دکتر رضا براهنی علیه ستم ملی و های و هوی قلمزنان شونیست


آ.ائلیار ایران گلوبال: هر نویسنده و شاعر و قلمزن و سخن گویی که در مقابل ستمگریها – ستم ملی- سکوت کند، تعهد قلم خود را در دفاع از ستمدیدگان فراموش کرده و مجرم هنری و اخلاقی است.

از جمود بینش دشمن جویی و دشمن باوری و ستون گرایی خودت را رها کن! تا شاید بتوانی آزاد بیندیشی. جرأت کن بیندیشی- و آزاد و مستقل بیندیشی!
نه «باستان» به دادت خواهد رسید و نه «فردوسی»؛ این تنها «تو و دیگری» هستید که آینده را خواهید ساخت. پس بکوشید متقابلاً همدیگر را درک کنید.
جناب محترم سازنده تئوریک «ایران دموکراتیک»، در دموکراسی هر چیزی که به سرنوشت مردم مربوط باشد به رأی مردم انجام میگیرد. پیرامون چیزهایی که با سنت استبدادی رایج بوده و ادامه دارند زور نزنید؛ ما در عصری زندگی میکنیم که «همه چیز باید زیر سئوال برود» و میرود.

در اندیشه اروپایی سخن معروفی ست که میگوید «هیچکس حق ندارد به «زور» دیگری را خوشبخت کند.» بر این اساس حتی پزشگان دوای بیماری را بعد از مشورت با مریض تجویز میکنند. اما در ایران برپایه استبداد 2500 ساله هر کس  قدرت و قلم و بلند گو دستش میگیرد بدون توجه به نظر و سخن دیگری میخواهد او را به خیال خود خوشبخت کند. و شونیست بازیها از اینجا آغاز میشوند.
خانمها و آقایان محترم، که در ویدئوها و سایتها های و هوی به راه انداخته اید که چرا این نویسنده و شخصیت جهانی علیه ستم ملی ست، ای داد و بیداد که ایران تجزیه شد و الخ.
شما به چه حقی از پیش خودمیخواهید با زور دوای خوشبختی و آب حیات به دیگران بخورانید؟ چه کسی به شما و زبان فارسی حق داده که دنیای روحی و جسمی دیگران را به صلابه بکشید؟ در کدام تصمیم گیری دموکراتیک در مورد زبان فارسی انتخابی صورت گرفته است، که زبان سراسری و دولتی، و یا ستون فقرات ملت و غیره باشد؟ تا کی میخواهید این «زور گویی و استبداد» را به دیگران حقنه کنید؟ زبانی که به زور دیکتاتورها و شونیستها به عنوان زبان و ادبیات مسلط به مردم چپانده شود طبیعی ست که بازتابش « نفرت» باشد. یا میخواستید «عشق» ببینید؟ باد میکارید باید هم توفان درو کنید. بهتراست تا دیر نشده در کج -اعمالتان خوب بیندیشید.

زبان بی تقصیراست اما شما ها آنرا به ابزار ستم و استبداد و دیکتاتوری تبدیل کرده اید و به قاتل زبانهای دیگر. به قاتل روح و جسم ملتهای ایران! چه کسی به شما همچو حقی داده است؟ جناب محترم سازنده تئوریک «ایران دموکراتیک»، در دموکراسی هر چیزی که به سرنوشت مردم مربوط باشد به رأی مردم انجام میگیرد. پیرامون چیزهایی که با سنت استبدادی رایج بوده و ادامه دارند زور نزنید؛ ما در عصری زندگی میکنیم که «همه چیز باید زیر سئوال برود» و میرود.
دلسوزانه برایتان میگویم «جمع کنید بساط های و هویتان را» که به ضد خودتان بدل میشود. با این الم شنگه ها هیچ چهارچوبه ای حفظ نمیشود که هیچ بل سریعتر هم ویران میشود. دوستی خاله خرسه را کنار بگذارید.
 راه حفظ چهارچوبه ایران تمکین در برابر حقوق ملیتهاست. و پیش قدم شدن در دیالوگ محترمانه با شخصیتهایی امثال دکتر رضا براهنی ست. به جای نوشتن «کاغذ پاره های شونیستی به نام کتاب و مقاله علیه شخصیتهای مخالف ستم ملی» بروید «جرأت به کار انداختن خرد» خود را بیابید. راه حلهای منطقی به مسایل پیدا کنید. هم در سیاست و هم در ادبیات. گرچه حرکاتتان نومید کننده است.
هر نویسنده و شاعر و قلمزن و سخن گویی که در مقابل ستمگریها – اینجا ستم ملی- سکوت کند، تعهد قلم خود را در دفاع از ستمدیدگان فراموش کرده و مجرم هنری و اخلاقی است. پیش از آنکه قلم را بیش از این به لجن کشید بهتر است محترمانه آنرا بوسیده کنار بگذارید و صادقانه بپذیرید که لیاقتش را ندارید.

نویسندگان پذیرندۀ «سیاست یک زبانی» – زبان فارسی- همدست دیکتاتوری «شاه-فقیه» در عرصۀ فرهنگی هستند. این «سیاست» از آنجایی که ناقض «حقوق بشر» است، و در تاریخ خود بسیاری از مردمان گوناگون ایران را «روحاً و جسماً» نابود کرده و میکند نوعی «جنایت علیه» بشریت محسوب میشود.
هر نویسنده و روشنفکری که علیه آن «اعتراض» نکند – خواه ناخواه – با سکوت خود آنرا تأیید کرده و در ردیف حکومتیها، که با فرهنگهای مردمان مختلف می ستیزند، قرار میگیرد.
به ویژه آنان که  از دیدگاه «برتری  گرایی فرهنگی» به مسئله مینگرند.
هیچ یک از نویسندگان بنام زبان فارسی- در دوران معاصر- علیه این سیاست برنخاسته – که هیچ، بل به نحوی از انحاء آنرا تأیید نموده اند.

در این میان باید حساب پاره ای از سخنان جلال آل احمد را از دیگران جدا کرد. او نیز تحت تأثیر زنده یادان غلامحسین ساعدی و صمد بهرنگی اعتراض خود را نشان داده است.
باقی نامداران انگار اصلاً وجود نداشته اند.
نمیخواهم از کسی نام ببرم، از کسانیکه در عرصه جنایت فرهنگی بدون استثناء شریک سیاست دیکتاتوران بوده اند.
نمیخواهم به درگذشتگان چوب نقد بزنم، میخواهم زندگان حساب دستشان بیاید که نقد آیندگان بسیار بیرحمانه است. بیرحمانه تر از آنچه که میتوان تصورش را کرد .
روی سخنم با محمود دولت آبادی و اسماعیل خویی و  سیمین بهبهانی و مانند آنان است. این بزرگان ادبیات فارسی – که به حق، حساب خود را از حکومت جدا کرده اند- آیا ضروری نیست که به «احترام قلم و انسان و هنر» ، اعتراض خود را علیه « سیاست یک زبانی» در کشور نشان دهند؟ نشان دهند به مضمون آثاری که آفریده اند وفا داراند؟
جدایی راستین از حکومت نه در یک پهنه بل در همه عرصه هاست. براستی اینان که اینهمه دل در گرو انسان دارند چرا در برابر این «سیاست» ضد فرهنگی سکوت کرده اند؟
امید وارم من بی خبر باشم و اینان سکوت نکرده باشند. اما …بگذریم.

پیش از اینکه نویسنده و شاعر و هنرمند باشی ضروریست که «انسان» باشی. اگر چه انسان بودن و ماندن سخت دشوار باشد.
سوزش شاخه های نازک درختان را در یخبندان زمستان هیچ احساس کرده ای؟ سوزش کودکان فقر روی پیاده روها و بیخ دیوارها را چطور؟ سوزش گلهای روان کودکان و بزرگسان در یخبندان زمستان فرهنگی را چطور، هیچ احساس کرده ای؟ شعر و اثرت را برای که و چه مینویسی؟ وقتی از این احساس و تعهد بی بهره ای؟
میدانی زمستان فرهنگی با این سیاست تک زبانی چگونه گلهای روان ملیونها کودک و بزرگسال را سوزانده و پرپرکرده است؟
ادبیات آفرینشی انسانی و جهانی ست. پس کی میخواهی از چهاردیواری قبیله ات رها شوی؟ آیا با این سیاست تک زبانی خودت را در آن چهار دیواری زنده به گور نکرده ای؟ و بمانند بوف روی خرابه های گورستان فرهنگی مردمان گوناگون ننشسته ای؟

سخن صمد بهرنگی فراموشت شده که گفت «گناه من چیست که مجبورم به زبانی چیز بنویسم که بلد نیستم؟» نقل به مضمون. قصه های صمد بهرنگی.
و یا سخن ساعدی که گفت: «در شرایط فعلی خلق کرد حقوق خود را میخواهد هم چنان که خلق ترک یا ترکمن یا بلوچ. بله گرفتن حقوق سیاسی و اقتصادی و فرهنگی.
من آذربایجانی ترک زبان، مجبورم به فارسی بنویسم، چرا که مجبورم، زبان من قدغن بوده و در این سن و سال خودم را بی هویت حس میکنم.»
ایرانشهر 16 آادیبهشت 1362- گفت و شنودی با دکتر غلامحسین ساعدی.
و اما دکتر رضا براهنی؛ اومینویسد: «محروم کردن آدمها از استفاده ی کامل از زبان، بدترین تجاوز به حق مادر بر فرزند است؛ نادیده گرفتن اصلی ترین حق رابطه انسانهاست: یعنی حق مادر بر فرزند، حق اُمیت مادر، که در مورد میلیونها ترک و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن در کشور ما درست در برابر چشم همه اتفاق می افتد»
سخنی در پاسخ مقاله ی «سخنی با دکتر رضا براهنی»-  نوشته براهنی . ایران گلوبال.
 با این اندیشه ها براهنی هم براه صمد و ساعدی میرود.

آیا براستی کسی این نویسندگان را مجبور نکرده بود که به فارسی بنویسند؟ 
نه کسی مجبور نکرده بود فقط دیکتاتورها و روشنفکران موافق با «سیاست یک زبانی» بالای سرشان ایستاده بودند که «آزادانه» به خلق ادبیات فارسی بپردازند و وقتی هم از حق خود و مردمشان دفاع کردند اتهام «تجزیه طلبی» تحویل بگیرند.
براهنی مینویسد: «تجزیه طلب کسی است که تصور کند زبان مادری او چنان رجحانی بر زبان مادری هم وطن دیگرش دارد که اگر او هم از زبان مادری خود سخن گفت، به او لقب «تجزیه طلب» بدهد و یا از او بخواهد که حقوق میلیونها هموطن دیگر را زیر پا بگذارد، حتی اگر او به دلیل ستمی که بر او رفته از زبان مادری دیگری استفاده کرده باشد، و در آن به قول شما سمت استادی پیدا کرده باشد. تجزیه طلب کسی است که با مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر مخالفت می کند.» نقل از منبع قبلی.

من نوشته شاعر، میرزا آقا عسگری(مانی)، تحت عنوان دشمنان ایران در جلد «تجزیه­طلب­ها»- و «گفتگوی احمد شاملو و آیدا در بارۀ رضا براهنی» -را در  ایران گلوبال دیدم . و در آنها دقیق شدم. میتوانم بگویم «فاقد اندیشه بودند و ارزش توجه را ندارند». هر دو مطلب باد هواست. وای به حال ادبیاتی که نویسندگانش چنین بی مایه و اندیشه اند. مطلب اول نظریات یک شونیست فرهنگی ست، و دومی «حرفهای توهین آمیز و سرکرسی». جای هدایت خالی، که از زبان منادی الحق بگوید: «هُمای گو میفکن سایه شرف هرگز- بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد نقل به مضمون از داستان حاجی آقا.

 کارخانه پان ایرانیسم– در حکومت و بیرون آن، در عرصه قلم و هنر، پان تولید میکند. هر وقت این کارخانه درش تخته شد می توان در مورد چگونگی تولیداتش سخن گفت.
نویسنده و شاعر و قلمزن محترمی که اسیر پان ایرانیسم شده  – و چه بسا خودش هم نمیداند که در اسارت آن است- پانهای دیگر را دشمن مینامد و خودش را دوست؟ براستی غیر از خودش، او دوست چه کسی ست؟ دیگران که همه دشمن اند!
تو و دیگری پان-  بسیار خوب، راحل ات چیست؟ تئوری «دشمن»گرایی؟ جنگ پانها؟  تقصیر دیگران در این میان چیست؟
هیچ اندیشه نمیکنی شاید مسئله راه حل یا راحلهای دیگری غیر از دشمن جویی داشته باشد؟
این دید دوست و دشمن- خودی و غیر خودی- زبان من و فرهنگ من – ستون سراسری- راهی به جهنم نیست که شاهراه بهشت نشانش میدهی؟
نگوبخت! راه حل نه آنست نه این!
راه حلهای درست نسبی  و موقت، با هم اندیشی – نه با دید دشمنی- بل با دوستی- میتوانند پیدا شوند.
همانطور که خودت را می پذیری، دیگری را هم بپذیر؛ تا بتوانی راه حلهای مناسبی بیابی.
از جمود بینش دشمن جویی و دشمن باوری و ستون گرایی خودت را رها کن! تا شاید بتوانی آزاد بیندیشی. جرأت کن بیندیشی- و آزاد و مستقل بیندیشی!
نه «باستان» به دادت خواهد رسید و نه «فردوسی»؛ این تنها «تو و دیگری» هستید که آینده را خواهید ساخت. پس بکوشید متقابلاً همدیگر را درک کنید.

بخش:

انتشار از:

Advertisements

ممنون از دیدگاهی که گذاشتید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: