این «شجاعت» را از رهبران چریکهای فدایی سابق و سازمان اکثریت امروزی خود طلب بکنند که تابه امروز در مورد گذشته پرابهام و پراتهام خود در میان ملت تورکمن مصرانه لب فرو می بندند! ادامه دارد …  

اراز- دوازدهم مارس ٢٠١٣

Advertisements

ممنون از دیدگاهی که گذاشتید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: