سوء استفاده از علم و تاریخ در اندیشه سیاسی


Discussion

Discussion

(ریشه های نژاد پرستی در آثار آرامش دوستدار)
ایران فدرال: در انتهای این مقاله میتوانید نقد دکتر ضیاء صدرالاشرافی را بر ان بیابید و نکات و موضوعات به نقد کشیده شده را ملاحضه کنید!

فرهاد قابوسی

خلاصه ومنظور: به جهت سطحی بودن اندیشه ادبی نسبت به تفکر علمی خصیصه فرهنگ ادب زده ایرانی عادت به اندیشه سطحی و لذا تسطیح فلسفه و علم (علوم دقیقه) و تاریخ تا سطح ادبیات است. چنین فرهنگی هر تفکری را از مجرای منطقی ممکن آن بیرون برده و به بیراهه ساده انگاری ادبی می کشاند. هم از اینرو و هم از آنجا که علم و تاریخ میان عوام رعب انگیز است، قلم زنان ایرانی برای تحمیل نظریات خویش و مجاب کردن عوام متوسل به آمار و ارقام و کلمات قصار دانشمندان و مورخین می شوند. لکن اینان چون تحصیل علم نکرده و از مبادی و محتوی علم و تحقیق علمی بی خبر اند، لذا به سبب عجز در فهم علم، در واقع تخیلات عوامانه خود را از علم و تاریخ به مردم تحویل می دهند. نتیجه این شده است که سوء استفاده سیاسی از علم و تاریخ در فرهنگ ادبی معاصر ما جای استدلال منطقی ضروری یک فرهنگ اجتماعی سازنده را گرفته است. از علی دشتی گرفته تا جلال آل احمد و آرامش دوستدار همه برای توجیه نظریات سیاسی شخصی خود متوسل به سوء استفاده از علم، فلسفه و تاریخ شده اند. آنچه که می آید تذکری است در خطیر ترین و سنگین ترین موارد سوء استفاده نویسنده اخیر از تاریخ و علم در رابطه با دیدگاههای نژاد پرستانه اوست.

مسئله اما خود این نویسندگان نیستند که به صرف ضعف و ادب زدگی فرهنگ ایرانی در متن آن پرورش یافته اند، بلکه فرهنگی است که بجای گرایش به تفکر منطقی وسیله اینان به بیراهه ساده انگاری کشانده می شوند. لذا نقد من متوجه سطحی بودن عقاید جاری در فرهنگ عمومی است و نه شخص آقای دوستدار که در سالهای اخیر با نُتهای نژاد پرستانه نیچه و یاکوب بورکهارت (1) در همان بوق ناسیونالیسم و ضدیت با عرب و اسلام میدمد که پیش از او نیز دیگران از کاظم زاده ایرانشهر تا صادق هدایت و محمود افشار دمیده بودند (*). داستان شووینیسمی که او سر هم کرده است داستانی قدیمی است که دیگران نیز با سوء استفاده از تاریخ پیش از او روایت کرده بودند، اما آنچه که جدید است سوء استفاده مستمر او از علم و فلسفه برای توجیه این روایت نادرست است. و همین جنبه قضیه است که مورد اصلی نقد ماست. چون مسئله ایجاد تعادل به نفع علم و منطق در فرهنگ ادب زده ایرانی است، و در این مسیر آگاه ساختن مردم از خطر اندیشه های سهل انگارانه و نژاد پرستانه این نویسنده است.

بخش اول: سوء استفاده از تاریخ

آشکارترین و گرانترین سوء استفاده ها از فلسفه، علم و تاریخ را در ادبیات معاصر آقای دوستدار برای توجیه ضدّیت شخصی خویش با اسلام انجام داده است. تا جائیکه این نویسنده به جهت ضدیت با فلسفه اسلامی مهمترین فیلسوف ایرانی تاریخ را که ابن سینا باشد مورد حمله قرار داده و از فلسفه ابن سینا با “فلسفه” و یعنی باصطلاح فلسفه یاد کرده است(2). قصدی که حاکی از غرض آدمی است که خود ناتوان از تشخیص تفاوت میان اصطلاحات اولیه فلسفه (ومنطق) نظیر “تضاد” و تناقض” است. کمااینکه آقای دوستدار از فرط کم اطلاعی از زبان آلمانی و توام با آن کم اطلاعی نسبت به مبادی فلسفه اسلامی مورد ایرادش، در ترجمه از هگل بجای “تضاد”، “تناقض” آورده است (2،1). در حالیکه نظر هگل ناظر بر اینست که “حیات اتّصال تضاد و رابطه است” (2،2). چون اگر نویسنده دقت فلسفی می داشت، ملاحظه می کرد که هگل در نوشته خود دو سطر پائینتر این تذکر را ضروری دیده است که “من می بایستی نظر خودرا چنین بیان کنم که “حیات اتصالِ اتصال و انفصال است” (2،2). برای فهم آقای دوستدار است که باید یاد آوری کنم که اولا اصطلاحات “اتصال” و “انفصال” متضاد هم محسوب می شوند و نه متناقض هم! و ثانیا “تناقض” مقوله ای است مطلق در منطق و “تضاد” مقوله ای است نسبی در فلسفه! لذا کسی که نوشته هگل را نه مثل آقای دوستدار (احتمالا به نقل قول و سرسری) بلکه بدقت مطالعه می کرد و مطالعه را حداقل دوسطر ادامه میداد، متوجه میشد که به استناد اشاره یاد شده هگل به “اتصال” و “انفصال” به هیچ وجه صحبتی از “تناقض ” نمیتواند در میان باشد. و این ناشیگری ایشان ناشی از فلسفه خوانی سرسری بدون توجه به فلسفه اسلامی ایران است. کسی که به فلسفه اسلامی آشنا باشد میداند که در آن در تفاوت “تناقض” و “تضاد” این جمله گویا متداول است که: “النقیضان لایجتمعان و لا یرتفعان. الضدّان لایجتمعان و قد یرتفعان”. لذا هگل که در پی “تز”، “آنتی تز” و “سنتز” میان آنهاست، همچنانکه از کلمه مورد استفاده اش به آلمانی (2،3) منظور کرده است، غرضش تنها و تنها “تضاد” می تواند باشد. من در بخش بعدی مقاله نشان خواهم داد که افاضات آقای دوستدار در باره علم و فلسفه (4) نیز جز ملاحظات عوامانه ای در این موارد نیست و حاکی از سطحی بودن معلومات ایشان در این مباحث است. همچنانکه توهم عوام و بعضی تحصیلکردگان عامی در “معقول” بودن نوشته های ایشان اتفاقا دال بر سطحی بودن شان و ظاهر عقلانی آنهاست.

در مقابل برای درک عمق اندیشه و علمی بودن نظریات ابن سینا در مقولات مورد بحث (زمان، مکان، ماده و حرکت) کافی است توجه کنیم که ابن سینا کسی است که در رابطه با “نظریه حرکت” کمیت “مِیل” یا (به لاتین) “ایمپتوس” را وارد علم کرده است که شاید اساسی ترین کمیات علم فیزیک و ریاضی معاصر بشمار رود  (2،4). کمااینکه بدون این کمیت که در تعبیر جدیدش همان “پتانسیل” (انرژی پتانسیل، بردار پتانسیل) در فیزیک و کمیت “کُنِکسیون” (به فرانسه و التصاق به عربی) در ریاضیات باشد (2،5)، ساختار جدید این علوم در هم می ریزد. چون متداول ترین کمیت فیزیکی که نیرو باشد “مشتق” از همین کمیت “پتانسیل” است! هرچند که پیش از من متاسفانه توجهی به این نظریه علمی ابن سینا (”شفا”) در ایران نشده است و حتی بخش ابن سینای “آنسیکلوپدی ایرانیکا” نیز فاقد اشاره ای به این نظریه علمی مهم اوست. اما همچنانکه به مسئولین آن دائرة المعارف نیز یاد آوری کرده ام، مورخین تاریخ علوم نظیر “جرج سارتن” و “سامبورسکی” و متخصصین فلسفه علمی نظیر “ماکس یامر” واقف به سهم اساسی ابن سینا در پیشرفت علم غربی ونظریه های مهم علمی اوبوده اند(3). و یعنی آقای دوستدار بجای اینکه قبل از ایراد به ابن سینا در رابطه با مقولات یاد شده، زحمتی کشیده و در زمینه آنها در تاریخ علوم تحقیق کند، از سر عدم اطلاع از علم و تاریخ علوم و صرفا برای تصفیه حساب با فلسفه اسلامی است که به ابن سینا ایراد گرفته است.

: ای مگس عرصه سیمرغ نه جولنگه توست.

لذا این سئوال مطرح است که چرا نویسنده باوجود عدم آشنائی تخصصی به مباحث علمی “زمان، مکان و ماده” و فلسفه علمی ابن سینا کمر به تخطئه او در رابطه با این مباحث بسته است. دلیل این امر را باید همانا در سهل انگاری و تسامح متداول در فرهنگ ادب زده ایران جست که میان نویسندگان ادب اندیش ایرانی رایج است. و بواسطه آن معلومات مدرسی در مقولات علمی را کافی برای دخالت در معقولات فلسفه علمی تلقی می کنند. کسی که در این حد بیاندیشد البته از مقولات تخصصی این مباحث نظیر “میل” یا “پتانسیل” و اینکه نظریه ابن سینا محتوی اولین “تعبیر دینامیک جرم” در علم است (3)، بی خبر خواهد بود. چون در مدرسه این مقولات بعنوان مقولاتی مطلق و فشرده تدریس می شوند که نسبیت علمی و فلسفی آنها و رابطه شان بادیگر مقولات روشن نیست. و یعنی همچنانکه من در بخش بعدی مقاله به تفصیل نشان خواهم داد، محتوای مقولات و مباحث علم برای علما و متخصصین علم با مفهوم سطحی، فشرده و کوتاه آنها برای غیر متخصصین متفاوت است. و باز یعنی منظور ابن سینا و یا “هایزنبرگ” از یک مقوله علمی نظیر “ماده” و “مکان” مثلا در اعتراض به نظر ارسطو و یا نیوتن در این موارد غیر از آنست که کسی مثل آقای دوستدار بتواند با سواد مدرسه از آنها بفهمد! کسی که در پی فهم آنها باشد باید سالها نظیراین دوعالم زانو بر زمین زده و طلبگی علم بکند تا تخصص فهم این مقولات را مخصوصا در متن جریان تحول تاریخی آنها بیابد. نوشتن تز دکتری در مورد فلسفه نیچه کافی برای این مقصود علمی نیست.

لذا برای روشن شدن نویسنده باید اضافه کنم که هرچند از نظر “کمی” و “بیان ریاضی” ما امروز تصور نسبتا معقولی از کمیت “پتانسیل” داریم، اما همچنانکه فیزیکدان معروف “فاینمن” در “درسهایش” (جلد اول، بخش چهار، قسمت یکم) اعتراف کرده است هنوز “کسی نمی داند انرژی چیست”. و چون ساختار صوری بخش “انرژی سینه تیک” روشن است، نا آگاهی مذکور نسبت به “انرژی” که معمولا “انرژی سینه تیک” توام با “انرژی پتانسیل” قرارداد می شود، علی ال اصول ناشی از نا آگاهی ما نسبت به “انرژی پتانسیل” و یعنی کمیت  “پتانسیل” خواهد بود که ساختار صوری و غیر صوری اش هنوز روشن نیست. و یعنی مفهوم علم معاصر از کمیت “پتانسیل” هنوز کمابیش در همان سطحی است که ابن سینا از کمیت “مِیل” داشته و وارد علم کرده است. و به این لحاظ است که مباحثی که در آنها امروز از این کمیت استفاده می شود و یعنی بخش اعظم علم مستقیما مدیون ابن سیناست. با این وصف کسی که تحصیلاتی در علوم دقیقه ندارد در پی اینست که باسواد مدرسه! سهم علمی (بنظر مورخین علوم ) جهانساز ابن سینا را تخطئه کند (3). لذا به جهت آشکار بودن خطر بیراهه روی در مباحث تخصصی علمی برای هر ناقد غیر متخصصی است که علت دیگری جز غرض شخصی و تعصب ضد اسلامی برای نوشته های این نویسنده برعلیه تحقیقات علمی ابن سینا نمی توان یافت.

برای تشخیص تعصب ضدیت مذکور که به نفی مهمترین بخش فرهنگ علمی ـ فلسفی ایران (ایران بعد از اسلام) در آثار این نویسنده منجر شده است، توجه به این خصایص کار نویسنده ضروری است که متاسفانه نه تنها ذهن نویسنده از دانش تاریخ و انصاف تحقیقی عاری است و او تاریخ را صرفا وسیله ای برای سوء استفاده و محملی برای توجیه مقاصد شخصی می بیند. بلکه بر خلاف نظر برخی، نگاه این نویسنده به ادیان بطور کلی و حتی نسبت به ادیان ابراهیمی نیز همگن نیست. دین بطور کلی و ادیان دیگر صرفا تا جائی مورد خطاب نویسنده هستند که ضرورت توجیه ضدیت شخصی او با اسلام (در متن ادیان) ایجاب کند؛ و یا اینکه مبلغ تظاهر نویسنده به علم (در مقابل دین) باشند (4) . در حالیکه ضدیت مذکور محور مرکزی اندیشه این نویسنده را می سازد و تمامی نظریات او در باره ایران پس از گذشتن از صافی ضدیت با اسلام تقریر شده اند. و یعنی ایران زرتشتی ماقبل اسلام با همه اشکالاتش برای نویسنده ارجمند تر از آنست که مورد انتقاد منطقی قرار بگیرد. و گرنه از “سقوط تمدن ایرانی در گذرگاه جهانی شدن اسلام” نمی توانست بنویسد (2). در حالیکه آنچه که مسلم است اینست که ما خبر مستندی از علم و فلسفه در ایران در دوران ماقبل اسلام در دست نداریم که مثلا دلیلی بر والا بودن فرهنگی تمدن دیوانی ـ نظامی اعصار مذکور بوده باشد. حقایقی که حتی ایرانشناسانی نظیر احسان یار شاطر نیز آنرا پذیرفته اند. اما چون این عنوان نیز صرفا بهانه ای برای کوبیدن ایران بعد از اسلام است، لذا در تمامی نوشته های پرتفصیل نویسنده هیچ سخنی از محتوی این تمدن والا در میان نیست که درسایه اسلامی شدن ایران ساقط شده باشد؛ بجز “قصه زنجیر عدالت انوشیروان” که منتسب به عدالتی است که به اذعان نویسنده نیز هرگز متوجه رعایا نشده است (5). و چون قصد نویسنده در حین نوشتن سوء استفاده از تاریخ است لذا دائم دچار فراموشی نسبت به حقایق تاریخی است. و گرنه نمی توانست در مقایسه مستقیم ادیان زرتشتی و مسیحی با اسلام چشم بر تاریخ خون آلود تئوکراسی زرتشتی در قتل عام مزدکیان بدستور همان انوشیروان و سبعیت زرتشتی نسبت به اسرای عرب به فرمان شاپور “ذوالاکتاف!” بسته، قتل عام بومیان آفریقا و آمریکا در طول مسیحی کردن اجباری این سرزمینها را نادیده گرفته و بنویسد که اسلام “دین ذاتا متجاوز” ی است. و دین اسلام در ایران “جامعه زدائی” کرده است. ویا “استیلای اسلام قهر آمیز” بوده است (6). انگاری که عملکرد ادیان زرتشتی و مسیحی درعصرتوسعه خویش درنواحی مورد تصرف تئوکراسی های زرتشتی و حکومتهای مسیحی نه متجاوز و نه جامعه زدا و نه قهر آمیز بوده است. و زرتشتی کردن نواحی مزدکی و مانوی ایران عصر ساسانی و مسیحی شدن بعدی عالم با میل مردم و به جهت دعوت اهالی آفریقا، آسیا و آمریکا از نظامیان مسیحی برای تسخیر سرزمینهایشان انجام شده است.

ضرورت مقایسه میان ادیان بجز از همجواری ادیان زرتشتی و اسلام در نوشته های مورد بحث نویسنده در مقایسه هائی است که خود نویسنده میان آنها برای توجیه مذمتش از اسلام آورده است (7). لذا روشن است که در غیاب انصاف علمی و دانش تحقیقی نویسنده نسبت به تاریخ، افسانه کذائی زنجیر عدالت انوشیروان، باوجود اذعان به عدم استفاده از آن، در نوشته های او به “واقعیت” تبدیل و تبلیغ شود (5) و قتل عامهای یادشده تئوکراسی زرتشتی دوران ساسانی از مزدکیان، مانویان در کنار تعقیب و ایذای مسیحیان بالجمله “استثنا” محسوب شوند (5،1) . نویسنده از خود نمی پرسد که این چگونه “استثنائی” است که حداقل در سه مورد متفاوت تکرار شده است. و لذا آیا این تکرار دال بر قائده تئوکراسی زرتشتی (ساسانی) نبوده است که با قتل عام و ایذاء مردم و ایرانیان معتقد به ادیان و مذاهب دیگر چه در ایران و چه در نواحی تسخیر شده، بنیاد ادیان دیگر را چنان براندازد که (بفرض) حتی روی اسلام را هم سفید کند. البته انتظار چنین پرسشی از این نویسنده که در جزمیت اعتقادی می اندیشد بی جاست. چون اگر نویسنده توان عقلی چنین سئوالهائی را می داشت که خود از فرهنگ دینی انتظار دارد، نمی توانست چنان به “استثناء تجاوز اسلام” در میان ادیان دیگر معتقد بماند. در فقدان چنین سئوالاتی در نوشته های نویسنده و مطلق گرایی اندیشه های جزمی نویسنده در مورد “استثناء منفی اسلام” نسبت به عملکرد ادیان دیگر است که می توان اساس اندیشه آقای دوستدار را منبعث از یک “فرهنگ دینی” ارزیابی کرد. دینی، که باتوجه به تعصب نوشته های نویسنده، انگاری حیاتش وابسته به ممات دین اسلام است. و یعنی این مشکل شخصی آقای دوستدار است که ایشان از سر خود محوری به فرهنگ ایرانی منسوب ساخته است. در حالیکه تفکر غیردینی همه ادیان را همچنانکه معمول است، یکسان ارزیابی و انتقاد می کند وبه استناد تاریخ هیچ تئوکراسی (دینی) رامستثنی ازعملکردعمومی متجاوز تئوکراسی های دیگر تلقی نمی کند.

اما استثناء منفی دین اسلام در نوشته های مورد بحث تنها نسبت به دین زرتشتی نیست بلکه مورد مسحیت را نیز در بر می گیرد. کمااینکه برخلاف اسلام که بزعم نویسنده ذاتا! مضّر است، “مسیحیت حتی سودمند بوده” است (7). اما برای نویسنده این همه کوته بینی تاریخی نسبت به ابن سینا وتاریخ ادیان و استعمار مسیحی نیز کافی نیست. لذا برای توجیه تعصب ضد اسلامی خود لازم دیده است که فرهنگ سومری(ض.ص : تمدن و زبان سومری سامی نیست: اشتباه معرفت شناسی: تاریخ علم: 61) ـ بابلی قدیم بین النهرین (بعنوان منشاء “عربی” فرهنگ اسلامی) را که بنص فرهنگشناسان جهان فرهنگهای ایرانی، یونانی و اسلامی همه مدیون آن محسوب می شوند، بالکل نفی کند (8). تا اعراب وارث فرهنگی بین النهرین را “اعراب فاقد فرهنگ و تمدن” بنامد (2). و به این طریق بی مایگی اسلام را توجیه کند. طبیعی است که همه این اشکالات ریشه در ناتوانی نویسنده در تحقیق تاریخی و افراط وی در سوء استفاده از تاریخ برای توجیه مقاصد شخصی دارند. کمااینکه تشخیص کیفیت منابع ذهنیت نویسنده نظیر “یاکوب بورکهارت” نیز نشان میدهد که نویسنده برخلاف تحقیق واقعی پیشاپیش تصمیماتش را گرفته و برای دادن “صورت شرع” به تصمیماتش است که از این و آن نقل میکند. و یعنی نتایج “تحقیقات” نویسنده تحت تاثیر یکی دو نفر، از پیش تعین شده اند و مراجع دیگر صرفا برای تایید آنها آمده اند.

منبع یاکوب بورکهارت این نویسنده شاید بهترین موردی است که از خلال آن می توان بیراهه روی نویسنده را در تحقیق تاریخی و گرفتاری اش را در نژاد پرستی ضد سامی و تعصب ضد اسلامی ملاحظه کرد (6). شاید خود نویسنده متوجه خطر پیمان هولناکش با این مرجع نژاد پرستی، ارتجاعی و ضد مدرنیته که مرشد نیچه در این عقاید محسوب می شود، نشده است. اما آنچه که مسلم است اینست که هردوی نیچه و بورکهارت را باید عکس العمل مذبوحانه اروپای کلاسیک، مطلق گرا و اشرافی قرن نوزده در مقابل مدرنیته، دموکراسی، لیبرالیسم و نسبیت های اجباری دنیای صنعتی دید (9). عصری که در آن ارزشهای مطلق فرهنگ کلاسیک متکی بر فرهنگ یونان و روم قدیم در حال فروپاشی بودند. اینان سوگوار نابودی ارزشهای متحجر اروپائی و مبلغ بازگشت دوباره به ارزشهای یونانی قدیم و نمادهای باقی مانده معاصر ایتالیائی و آلمانی آن محسوب می شوند که بعدا در فاشیسم منعکس شدند. همچنانکه باصطلاح “زیبائی پرستی” کلاسیک در تحقیقات تاریخ هنر بورکهارت و نظریات نیچه (تحت تاثیر هنر متحجر و نژاد پرستانه “واگنری”) نقش مهمی در ایدئولوژی فاشیسم (و نازیسم) و ایدئولوژی ضد سامی عمومی اروپای معاصر بازی کرده است. پس تعجبی نیست وقتی که نویسنده نیز تحت تاثیر اندیشه های متحجر و ضد سامی این دو، ایران عصر ساسانی را بر ایران اسلامی متعاقب آن ترجیح دهد (7) و به نفی هرآنچه که در ایران اسلامی بوده است به پردازد.

عکس العمل نویسنده نسبت به درهم ریختن ارزشهای قدیم ایران ماقبل اسلام “سقوط تمدن ایرانی در گذرگاه جهانی شدن اسلام” (2) برگردانی است از عکس العمل بورکهارت نسبت به فروپاشی ارزشهای اروپای کلاسیک در سیطره صنعتی شدن آن. در حالیکه در حقیقت می بایستی خفقان تمرکزسیاسی تئوکراسی ساسانی را علت کوری فرهنگ و فقدان جریان علم و فلسفه ایران قبل از اسلام شمرد. و درمقابل، تنوع فرهنگی ایران عصر اسلامی را باید مولد پیشرفت فرهنگ ایران و دانش جهانی کسانی چون بیرونی و فارابی وابن سینا تا خیام و ملاصدرا دید. باین ترتیب باز متوجه می شویم که برای توجیه ترجیح نادرست عصرساسانی برعصراسلامی است که نویسنده کمربه تخطئه این فرزانگان بسته است (2) تا حساب غلطش از تاثیر منفی اسلام بر ایران درست بنظر برسد.

برای اینکه زمینه های فکری آقای دوستدار و ضدیت او با اسلام روشن شود، ضروری است که در جوار تأثیر تحجر نظریات نیچه بر او (9) تحجر و سطحی بودن! نظریات بظاهر معقول و موقر یاکوب بورکهارت نیز بهتر معرفی شود. تحقیقات اخیر نشان می دهند که نژاد پرستی و ضد سامی گری (ضدیت با یهود و عرب ) یاکوب بورکهارت که پیش از آن هم بر متخصصین روشن بودند، سابقه قدیم تری داشته و از دوران تحصیلات او آشکار بوده اند و برخلاف تصور معمول متأثر از مد نژاد پرستی عصر بعدی نبوده اند (1). لذا این سئوال مطرح است که آیا دقت! آقای دوستدار در حدی بوده است که قادر به تشخیص نژاد پرستی و ضد سامی گری بورکهارت بوده باشد؟ اگرکه فرض را بر این بگذاریم، دراین صورت تکیه عمدی آقای دوستداربه این مورخ ضد سامی قابل تامل خواهد بود! وگرنه کم دقتی مزمن او را دلیلی برسطحی بودن نوشته های اوخواهیم یافت. درهردوحالت اعتباری برای آقای دوستدارباقی نخواهد ماند، مگر درمیان عوام.

طبیعی است کسی که مبادی فکریش چنان سطحی! و مغشوش باشد که نظیر مورد بورکهارت جائی برای نژاد پرستی باقی گذارد، اساسا! نخواهد توانست منطقی بیاندیشد. و یعنی مگربه تصادف! و استثناء (قابل صرفنظر) قادر به اندیشه منطقی نخواهد بود! همچنانکه زمینه افکار متحجر بورکهارت را باید در ضدیت او با دموکراسی، مدرنیته و پیشرفت صنعتی اروپا دراواخر قرن نوزدهم دید. اما برای شناختن سطح فکری نازل این منبع فکری آقای دوستدار وتاثیرش برنیچه ونازیسم که تاکنون کمترمعرفی شده است، لازم به یاد آوری است که هرقدر لفظ بورکهارت در تحقیقات تاریخ هنرش موقر بنظر می رسد، به همان مقدار نیز لفظ ضد یهودی او چارواداری و پیش پا افتاده است. مثلا او همان اصطلاح ” دارودسته جهود ” را در مورد یهود بکار می برد که بعدها جاهل های نازی بکار می بردند (10). نیز اندیشه و نوشته های او محتوی همه عناصر مخبط و کوچه بازاری ضد یهود و ضد عربی هستند که بعداً در نازیسم مستعمل می شوند:

گروه اول عبارتند ازعناصرمجعول ژنتیکی و” قیافه شناختی ” ضد یهودی نظیر” قیافه یهودی ” و”عنصرخارجی: (انگل)” در پیکره اجتماع اروپائی. این چنین است که یاکوب بورکهارت درکتابی که آقای دوستدار بعنوان مرجع نظریاتش در مورد ” دولت، دین و فرهنگ ” معرفی کرده است (11) اصطلاحات نژاد پرستانه ای چون همان “عنصر خارجی (انگلی)”،” نژادهای فعال “،” خلقهای منفعل “،” خلقهای نژادی بالا “و” نژادهای پائین ” درجوار” بربریت سالم “،” نژادکوته فکر” (نظیرمغولها) بکاربرده است که بعداً درنازیسم متداول شدند.

در این روال ضد سامی است که می توان بعضی از نظریات آقای دوستدار را نسبت به اسلام اقتباس شده ازنظریات ضد سامی بورکهارت درمورد اسلام دید. نظیراینکه ” اسلام دین مضّری است ” (6) و” اسلام بدوی وساده است “(6) و… همه این اصطلاحات نویسنده اقتباس ازنوشته های نژاد پرستانه یاکوب بورکهارت در رابطه با اسلام بنظر می رسد، اما نویسنده طبق معمول باوجود ایراد به دیگران در مورد منابع، خود نیز مرجع آنهارا نداده است. وهرچند که نویسنده درآلمان تحصیل کرده ومی بایستی آشنا به ترمینولوژی نژاد پرستی نازیسم بوده و درصورت لزوم از آن پرهیزکند، اما ازسر نژاد پرستی ضدسامی اش که به دلایل شخصی وشغلی او نمی توانست متوجه یهود شود؛ همان اصطلاحات منفوری را درمورد اسلام بکارگرفته است که بورکهارت و بعدها نازیسم درمورد یهود بکاربرده اند. مثلاً عنوان یک بخش ” تغذیه اسلام نوزاد ازکالبد ایران کهن ” در کتاب (2) هرشخص آشنا به نازیسم را به یاد هذیانهای هیتلردر باره “تغذیه انگلی یهود دردامان جوامع آلمانی و اروپائی” می اندازد. اما تنها این عنوان نیست که تداعی کننده نظر نازیسم در باره “حیات انگلی یهود” در کالبد جوامع اروپائی نظیر آلمان است. تمامی محتوی بخش مذکور آکنده از افاضات “شبه نازیستی” نویسنده در رابطه با اعراب واسلام است، نظیر اینکه “ریشه مستقیم این هستی انگلی درچنین نهاد و بنیادی طبیعتاً اسلامی است. برای اینکه اسلام نوزاد فقط با تغذیه از کالبد بیگانۀ ایرانی توانسته بزید و بپرورد “. و یا ” بقای اسلام در پرتو زیست انگلی آغازینش درتن ایران باستان ” ممکن بوده است. کمااینکه اگر دراین نوشته کلمات ” اسلام ” و ” اعراب ” را با “فرهنگ یهودی” و “یهود” عوض کنیم و بجای کلمه “ایران” کلمه “آلمان” را بگذاریم، عین همین نظریات را در نوشته ها و نطقهای هیتلر و سران نازی خواهیم یافت.

یاد آوری این نکته ضروری است که استعمال ترمینولوژی “انگل” درمورد یک ” گروه اجتماعی” و یک ” فرهنگ ” مختص نژاد پرستان و مخصوصاً نازی هااست. و یعنی این ترمینولوژی “طبی و زیست شناسی” در رابطه با ” بهداشت نژادی ” ناشی ازطرز فکر خاصی استکه حاکی ازنژاد پرستی مفرط وتنفرنژادپرستانه واعتقاد به ” بهداشت نژادی ” است. چون پیش فرض استعمال چنین اصطلاحی درمورد دین یا فرهنگی ضرورت تشخیص” بهداشت نژادی “میان فرهنگها وادیان ” سالم ” و” بارور” و ادیان یا فرهنگهای “بیمار” و “انگل” است که درآثاربورکهارت وآرامش دوستدارهردو منعکس اند. از نظر من کسی که قادربه استعمال این چنین اصطلاحاتی و لذا قادربه اندیشه درمتن چنین ترمینولوژی باشد، قادربه تفکرمعقول ومنطقی درموضوع موردبحث نخواهدبود.

گروه دوم مشخصات نژاد پرستانه و ضد سامی بورکهارت منعکس در توهمات ” زیبائی شناسی ” او به صورتی مطلق و دائمی درتاریخ است که دراستعمال نژاد پرستانه اش “یهود را زشت و انزجارآور” می بیند. تصوری که دراشاره مشخص بورکهارت به “دماغ یهودی ” تصوری مشخصاً فاشیستی (و بعدا نازیستی) بوده (1) و حاکی از ذهنیت سطح پائین و بدوی اواست. گروه سوم مشخصات نژاد پرستی یاکوب بورکهارت منعکس درتصورات کوچه بازاری ” یهودی خصیص و حریص ” او در باره یهود هستند که عینا در ترمینولوژی نازیسم وارد شده است (1). و بالاخره گروه چهارم بیماری نژاد پرستانه بورکهارت را می بایستی در ” مخالفت او با آزادی های حقوقی یهود ” دید که ناشی از تحولات صنفی در سایه تحولات اجتماعی و انقلاب صنعتی اروپا بودند.

باین ترتیب ما درموردیاکوب بورکهارت با ذهنی عقده مند و مشخصاَ نژاد پرست روبرو هستیم که بیماری روانی (نژاد پرستی) خود را به لباس موقر تاریخ و هنر آراسته است. تا با سوء استفاده از تاریخ فرهنگ و تاریخ هنر ضد سامی گری خویش را معقول جلوه دهد. و یعنی نوشته های بورکهارت را در مورد تاریخ که ظاهری معقول دارند باید بعنوان ترشحات ذهنی بیمارارزیابی شوند که صرفا به ظاهر موقری آراسته شده اند. چون همچنانکه یادآوری کردم من، دراین نظر مُصّرهستم که شخص نژاد پرست قادر به تفکرمنطقی نیست! و برای اینکه منطق نظرمن روشن شودیادآوری میکنم که مشهورترین ایدئولوگ نازیسم بعد ازهیتلر  ” آلفرد روزنبرگ ” در کتابش ” اسطوره قرن بیستم ” همین یاکوب بورکهارت را ” کاشف قانون نژادی ـ روانی ” دانسته وبعضی دیگر از معاصرینش اهمیت نظریات بورکهارت رادرکتابش” تاریخ فرهنگ یونانی ” درمورد نژاد پرستی حتی بیشتر از نوشته های نژاد پرستانه ” گوبینو” دانسته اند (1).

تاکید آقای دوستدار به این منبع نظریات خویش ونمونه هائی که ازآثار یاکوب بورکهارت و خود وی آوردم تاثیرترشحات ضد سامی مذکور را درذهنیت آقای دوستدار نسبت به تاریخ، اسلام و اعراب روشن می کنند. آنچه که باید بیشترمورد تحقیق قرار گیرد صرفاً وسعت این تأثیراست. باین ترتیب است که ” استحکام ” و” قوام ” استدلالهای ضد سامی آقای دوستدار و” سلاست و روانی ” زبان او را درمذمت اسلام می بایستی متکی بر “تحقیقات” و “ترمینولوژی” ضد سامی مستحکم و کوبنده یاکوب بورکهارت دید. و یعنی استحکام نوشته های آقای دوستدار برعلیه اسلام، نه اینکه متکی براستدلال و منطق باشد بلکه مبتنی براعتقادات مطلق او به نظریات مطلق گرای یاکوب بورکهارت و تکرار ترمینولوژی ضد سامی مطلق گرای اواست. درحالیکه نگرش علمی نسبت به تاریخ متضمن شک و باز بینی انتقادی حتی نسبت به ” حقایق تاریخی مسلم ” است؛ و نه مطلق گرفتن ” روایات تاریخیِ ” ” محققینی ” چون یاکوب بورکهارت که صرف دقت درنوشته های ظاهراً معقول او کافی است تا ضد سامی گری اش را آشکار کند. اما آقای دوستدار کاری به شک تاریخی ندارد و پذیرنده هرنظری برای توجیه ضدیتش با اسلام است، حتی اگر بوی نژاد پرستی و ضد سامی گری آن از فرسنگها دور به مشام برسد.

 آنچه که دراین باب می ماند یاد آوری این نکته است که تأخیر درتشخیص ضد سامی گری یاکوب بورکهارت صرفاً ناشی از روال متداول افکار ضد سامی در اروپا تا سطوح آکادمیکی است که آقای دوستداردربهترین حالت، پرورده آنها محسوب می شود. چون تاثیرتبلیغات نژادپرستانه نازی را هم اکنون نیزمیان عوام اروپا و آلمان می توان ملاحظه کرد. همچنانکه قصورمذکورناشی از” معمولی “انگاشتن تمایلات نژاد پرستانه میان مردم و لذا عدم حساسیت عمومی نسبت به این افکار، و در نهایت حاکی از تسامح در ارزیابی های سابق نظریات بورکهارت است. و گرنه، کسی که دعوی تحقیق تاریخی دارد با یک نظرمتوجه این خصیصه یاکوب بورکهارت می توانست بشود. کما اینکه دقت درظرایف برنهاد سه ظرفیتی بورکهارت ” دولت، دین و فرهنگ ” نیزنه تنها حاکی ازافراط او در ذهنیت تاریخی و تفسیرحقایق تاریخی به نفع پیش فرضهای ذهنی خاص” اتنوسانتریست ” و ” اروپا مرکز” است. بلکه نمادسوء تعبیری است که تحت تأثیر پیش فرضهای نژاد پرستانه بورکهارت قرارداشته است. چون یک محقق نمی تواند مثل بورکهارت از پیش فرضهائی نظیر اینکه ” تنها “خلقهای فرهنگی” متعلق به تاریخ در یک مفهوم والا هستند و نه “خلقهای طبیعی”، حرکت کند (1). و نظیر او در مورد نبرد میان ” نژاد یهودی ” و ” نژاد آریائی ” استدلال کند. و یا از سرتحقیق اسلام را ” دین پست ” و ” دولت بدبخت اسلام ” بنامد و یا از قرآن بعنوان ” قرآن بدبختی ” یاد کند (1). این سوء تعبیرها، نشان میدهند که غرض بورکهارت از ” ملاحظات تاریخی جهان ” هرچند هم که به تبع تکرار، ارزیابی و نقد نظریات دیگران معقول بنظر برسند، ساختاری هستند کلی برای توجیه پیش فرضهای نژادپرستانۀ او . اما عجبی نیست که آقای دوستدار، ضدسامی گری خویش را از این ضد سامی کپی کند که یکی از دو مرشد مستقیم نیچه درضد سامی گری اش محسوب می شود. و یعنی کسی که در نوشته های آرامش دوستدار دقت کند پای ضد سامی گری را درهرسه مرشد اصلی او ” نیچه “، ” بورکهارت ” و” فردوسی ” خواهد یافت که هرکدام سازنده بخشی از ذهنیت تاریخی ضد اسلامی او بشمارمی روند. سه نژاد پرست که آقای دوستدارهیچ مانعی دراقتباس وتحسین آنها نمی بیند. چون ضد سامی گری (ضدیت با عرب و یهود) مهمترین نماد نژاد پرستی درتاریخ است که بسته به شرایط تاریخی برای فردوسی درضدیت با عرب و برای بورکهارت و نیچه در ضدیت با یهود متبلور شده است.

بخش دوم: سوء استفاده از علم

حواشی و توضیحات:

(1) درنژاد پرستی یاکوب بورکهارت که یکی ازمنابع اصلی ذهنیت آقای دوستدار محسوب می شود بنگرید به:

 A.  Mattioli, „Jacob Burkhardts Antisemitismus: …“, Schweizerische Zeitschrift fuer Geschichte, (49), 1999; Schwabe Verlag.

 (*)  http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=10581.

 (2) بنگرید به کتاب این نویسنده: ” امتناع تفکر در فرهنگ دینی “. لازم به دقت است که عمد نویسنده در این بی حرمتی نسبت به ابن سینا چنان است که آن را در رابطه با اشاره به این کتاب در کتاب بعدی اش نیز تکرارکرده است: مقاله ” شاخصهای فرهنگ دینی” در کتاب ” خویشاوندی پنهان “.

(2،1) بخش “خیره سری ها در حق نیچه” در کتاب “خویشاوندی پنهان”. در این مطلب آقای دوستدارکه ادعای تسلط کافی بر زبان آلمانی و دانش فلسفه دارد نظرهگل را که “بنیاد هستی بر تضاد است” به غلط “بنیاد هستی برتناقض است” ترجمه کرده است. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

(2,2) „Es ist die Verbindung der Entgegensetzung und Beziehung“. In: G. W. F. Hegel; Bd. 1, „Frühe Schriften“, S. 422, (Surkamp Verlag 1971, Frankfurt am Main).

 (2,3) Gegensätze.

 (2،4) اصطلاح “ایمپتوس” اول باروسیله ” یوحنای فیلوفُنی ” بصورتی نه چندان دقیق وارد فلسفه شد. ابن سینا کسی است که تعبیرعلمی آنرا تحت عنوان ” میل ” بصورتی استدلالی در اعتراض نسبت به نظریه حرکت ارسطو درعلم فیزیک وارد کرده است.

(2,5) Connection (English).

 اصطلاح ” التصاق ” را مرحوم محسن هشترودی که تخصصش هندسه بود، برای ” کنکسیون ” فرانسوی آورده است.

(3) برای ملاحظه سهم اساسی و جهانساز ابن سینا در تجربه گرائی علم و پیشرفت ناشی از آن درعلم جدید بنگرید به:

 جرج سارتن: تاریخ علم، امیر کبیر، تهران، 1346.

برای ملاحظه سهم ابن سینا در تجربه گرائی علم و ” نظریه میل” او در مبحث حرکت و رد نظریات ارسطو در مورد حرکت بنگرید به:

 J. Sambursky, „Der weg der Physik“, dtv. (1978).

  برای ملاحظه نظریه ابن سینا در مورد ماده و جسم بعنوان اولین “مفهوم دینامیک جرم” بنگرید به:

 M. Jammer,  „Consept of mass“, p. 40, Harvard University Press, 1961.

 و نیز مقاله من:

 http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=15375

 (4) بنگرید به کتاب این نویسنده: “ملاحظات فلسفی در دین، علم و تفکر”.

 (5) مقاله ” افسانه در واقعیت ” در کتاب “خویشاوندی پنهان”.

 (5،1) مقاله ” جدائی کشورداری و دین یعنی چه؟ ” در همان کتاب.

 (6) بخش اول،” امتناع تفکردر فرهنگ دینی “. در این بخش در بعضی صفحات نویسنده به فاصله چند سطر نسبت هائی چون ” استیلای قهر آمیز اسلام “، دین ذاتا متجاوزی چون اسلام” و” تحول سیطره قهرآمیزاسلام ” را تکرارکرده است.

(7) نامه نویسنده به هابرماس: ” ازاین ‌گونه دین، درحدی که حضورشان همه جا محسوس است، دو تا بیشتر نداریم، یکی مسیحیت و دیگری اسلام. در مقایسه‌ی آن‌ها با هم مسیحیت به دلایلی بسیارنسبتا بی‌زیان است و ازلحاظی و درمواردی حتی سودمند.”.

(8) بخش اول، ” امتناع تفکر در فرهنگ دینی “: ” کتاب مسلمانان …: به علت پیدایشش درسرزمینی ابتدایی وعملا فاقد فرهنگ “. انگاری که کتابی که متکی برفرهنگ سامی و مخصوصاً عربی ریشه گرفته از فرهنگ سومری(ض.ص) ـ بابلی بین النهرین و توسعه یافته در فرهنگ آرامی سوریه است، صرفاً منحصر به ناحیه حجاز بوده است.

(9) بنگرید به سری مقالات من: “نیچه و روشنفکران ایرانی” در سایتهای “عصر نو” و “اخبارروز”.

 (10) „Judenpack“.

 (11) J. Burkhardt, „Weltgeschichtliche Betrachtungen“ (1905).

=========================================

عنوان:

 حاصل عمرم سه سخن بیش نیست *** تراشیدم ، پرستیدم ، شکستم !

 (اقبال لاهوری: باالهام از مولوی)

****

 سوء استفاده از علم و تاریخ در اندیشه سیاسیفرهاد قابوسی

نظرات دیگران
اگر یکی از مطالبی که در این صفحه درج شده به نظر شما نوعی سوءاستفاده (تبلیغاتی یا هر نوع دیگر) از سیستم نظردهی سایت می‌باشد یا آن را توهینی آشکار به یک فرد، گروه، سازمان یا … می‌دانید لطفا این مسئله را از طریق ایمیل abuse@akhbar-rooz.com و با ذکر شماره‌ای که در زیر مطلب (قبل از تاریخ انتشار) درج شده به ما اطلاع دهید. از همکاری شما متشکریم

  نقدی از : ضیاء صدرالاشرافی بر مقاله فوق

عنوان:

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست ***  تراشیدم ، پرستیدم ، شکستم !

(اقبال لاهوری: با الهام ازمولوی)

****

بجای انتقاد به حواشی مقالۀ آقای دکترفرهاد قابوسی، درستی و نادرستی محتوا واساس سخن ایشان، بایستی مورد نقد بیطرفانه قرارگیرد که:

آقای دکترآرامش دوستداردر پیروی از” یاکوب بوکهارتِ ” یهودی ( ولی ضد یهود: در میان همۀ ملل و اقوام ازاین نوع افراد وجود داشته ودارند ) آیا نفرت نژادی (ضد عرب) و نفرت دینی (ضد اسلام) که طبعاً به تمام (مسلمین گذشته وحال ) فرا- فکنی می شود، پخش می کنند یا بصورت علمی به نقد دین (یا ادیان مرده وزندۀ موجود در ایران)، و از جمله اسلام، هم پرداخته است؟ در این مورد مخالفان آقای قابوسی و موافقان ومدافعان آقای دوستدار، بهتراست فاکتهای اثباتی از آقای دکتر دوستدار ارائه کنند

بحث درتضاد وتناقض به اصل مطلب هیچ ارتباطی ندارد وکوچکترین خدشه ای در اساس سخن دکتر قابوسی برای آشنایان به منطق و استدلال و تفکیک اصل از حاشیه و فرع بوجود نمی آورد.

قابل تذکر است که برخلاف نظرآقای دکترآرامش دوستدار در موردمسیحیت، نیچه یِ مسیحیت شناس، درکتاب” غروب بت ها “ می نویسد:

Götzen-Dämmerung oder Wie man mit dem Hammer
philosophiert

Twilight of the Idols, or, How to Philosophize with a Hammer

“من مسیحت را تباهی عظیم میدانم: مسیحیت تمدن یونان و روم را از ما ربود و ما را ازفرهنگ مشعشع اسلامی محروم ساخت “

توضیح ض.ص: البته نظرنیچه تا قرن ششم هجری برای تمدن وفرهنگ واقعاً مشعشع اسلام درست است .در این قرن پیشکسوت امثال خمینی یعنی محمد غزالی ظهور کرد:(که امام اش لقب داده اند: پیروان و تابعان اش:تابع = شیعه در لغت! ) که معاصر عمرخیام بود. وی با نوشتن کتابهائی مانند: احیاءعلوم الدین، تهافت الفلاسفه و مقاصد الفلاسفه و….

فلسفه وبه تبَع آن علم رادردنیای اسلام مدفون و به اصطلاح شیمی جدید” اکسیده” کرده وتعصب وجهل مذهبی راباکمک وتأیید خواجه نظام الملک / نظامیۀ بغداد ونیشابور/ احیاء حاکم ساخت که تا کنون همچنان ادامه دارد). و اضافه کنم که بیلان جنایات هیچ دین حاکم ( ازجمله هندوئیسم، دین عصر ساسانی که به زردشتی مشهورش کرده اند واسلام ) ونیزهیچ ایدئولوژی ضد بشری ( نازیسم ) به خاکپای مسیحیت نمی رسد ( مگرجنگ سوم جهانی که سعی و آرزو کنیم هرگز پیش نیاید ): بدون تردیدمسیحیت بخصوص درهمکاری با استعمار، سهامداربلند ترین تل های نعش تاریخ بشری است: حداقل صدو پنجاه میلیون درامریکای سرخ پوستان قارۀ امریکا( ازجمله بعنوان نمونه نگاه کنید به کتاب تولدی دیگر، شجاع الدین شفاء: صفحۀ ۳۸۱  : بنا به سند رسمی دولت مکزیک که درسال۱۹۴۱منتشرشد: کشیشان اسپانیولی باغسل تعمید دادن وسپس کشتن بچه های سرخ پوستان درمکزیک، جهت فرستاد نشان به بهشت بسیارکوشابوده اند! )، میلیون ها نفر” ازبومیان استرالیا “، پنجاه ملیون نفردرافریقا، که با استدلال ارسطوئی ازکتاب مقدس ،کشتارسیاهان افریقا را توجیه شرعی می کردند: سفرپیدایش،باب اول آیۀ ۲۸ ” پس خدا آدم را بصورت خودآفرید” خدا سیاه نیست، پس سیاه انسان نیست!

کشتارانکیزیسیون (تفتیش عقاید) که بیش ازیک ملیون مورد قبول کشیشان قرار گرفته است. کشتاردویست سالۀ جنگ های صلییی ازمسلمین( کلیسائی در جمهوری چک بنام ” استودان سدلک ” که از استخوانهای مسلمین ( ۷۰۰۰۰ نفر ) مسلمان طراحی و تزئین شده است!. نگاه کنید درگوگل: تصویر/ ساخت یک کلیسا از استخوان اجساد مسلمانان درکشورچک ) که پاپ ژان پل دوم ( که برخلاف پاپ کنونی شخص عاقلی بود ) رسماً ازمسلمین بخاطر جنگهای صلیبی عذرخواهی کرد. همانندعذر خواهی از کشتار یهودیان دراروپاومسلمین هنگام فتح اسپانیا و………و
اگرارقام کشتار مسیحیان مقایسه شود با کشتار و تصفیه های کمونیستی که هشتاد ملیون برآورده می شود( چین و شوروی و اقمارش در اروپا و..) و نیز باکشتار مدافعان برتری نژادی آریائی( پان ژرمنیسم ویلهلم دوم درجنگ اول استعماری جهانی ۱۶ میلیون ) و ( نازیسم هیتلری درجنگ دوم استعماری جهانی ۵۲ میلیون ) که جمعا ۶۸ ملیون نفرمی شود: مبارک است!. بایستی گفت: این کجا و آن کجا؟

****
یک خطای معرفتشناسی( اپیستمولوژیک ) تاریخی درنوشتۀ دکتر آرامش دوستداروجودداردکه دکتر قابوسی درنقل قول خود، متوجه آن نشده و یا بدان نپرداخته است: دکتردوستداردر” امتناع تفکر در فرهنگ دینی ” می نویسد( زیرنویس شمارۀ ۸): ” کتاب مسلمانان …: به علت پیدایشش درسرزمینی ابتدایی وعملا فاقد فرهنگ “. “انگاری که کتابی که متکی برفرهنگ سامی ومخصوصاً عربیِ ریشه گرفته ازفرهنگ سومری* ـ بابلی بین النهرین و توسعه یافته درفرهنگ آرامی سوریه است، صرفاًمنحصربه ناحیه حجازبوده است”.
آقای دکترآرامش دوستدارتوجه نداردکه برخلاف زبانهای:” اککدی ، بابلی و آسوری” (اسلافِ زبانهای: آرامی، عبری وعربی و…) زبان وفرهنگ سومری ونیزتمدن سومری( بقول درست ساموئل نوا کرامرآغازگرانِ موثرومُداوم تمدن بشری بوده اند: کتاب اونام ” تاریخ از سومرآغازمی شود” رادارد ) زبان سومری هیچ ربطی به زبان و فرهنگ و تمدن اقوام مشهوربه سامی ( اککدی ، بابلی و آسوری) وطبعاً عربی ( قران ) ندارد، بعنوان منبع رفرانس میتوان مراجعه کرد به

الف – همان منبع مورد استناد آقای دکترقابوسی یعنی ” تاریخ علم جرج سارتون” صفحۀ ۶۱ ترجمۀ خوب احمد آرام بفارسی، که در آن می نویسد: ” زبان سومریان: نه سامی بود و نه زبان آریائی. اینکه اصلشان ازارتفاعات بالاتروبلندتراست ازآنجا بخاطرمی رسد که برای کوهستان وسرزمینها(ی مسطح دشت) لغت مشابهی استعمال می کردند ” باز درصفحۀ ۶۴ به تکرارمی افزاید:” زبان سومریان: نه سامی بود و نه زبان آریائی، بلکه زبان مرکبی است که ازلحاظ ساختمان می توان آنرا با مغولی و ژاپنی و چینی مقایسه کرد” (درزیرنویس ” مقایسه با چینی را قانع کننده ” نمی یابد و ردمی کند ) علاوه براشارات و مقایسۀ سومرشناسانی چون “فریتزهومِّل” ونیز کتاب ویل دورانت: درجلد اول تاریخ تمدن خویش( با نام سومر گهوارۀ تمدن ) و…و.

ب – استاد ” ژان بوتّرِو” که تألیف مشترکی هم با( س.ن. کرامر ) دارد درکتاب ارزندۀ بین النهرین بفرانسه که ثمرۀ عمرپُربار و آخرین اثرماندگاراو است، در صفحات و ( ۱۳۶ ، ۱۳۵ و ۱۲۴): زبان سومری را همانند زبان ایلامی، جزو زبان های پیوندی( یا پسوندی) یا التصاقی طبقه بندی می کند.

زبانهای چینی وتبتی رازبانشناسان: تک هجائی می نامند
وزبانهای دارای نام نا رسای ژئوپولیتیک هند واروپائی را ” زبان های تحلیلی” می نامند.

با این قاعده می توان زبانهای سامی را بجای نسبت دادن به فرزند نوحِ ( اسطوره ای )، زبانهای تصریفی ودربیان دقیق تر بنظرمن زبان های” قالبی” نامید. زیرا دراین زبان ها، وقتی افعال صرف می شوند، درقالبهای دهگانۀ باب ثلاثی مجرد و… قرارمی گیرند. این خصوصیت توانمندی جالبی به این زبانها می دهد و می توان مشتقات زیادی از یک فعل و واژه، اگرچه لغت، خارجی و دخیل، باشد همانند واژۀ عشق:(عاشق، معشوق و معشوقه، معاشقه و…) بدست آورد

نقد هر فرد و هر نوشته که حسن و عیب آنرا آشکار کند خدمت بزرگی به توسعۀ روحیۀ علمی است. سخن خود را درمورد بت سازی با سه کلام بیاد سپردنی از نیچه که مورد احترام آقای دکتر آرمش دوستدار است پایان میدهم

اول: ” مهم این نیست که یکی دو بُت دردرون شکسته شود، مهم این است که خوی بت پرستی را در خود نابود سازیم”

بخاطآزادی و آزادگی: هرجابتی مطرح شدبایدحتماً بفکرشکستنش بود

دوم: ” تمام مقدسات مسمومند “  و

سوم: نقل از” لذات فلسفۀ ویل دورانت صفحۀ ۸” : نیچه آزادۀ پاکدل می گوید: « فلاسفه چنین وانمود می کنند که عقایدشان نتیجه تحول ذاتی استدلالهائی است که با بی طرفیِ سرد و بی غل وغش، ومقدسی صورت گرفته است … ولی درحقیقت نتیجه ی حکم یا تصور یا تلقینی است که قبلاً درآنها وجود داشته و غالباً آرزوی قلبی آنان نیزبوده است. ایشان این احکام و تصورات قبلی را بشکلی ظریف ومُجرد درمیآورند وبعددلیلی برآن می تراشند».

ض.ص: دراستعمال واژه ها ازجمله فیلسوف، شخصاً مقید به رعایت اصل ( تطبیق اسم یا صفت با واقعیت ) یا ( دلالت الفاظ بر معانی )هستم: بعد ازسهروردی مقتول و با اغماض ملا صدرا، شخصاً کسی را ازهموطنان ایرانی نمی شناسم که فیلسوف بوده باشد: یعنی صاحب فلسفه ای باشد. فرق فلسفه دان با فیلسوف همانند فرق تاریخ دان با مورخ صاحب مکتبی چون ابن خلدون است
۴٨۷۶۰ – تاریخ انتشار : ۲۰ مهر ۱٣۹۱

Advertisements

ممنون از دیدگاهی که گذاشتید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: