از خاطره تا فلسفه، از فلسفه تا کانون!


آراز

گفتمان … : بخش اول – دوست ما آقای احمد مرادی، اخیرا خاطرات ناتمام خود از دوران مهاجرت به شوروی را با این انگیزه که «در همه مهاجرتهای پیشین (با) فقر خاطره ها و نوشته های مکتوب این دوران» مواجه هستیم، برشته تحریر در آورده و در سایت «ترکمنصحرا مدیا» منتشر نمودند که می تواند در پُر ساختن این خلاء تاریخی بنوبۀ خود مفید باشد. من در اینجا قصد نقد خاطرات این دوستمان را نداشته و قضاوت در مورد آنرا همانند خود ایشان برعهدۀ خوانندگان آن واگذار میکنم. قصد من در ذیل تنها ذکر نکاتی در این مورد و بیان نظری در مورد متد برخورد با این گذشتۀ نه چندان دور خود ما برای دوستانیکه در آینده می خواهند، «به سهم خویش مشاهدات خود را بازگو نمایند» و نیز یادآوری نکاتی چند است!

 آقای مرادی، در سرآغاز خاطرات خود از ارزیابی ساده لوحانۀ مسئولین اکثریت در منطقۀ تورکمنصحرا، از «دستگیریها و هجوم رژیم به نیروهای چپ»، بعنوان «موج موقتی» و از «رهنمود کلی سازمان… تا آرام گرفتن این موج منتظر بوده و به نحوی خود را حفظ کنند»، بدرستی سخن بمیان آورده اند.

از خاطره تا فلسفه، از فلسفه تا کانون! – قسمت دوم – (ســوّم) – (چـهـارم) – (آخرین قسمت) …

توان ارزیابی و تحلیل سازمان های چپ از جامعۀ ایران

  واقعیت اینستکه این سازمان بهمراه حزب توده و دیگر گروههای چپ از مدتها قبل از این یورش و حتی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، قدرت هرگونه ارزیابی واقعی از ماهیت، سیاستها و اهداف رژیم اسلامی را از دست داده بودند. رهبری چپ ایران از یکسو متعلق به انسانهای دوگانه ایکه بین مدرنیته و سنت در نوسان بوده اند، بوده و از سوی دیگر وابستگانی به یک ایدئولوژی وارداتی و غیربومی و بیگانه  با فرهنگ ملی و بومی جامعه بوده اند که در بخش مربوط به فلسه من سعی در توضیح بیشتر این مسئله خواهم کرد. براین دوگانگی و التقاط و بر این ایدئولوژی غیربومی و وارداتی روشنفکران ملت حاکم دیدگاه انحرافی دیگری از سال ۱۳۲۰ با تأسیس حزب توده وارد فرهنگ سیاسی مبنی بر پوپولیسم عوامگرایانه با شیفتگی نسبت به توده ها طبق تز مارکسیستی، مبنی بر » تنها سازندگان تاریخ»، شده بود که مردم را بری از هرگونه خطا و همیشه برحق و هرگونه مخالفتی با هرگونه خواست آنها را ارتجاعی و ضدمردمی و دنباله روی از آنرا عین پیشاهنگی و پیشروی تلقی میکرد! در صورتیکه مردم می توانند خطا و اشتباهی بزرگتر از یک حزب و پیشاهنگ سیاسی با ابعاد فاجعه آمیزتری نسبت به آن مرتکب گردند که نمونۀ جهانی آن فاجعۀ مردم ایتالیا و آلمان در انتخاب فاشیستها و نازیها و مردم ایران در دنباله روی و سپردن سرنوشت خود بدست پیشوایان دینی جامعه است که به فاجعۀ جمهوری اسلامی منجر شده است!

جامعه روشنفکری یا الیت ایران که خود محصول مدرنیتۀ ناقص و سطحی در ایران است، اگر در نوسان و تردید بین تجدد و سنت و با دنباله روی از عوام مذهب زده، بسوی روحانیت و نگهبان هزاران سالۀ فرهنگ دینی در بحبوحه انقلاب کشیده نمیشد، هیچگاه با بریدن شاخه ایکه خود بر آن نشسته بود، از زمان و مقطع خروج مظهر خودکامگی و استبداد از ایران و عروج شاپور بختیار بقدرت قراتر نرفته و نبرد جامعۀ چندپارۀ فرهنگی ایران را بعداز یک قرن از دوران انقلاب مشروطیت، بسود بازگشت کامل ارتجاع و سنت بپایان نمی رسانید!

اگر بپذیریم که فرهنگ سیاسی یک جامعه، مجموعه ای از عقاید، سمبلها و ارزشها را شامل شده و نوع و کیفیت عمل سیاسی را تعیین کرده و خود جهت گیری ذهنی نسبت به سیاست بشمار میرود، عقاید، سمبلها و ارزشهای جامعۀ ایران نیز کاملا دینی بوده و شکافها و منافع طبقاتی از حد ساختار اقتصادی جامعه به آگاهی طبقاتی فراتر نروئیده و فرهنگ اسطوره ای- دینی هزاران ساله، مانع تکوین فرهنگ و ایدئولوژی خاصی بر حول آنها میباشد. بنابراین، در چنین جامعه ای نباید جای تعجبی باشد که صنعتی ترین بخش طبقۀ کارگری که چپ ها خود را پیشاهنگ آن میدانند، یعنی کارگران صنعت نفت در بحبوحۀ انقلاب نه با رهبری و خواست حزب یا سازمان سیاسی طبقۀ خود، بلکه با فتوای «امام» دست به اعتصاب سراسری و به فلج ساختن صنایع نفت میزند و باز برای خاتمۀ آن نیز به فتوای دیگری از این پیشوای دینی احتیاج دارد و نه به برآورده شدن خواست های صنفی و سیاسی خود! کلا در جامعه ایکه مردم در آن نه خود را شهروند برابر حقوق با «رهبر»، بلکه مرید و پیرو بدون چون و چرای وی میدانند و فرهنگ دین خوئی شیعه بر روح و روان آن مسلط است، فرهنگ دیگری نمی تواند کنش های سیاسی و رفتار اجتماعی جامعه در قبال قدرت را تعیین بکند. اما، چپ ایران با شیفتگی یک عاشق که نقص و عیب معبود را نمی بیند، نمی توانست درک بکند- هنور هم نمی کند!- که مسئلۀ ایران نه طبقاتی و سیاسی بلکه فرهنگی در کلیت آن است! در این جامعه قبل از هرچیزی باید فرهنگ «تجدد» یا مدرنیته بر فرهنگ کهن دینی یا «سنت» با نهادینه ساختن قانونگرائی، جدائی دین از دولت، تفکیک قوای سه گانه، تضمین قانونی حقوق شهروندی، آزادی زنان، حل تضاد مرکز با پیرامون و ایجاد مکانیزم جامعۀ مدنی بعنوان حلقۀ رابط و حایل میان دولت و جامعه باید غلبه بیابد. فرصت بدست آمده در زمان بختیار برای آغاز این امر و عقب راندن ارتجاع و سنت با ندانم کاری و عدم درک واقعیت فرهنگی جامعه از طرف خود الیت جامعۀ تحصیل کردگان آن برباد رفت! زیرا، در فرهنگ دینخوئی، سیاست امری خصمانه تلقی میگردد که تنها راه حل در آن برای تأمین منافع طرفین ادامۀ منازعه و عدم سازش است. در این فرهنگ «سازش» معنا و بار منفی دارد که به «تسلیم» و «شکست» تعبیر میگردد! بعداز انقلاب نیز همین چپ بود که با تحلیل های نامربوط به ماهیت حاکمیت دینی و با تعریف آن با ترمین ها و نرم های مربوط به جامعۀ مدرنیته به بیراه رفت. رادیکالترین آن که سیر رویدادها جوامع را طبق تئوری م- ل (مارکسیستی- لنینیستی) خود، از قبل پیش بینی شده دانسته و مقولۀ تغییر و دگرگونی اجتماعی را تنها مسئله ای سیاسی پنداشته که تمامی مشکلات آن را در عمل سیاسی پیشاهنگ و نظام سیاسی ایدئولوژیک آن گشوده خواهد شد، نیروهای خود را به نبردی نابرابر که به یک خودکشی سیاسی شبیه بود تا به یک مبارزۀ اجتماعی و سیاسی، به مقابل مرگ فرستاد و خود از عرصۀ سیاست حذف گردید. دیگری با تحلیل از ماهیت ماموتهای دینی حاکم بر ایران بعنوان «سکت روحانیت» و جدا از توده ها، نفوذ و تسلط بلامنازع آن بر فرهنگ دینی جامعه را بهیچ گرفته وبا تعریف بنابه متدلوژی دوران مدرنیته و کاملا نامربوط به ماهیت آن بعنوان «فاشیست»، هیولای دینی هزاران ساله و ماقبل مدرنیته را ماهیتی جدید و نوین بخشیده و بازتولید فرهنگ دینی از طرف آنرا از چشمان روشنفکران جامعه پنهان ساخت!

حزب توده، بعنوان پرسابقه ترین چپ ایران و بعنوان یک نیروی سکولار و مولود دوران مدرنیسم بدون مدرنیته علیه «سنت»، درست عکس علت و ماهیت وجودی خود، به نیروی ذخیرۀ حاکمیت دینی در قبل از انقلاب اسلامی تبدیل گردیده و «اجنبی ستیزی» این نیرو را خصلتی «ضد امپریالیستی» و ماهیت قهقرائی آنرا «در حال گذار راه رشد غیرسرمایه داری» معرفی میکرد. این حزب تحلیل خود را از حاکمیت جدید، نه ار عینیت خود جامعه و نه از ماهیت ذاتی این نیرو، بلکه از منافع جهانی شوروی در جلب رهبران کشورهای جهان سوم به جبهۀ مبارزه علیه رقیب آن «امپریالیسم آمریکا» و سوق دادن آنها به سیاست غرب ستیزی افراطی، استخراج و کسب می نمود که در آن مقولۀ آزادی و دمکراسی نمی توانست جایی داشته باشد!

«سازمان» مورد نظر آقای مرادی نیز، اگر در دوران مدرنیتۀ ناقص و مولود آن حکومت خودکامۀ شاه بنام «پیشاهنگ طبقۀ کارگر»، همسو با «سنت گرایان» و دین خویان دینی برای احقاق حقانیت تاریخی این «طبقۀ پیشتاز» سر و جان فدا ساخته بود، با حل سرگردانی خود بین «تجدد» و «سنت»، بعداز اشغال سفارت آمریکا به نفع «سنت» گرایان دینی عملا با تمامی شعارهای سکولار و غیردنی خود، در کنار حاکمیت دینی در کارزار لجام گسیختۀ آن علیه تمدن و فرهنگ غرب و مظاهر دمکراسی و آزادی، تحت پوشش «مبارزه با امپریالیسم» قرار گرفت! این جریان چریکی، دیگر تمامی آرمانها و ایده آلهای کمونیستی خود را در وجود نماد دین خویی ایران با ستایش آن بعنوان «خرده بورژوازی ضد امپریالیست» که با «سائیده شدن دگم هایش» که هزاران سال به رسوبی بتونه شده مبدل شده بود اما «به نیرویی دمکرات و آزادیخواه فراخواهد روئید»، می دید!

  این تحلیل های ذهنی که با بیگاری گرفتن از تعاریف و ترمینهای دوران مدرنیته در مورد یک نیروی ماقبل تاریخ صورت میگرفت، حکایت از عدم شناخت آنها از فرهنگ دین خوئی جامعه، شیعه گری و روحانیت و ناتوان از انطباق حتی همان تئوری عاریتی و و ارداتی خود با این جامعه داشت. با پیوستن این سازمان بهمراه حزب توده به «خط امام» و تأئید و تشویق آن برای سرکوبی کوچکترین مظاهر دمکراسی و آزادی بنام «مبارزه با لیبرالیسم» و «ضد انقلاب» و «عوامل ارتجاع جهانی» و غیره، دیگر کاملا رهبری یک نیروی دینی برخود را پذیرفته و پیروزی آرمانهای مبارزات آزادیخواهانه و عدالت پژوهانۀ مردم را در گرو «تقویت خط امام» و تلاش برای «شکوفائی» آن می دانستند!

 این شیفتگی بقدرت ارتجاع از طرف این بخش از چپ ایران و تلاش برای اثبات صداقت و وفاداری خود با احتراز از هرگونه اقدامی که خدشه ای به این اعتمادسازی وارد می اورد، تا لحظۀ خیانت خود رژیم به این متحدین ناخواسته با تمام وجود ادامه یافت. ما اگر اندکی با خود صادق باشیم، باید از خود بپرسیم که اگر خود رژیم اسلامی به حزب توده و سازمان اکثریت خیانت نکرده بود و به آنها تابه امروز اجازۀ خدمت مخلصانه و صادقانه بخود را داده بود، امروز فناتیک ترین اعضای ایندو جریان در کدام زندان در کنار دژخیمان رژیم اسلامی مشغول تجاوز جنسی به آزادیخواهان و شکنجۀ آنها بنام «خدمت به انقلاب» و مبارزه با «عوامل داخلی امپریالیسک» مشغول بوده اند! و یا چگونه رهبری ایندو جریان به اصطلاح چپ، بجای حمایت از «اصلاح طلبان» به چه عناوینی علیه آنها در کنار رهبر دین خویان ایرانی قرار داشتند. همانگونه که زمانی با «لیبرال» نامیدن مادرزادان دینی ای چون بازرگان و آیت الله شریعتمداری، در مبارزه با این «اصلاح گرایان» به آدمخواران دینی به رهبری خمینی پیوسته بودند!

اما، دوست ما آقای مرادی، همانند همان بیست هزار کادر تشکیلات که در صد و پنجاه شهر ایران از طرف رهبری سازمان اکثریت نه بعلت اینکه برنامه ای برای چنین روزی نداشته باشد، بلکه بعلت ذوب شدن خود در حاکمیت دینی که پیش بینی این ضربۀ نابود کننده حتی به مخلیه آن نیز خطور نمیکرد، بحال خود رها شده بود، باز «خود را با استناد به سخنان رفیق اکبر مبنی بر گذرا بودن و عادی شدن دوبارۀ وضعیت و بازگشت به ترکمنصحرا تسکین» میداد! این نگرش خود خبر از عمق وابستگی و استحالۀ ایندسته از دوستان ما در سازمانی میدهد که خود تا فرود آمدن ضربۀ نهائی تلاش وافر و صادقانه ای در خدمت به حاکمیت دینی داشته است!

پیش بینی ضربه و اتخاذ تدارک تمهیدات معین جهت خنثی ساختن آن، از طرف رهبرانی صورت میگیرد که خود را نه صرفا منتقد بعضی از جنبه های سیاست ضد دمکراتیک و ضد انسانی حاکمیت بلکه بعنوان اپوزیسیونی که پنجه در پنجۀ حاکمیت افکنده و برای آزادی و حقوق انسانی و حاکمیت ملی ملت خود با ان مبارزه می کند. این پیش بینی و تلاش از مدتها قبل از آغاز این ضربه، در آندوره فقط از طرف دو تن از رهبران ملی خود تورکمنها صورت گرفته بود که شاید دوست ما بدلیل عدم آشنائی با آنها در آندوره از آن بی خبر باشند!

مورد اول، شیرمحمد درخشنده توماج بود که یکماه قبل از جنگ تحمیلی دوم به عده ای معدود که نزدیکترین و مورد اعتمادترین افراد بومی، از جمله بخود من بطور خصوصی گفتند که: «وضعیت بدینگونه باقی نمی ماند و ما باید فکری بحال آینده ای سخت که پیش روی ما است، بکنیم. ما باید سرمایه گذاریهایی در ترکیه و یکی از کشورهای اروپائی جهت تأمین پشتوانۀ مالی فعالیت خود در شرایط سخت آینده و هم برای اعزام دانشجو برای تحصیل بخارج از کشور بکنیم. شما دیگر کمکهای مالی جمع آوری شده در غرب تورکمنصحرا و منابع حاصل از فروش گوسفندها را به اینها (منظور فدائیان) دودستی تحویل ندهید. بعدا بشما خواهم گفت که آنها را در اختیار کدام منبع قرار بدهید»!

مورد دوم، آقای ارزانش بودند که در مراسم چهلم سه نفر از قربانیان حادثۀ روستای کوچک نظرخانی بوسیلۀ کمیته چی های فاضل آباد، بنابه تعریف خود وی به مرحوم واحدی می گویند: «این چریکها همه با اسم مستعار به اینجا آمده اند و فردا در صورت بهم خوردن اوضاع تماما بدون آنکه برای کسی شناخته شده باشند، از منطقه بیرون خواهند رفت و تمام جوابگوئی و مسئولیت اقدامات اینها بردوش ما خواهد ماند. بنابراین ما باید چارۀ کار را از هم اکنون بکنیم و برای منطقۀ خود بعنوان صاحبان واقعی آن، مستقلا خود باید تصمیم بگیریم و مشورتی با توماج و دیگر افراد مورد اعتماد و فعال تورکمن در منطقه بکنیم»!

متأسفانه، عملی ساختن تمهیدات مورد نظر توماج در آن شرایط به زمان و تأمین یکدلی اکثریت مبارزین تورکمن که در آن دوره تحت سلطۀ ایدئولوژیکی و تشکیلاتی چریکها بودند، احتیاج داشت. مشورت و تبادل نظر مستقلانۀ آقای ارزانش با رهبران و فعالین تورکمن نیز با ربوده و ترور شدن رهبران ملی ما در همان شبی که قرار بر تشکیل جلسه ای مستقل ار فدائیان گذاشته شده بود، جامۀ عمل نپوشید!

اشاره مختصر من به مسائل بالا از اینرو استکه اولا، الیت جامعۀ ایران باید در کلیت آن مورد تحلیل قرار بگیرد و نه بصورت جداگانه با هویت حزبی یا سازمانی خاص هریک از آنها. زیرا، تعلق تشکیلاتی و عاطفی در گذشته و یا حال به یکی از آنها مانع دیدن کامل حقایق در مورد آنها میگردد و از سوی دیگر، در یک جامعه منشاء  عمل و رفتار سیاسی، ایدئولوژیها و نگرشهای سیاسی الیت همان جامعه هستند که می توانند برای توسعۀ سیاسی و در فرجام نهایی مبارزات مردم مساعد یا نامساعد باشند!

در هر جامعه ای این رهبران ملی و بومی خود آن هستند که قدرت پیش بینی و تحلیل عینی تر ی از وضعیت سیاسی و امنیتی پیش روی جامعه خود نسبت به افراد بیگانه با این جامعه با ایدئولوژیها و نگرش سیاسی همسان آنها با دیگر مناطق ایران را دارا می باشند. رهبری ملی خود می تواند در شرایطی از مبارزه کنار برود و یا آنرا کنار بگذارند. اما، هیچگاه با جنبش و با فعالان آن نمی تواند «در شرایط حساس غیرمسئولانه برخورد کرده» و آنها را به امان خدا رها ساخته و قبل از همه خود را از کشتی شکسته نجات بدهد. زیرا، خود نیز یکی از آنها و از فرزندان همان جامعه و از سرنشینان همان کشتی است!

در آستانۀ مهاجرت!

دوست ما آقای مرادی در آستانۀ مهاجرت خود که چاره ای بغیر از خروج غیرقانونی از کشور نداشتند، نگران پذیرفته شدن یا نشدن از طرف جمهوری تورکمنستان شوروی بوده اند. این نگرانی از یکسو کاملا بجا بود، چون شوروی نه منشور حقوق بشر را بهمراه عربستان سعودی و دیگر کشورهایی از ایندست برسمیت شناخته بود و نه مصوبۀ کنوانسیون ژنو در سال ۱۹۵۱ در مورد حقوق پناهندگان سیاسی را پذیرفته بود. از سوی دیگر، شاید ایشان از این امر آگاهی نداشتند که یکسال قبل از ضربه خوردن حزب توده و اکثریت و قبل از مهاجرت حتی رهبری ایندو جریان بخارج از کشور، دو نفر از اعضای تشکیلات منطقه بهمراه خانواده های خود با وساطت حزب توده به تورکمنستان مهاجرت کرده و همانند مهمانان گرانقدری در یکی از ویلاهای متعلق به اعضای کمیته مرکزی حزب کمونیست تورکمنستان، در بهترین منطقۀ این جمهوری مورد پذیرائی گرم قرار گرفته بودند! هرچند که آنها به تبعیت از رهبری اکثریت، بعدها به پرچمداران مبارزه با هر آنچه نمودی از هویت مستقل تورکمن را در برداشت، تبدیل شدند!

از نظر آقای مرادی، «نقطۀ خطای ما در آن بود که کل تشکیلات منطقه را بحال خود و تصمیم گیری مستقلانۀ هر فرد واحد تشکیلاتی رها کرده و بدان فکر نکرده بودیم که این واحد تشکیلاتی چگونه میتوانند در صورت تداوم موج دستگیریها دوباره باهم ارتباط گرفته پیوند یابند»! اولا، این ما نبودیم که «کل تشکیلات منطقه را بحال خود رها» رها ساخته باشیم. این رهبری اکثریت و آخرین ساتراپ ارسالی آن از مرکز، یعنی همان «رفیق اکبر» یاد شده در خاطرات آقای مرادی بود که بعنوان بی تجربه ترین مسئول اعزامی در تاریخ این سازمان به منطقه و با بی اطلاعی از سازماندهی یک تشکیلات در شرایط مخفی، خود اولین کسی بود که منطقه را بحال خود رها ساخته بود! گویا تأمین امنیت فردی وی بالاتر از امنیت صدها فعال تورکمن در منطقه و سرنوشت جنبش و تشکیلات آن از نظر رهبری این سازمان قرار داشت. اصولا سازمان چریکها و اکثریت در مورد مناطق ملی و مسایل ملی هیچگاه بغیر از یک شعار کلی «حق تعیین سرنوشت تا حد جدائی» برنامه ای نداشتند و مسئولین اعزامی آنها به این مناطق بودند که بنابه توصیه ها و رهنمودهای کلی رهبری این سازمان و بنابه نظر و شخصیت خود سیاست ملی را عمدتا در تبدیل سیاستی طبقاتی به پیش میبردند. در عرصۀ تشکیلات نیز هرگونه سازماندهی و تطبیق تشکیلات با شرایط علنی و غیرعلنی، براساس خطوط کلی این سازمان، از طرف مسئولین بومی منطقه براساس تجربیات و امکانات کمیته های ولایتی آنها صورت میگرفت.

من در صحبتی که با مسئول تشکیلات منطقۀ غرب تورکمنصحرا که در خاطرات آقای مرادی از وی بنام «آرتیق» یاد شده، داشته ام، ایشان این سازماندهی از طرف مسئولین مناطق را تأئید کرده و اضافه نمودند که: «مسئولین اعزامی به منطقه تماما همیشه اصرار عجیبی در دریافت لیست کامل نام اعضاء و هواداران فعال تشکیلات را از من داشتند. امری که حتی از اعضای کمیتۀ ولایتی جهت رعایت موازین و پرنسیپهای تشکیلاتی در شرایط نیمه علنی و مخفی از طرف من پنهان نگه داشته میشد و هریک از اعضای کمیته ولایتی نیز تنها به هویت واقعی افرادی دسترسی داشتند که در حوزۀ مسئولیت مستقیم آنها قرار میگرفت. بنابراین من علیرغم تذکرات و انتقادات مداوم این مسئولین اعزامی تا آخرین لحظه از دادن لیست اعضای تشکیلات به آنها خودداری کرده بودم»! امری که می توانست ضربات جدی به تشکیلات ولایتی وارد آورد. از طرف دیگر اصولا چپ ایران در عرصۀ سازماندهی و تشکیلات مخفی که خود علمی نانوشته و غیرمکتوب بوده و بر اساس تجربه و انتقال از نسلی به نسل دیگر بدست می آمد، فاقد تجربه و دیسیپلین کافی بوده است. زیرا، رهبری این چپ هر از چندی از طرف مأمورین امنیتی دولتهای استبدادی وقت قلع و قمع شده و این تجربه نیز نه ارتقاء می یافت و نه انتقال!

 باز طبق گفتۀ «آرتیق»، سازماندهی که در آنزمان برای تشکیلات ولایتی برگزیده شده بود، طبق فرمول «حداقل تمرکز، حداکثر کارائی» بوده که از سلولهای کوچک خود فرمان و جدا از هم تشکیل میگردید که این خود پایان تشکیلات و سازماندهی کلاسیک در تورکمنصحرا بوده است. این سلولها را نیز طبق این فرمول می بایست یک ایدئولوژی و یا یک برنامۀ منسجم و مشخص و فراگیر، یعنوان یک روح  و ایده ای نامرئی بهم ربط میداد و تمامی این واحدها را در جهت یک هدف معین رهنمون میساخت که این سازماندهی بعنوان سازمانی سرگردان در میان «سنت» و «تجدد»، تنها با یدک کشیدن نامی از یک سازمان چپ و نه دارای ایدئولوژی ترویج شده و رسوخ یافته در ژرفای تفکر اعضای خود، هیچگاه برنامه ای کنکرت و مدونی نداشت. بنابراین، «این واحدهای تشکیلاتی»، قرار نبوده است تا عادی شدن وضعیت امنیتی، برخلاف نظر دوستمان آقای مرادی، اصلا «دوباره باهم ارتباط گرفته و پیوند یابند»!

امروز اگر بر فراز اینهمه سال به آن دوران نگریسته بشود، من بالشخصه اینگونه سئوالات را که آیا «مردم را تنها رها کرده  فرار کرده ایم» و یا اینکه آنها «به ما همچون خائنینی خواهند نگریست» ندارم، بلکه بعنوان هرچند وابستگانی به یک سازمان بیگانه، اما با اتکاء به تجربه و امکانات منطقه ای خود و با حفظ آن حداقل استقلالی که در سازماندهی  تشکیلات خود داشته ایم در عین رها شدن از طرف رهبری غافلگیر و فلج شدۀ اکثریت که بجای رهبری و سازماندهی تشکیلات، خود بدنبال راه فراری زودتر از تشکیلات خود بوده، توانسته ایم با حداقل ترین تلفات نسبت به سایر مناطق ایران و حتی خود تورکمنصحرا نقشۀ قلع و قمع دستگاه امنیتی رژیم تا آخرین نفر از مبارزین و روشنفکران خود را نقش بر آب کرده و جان و امنیت صدها تن از اعضا و هواداران تشکیلات خود را حفظ بکنیم. مسئول کمیته ولایتی همان «آرتیق» نامبرده شده در خاطرات آقای مرادی که دستگیری و نابودی وی بعنوان مسئول تشکیلات هدف اصلی نیروهای امنیتی رژیم بوده است، همانند رهبری اکثریت زودتر از همه راه گریز از مهلکه را در پیش نگرفته و بقول آقای مرادی، «دو سال» در خود منطقه با وجود شدیدترین پیگرد و تعقیب، صحنه را ترک نکرده و امروز اگر کمیتۀ ولایتی ما تنها یک درصد پناهنده و مهاجر به خارج از کشور را دارد، این از افتخارات تشکیلات ما در آندوره میباشد. تنها این ما بودیم که با خارج شدن زندگیمان از مسیر عادی خود، آگاهانه ضربۀ اصلی را برخود هموار ساختیم و بزرگترین لطمۀ را بر والدین خود وارد آوردیم!

طرز نگارش به جامعۀ شوروی و تورکمنستان شوروی

  دوست ما، همانند دیگر کادرها و اعضای سازمان اکثریت مجبور به مهاجرت به کشوری میگردد که در زمامداری طولاتی برژنف هم به اوج قدرت خود رسیده بود و هم دوران فروپاشی خود را از درون آغاز کرده و تاریخ بعداز برژنف شوروی تنها شتاب گیری همین روند بوده است. اما ما نه تنها از این روند آغاز شده خبری نداشتیم، بلکه این دورۀ پوسیدگی از درون، از طرف «احزاب برادر» آن در ایران، بعنوان ورود آن به «سوسیالیسم پیشرفته» و «آغاز فاز اول کمونیسم» و بعنوان مدینۀ فاضله ایکه برای کل بشریت گریزی از آن نیست، بخورد ما داده شده بود! ورود و اقامت ما در ایندوره در اصل درگیری ما با این آموزشهای دروغین و مشاهدۀ واقعیات تلخ و شیرین این جامعه و نطفه بستن تضاد درونی در اکثر ما و بمحک کشیدن تئوری م- ل در عمل در مرکز آن یعنی در «اردوگاه سوسیالیسم واقعا موجود» بوده است!

متأسفانه خاطره نگاری اندکی که از ایندوره بعدها از طرف تنها دوستان مهاجر فارس ما بعمل آمده است، نه بررسی این تضاد و نه تحلیلی واقعی از سیر فروپاشی یک امپراطوری ایدئولوژیک در آستانۀ قرن بیست و یکم و انعکاس بی طرفانۀ دستاوردها و پست رفتنهای این جامعه بعداز هفتاد سال از «انقلاب دورانساز اکتبر» در بخشهای اروپائی و آسیائی این امپراطوری با دو فرهنگ متفاوت بوده است! این «وقایع نگاران» بررسی مجموعۀ این روند را تنها به جمهوری تورکمنستان بعنوان تنها یکی از جمهوری های پانزده گانه این امپراطوری محدود کرده اند که در آن نیز بغیر از عقب ماندگی و فلاکت گویا خبری نبوده است. این «بررسی» ها که نه از مطالعه و مشاهدۀ کل جامعۀ شوروی بلکه تنها با اتکاء به تجربۀ زندگی محدود خود در اردوگاه پناهندگی و یا از دوران کوتاه اقامت خود در یک محلۀ شهر بدون هیچگونه مراوده با مردم و یا تنها در زمان اشتغال در کارخانه ای صورت گرفته اند، تنها بدرد ارضای تفکر ایران پرستانه ای می آید که از آن نتیجه ای بجز «ایران ما واقعا پیشرفته است» استنتاج نمیکند! ما از جامعه ای به شوروی پای گذاشته بودیم که در آن تنها آزادی در مصرف و حق انتخاب کالاهای وارداتی در صورت داشتن توان مالی، بفور وجود داشت. این «خاطره» نویسان نیز از همین دیدگاه به یک جامعۀ سوسیالیستی می نگریستند و نبود زرق و برق دنیای مصرفی جهان سومی سرمایه داری را در آنها با نبود تمدن و فرهنگ و رشد اجتماعی یکی می پنداشتند! بدون آنکه بدانند معیار پیشرفت و تمدن چیست و ارزیابی پژوهش بیطرفانه چگونه است؟

در این «خاطره» نویسی ها، در بررسی مسائل درونی خود پناهندگان، غایب همیشگی پناهندگان فارس زبان بعنوان بخش اعظم این مهاجرین به تورکمنستان شوروی بوده و تنها اقلیتی ناچیز از تورکمنهای ایران را در برمیگیرد که همه چیز منفی و ناپسندیده از جاسوسی و خبرچینی، آلودگی به خصائل غیراخلاقی و غیره در این جمع تبلور می یابد. هرچند که ما مدعی جمیع تنها خصائل کاملا مثبت و «معصوم» بودن تمامی تورکمنهای پناهنده به اینکشور نیز نمی توانیم باشیم!

اقدام آقای مرادی در نگارش «خاطرات» خود از ایام پناهندگی به جمهوری تورکمنستان شوروی بعنوان اولین مهاجر تورکمن در تاریخ مهاجرتهای روشنفکران تورکمن اقدامی است نیک، ولی متأسفانه نتوانسته است از نوع «خاطره» نگاری رایج شده در بالا بدور بماند که در ذیل اشاره ای مختصر به بعضی از این موارد می کنم:

دوست ما، به محض ورود به محل پناهندگی «سویاز seviaz»، با دیدن تورکمنی بنام «نظرقلی» ذهن و خیال خود را نه تنها از این محل بلکه از شوروی به زمان انقلاب و به شهر کوچکی چون بندرتورکمن در ایران به پرواز در می آورد! ایشان ذهن خود را از این شهر نیز بروی نوجوانی بنام «نظرقلی» تمرکز میسازد که «با شورتی کوتاه» در مسابقۀ فوتبال توپ جمع کن بوده و در صف ضد کمونیستهایی چون «اوبی قاندومی» و فرزندان متمولین این شهر، «جریان تظاهرات ضدشاهی» وی را «با دیدی تمسخرآمیز نظاره میکرد»! من نمی دانم چرا آقای مرادی برای «اثبات حقانیت» مخالفت امروزۀ خود با یک فرد به مراجعه به دوران کودکی یا نوجوانی وی با توسل به امری که برای خود وی نتیجۀ عکس ببار می آورد شده اند؟ آیا این امر در تضاد بر توصیه های مکرر خود ایشان مبنی بر «عقلانیت را مبنای برخوردها و استدلالات خود» قرار دادن نیست؟ و یا همان روندی که بعداز نزدیک به چهار دهه موضع ضدکمونیستی وی هنوز برای آقای مرادی سندی برای محکومیت وی بشمار میرود، جزو قهرمانان بنام جامعۀ برگزیدگان ورزشی ملت تورکمن بوده و تا آن موقع چندین بار با صعود بر سکوهای قهرمانی کشور در پرش ارتفاع، افتخارات چندی برای ملت ما به ارمغان آورده بود که ارزش آن چندین بار از ارزش کار بعضی از «سیاسیون» ما فراتر است. از سوی دیگر، نمی توان کسی را بدلیل داشتن موضعی در مخالف با موضع خود محکوم کرد. زیرا، این امر مربوط به حقوق اولیۀ هر انسان در انتخاب عقیده و بیان آزادانۀ آن میشود! و اگر آقای «نظرقلی» در نوجوانی توپ جمع کن بوده اند، بنده خطرناکتر از آن «دیسک و نیزه» جمع کن بزرگترها بوده ام و کاریر ورزشی خود را مانند دیگر نوجوانان شهرمان از این طریق طی کرده ام. در کشورهای جهان سوم و بویژه در مناطقی با تبعیض ملی و با عدم وجود ساختار ورزشی مدرن، همین میدانهای خاکی و دویدن بدنبال بزرگترها و تقلید از آنها، تنها وسیلۀ پرورش ورزشکاران خودجوش و خودپرورده در این جوامع میباشد و اگر این امر را بعداز ده ها سال آقای مرادی لکۀ ننگی در گذشتۀ افراد می دانند، باید آنرا تماما متوجۀ سیستم اجتماعی عقب مانده و ساختار خودکامۀ دولتهای آن بکنند! در نوباوگی سیاسی نیز هریک از ما راه رهایی ملتمان از وضعیت موجود را در پیوستن به عاملی خارجی و در تئوریهای وارداتی و بیگانه آنها جستیم و از روی احساس و کشش عاطفی و نه تعقل از این گروه به آن گروه، از «مجاهدین» تا «حزب توده» و از «چریکهای فدائی» تا «فدائیان اکثریت» و ار «مائویسم» تا «رویزیونیسم» و از «لیبرلیسم» تا «کمونیسم» و غیره پیوستیم. اما مسئلۀ مهم در اینستکه آیا در دورۀ «عقل گرائی» خود به ثبات عقیده با رهائی از دینخوئی وابستگی به عامل خارج از منافع ملی همبود انسانی خود، در مسیر بلوغ سیاسی و مبارزه برای تأمین منافع ملی ملت خود همانند همان «توپ جمع کن های» نوجوانی خود قرار گرفته ایم یا خیر؟

من خود بعنوان پناهنده بعداز انتقال آقای مرادی و دیگر پناهندگان از اردوگاه «کمونالیک» و اسکان آنها در شهرهای دیگر تورکمنستان وارد آنجا شدم و شاهد وضعیت آنجا در آندوره نبوده ام. اما، در دورۀ اقامت خودم در آنجا بمدت شانزده ماه که اکثریت پناهندگان آنرا دوستان فارس زبان عضو حزب توده و اکثریت و تنها بیست و هشت درصد آنرا تورکمنهای پناهنده تشکیل میدادند، بعلت مسئولیتی که در قبال مجموعۀ این جمع داشتم، در تماس مستقیم و در جریان تمامی جزئیات رفتاری و روانی آنها بوده ام. بزرگترین مشکل این جمع عدم توانائی انطباق خود با محیط و شرایط جدید برخلاف دوستان تورکمنی بوده که سرنوشت و وضعیت مشترکی در این اردوگاه با آنها داشتند. منفی بافی، اشکالتراشی آنها از همه چیز، بی عملی اما بحث های بی پایان در مورد جزئی ترین مسئله و خواست های غیرواقعی و در نتیجه نارضایتی پایان ناپذیر، از خصوصیات بارز آنها بوده و در عوض جمع کوچک تورکمنها واقع گرایانه تر نسبت به مسئله برخورد میکردند. آنها می دانستند که نه با دعوت نامۀ رسمی دولت شوروی و نه برای گذرانیدن تعطیلات خویش به این کشور آمده اند و برخلاف برخورد طلبکارانۀ دوستان فارس زبان خود از زمین و آسمان، با قدرشناسی نسبت براینکه از اعدام و زندان رژیم اسلامی نجات یافته و جان پناهی در این جمهوری یافته اند، برخورد میکردند. بعداز چندماهی سه نفر از این دوستان فارس زبان بدلیل همین عدم انطباق خود با محیط جدید به مرز جنون رسیده و من بین آسایشگاه روانی و این اردوگاه دائما برای معالجۀ آنها در رفت و آمد بودم تا جائیکه تمامی دیوانه های این شهر در آنجا مرا می شناختند و بهمدیگر نشان میدادند!

برخورد این افراد با نوع تغذیه ای که با فرهنگ غذایی خود میزبان هر روز سه بار سرو میشد این فکر را در ما ایجاد میکرد که گویا آنها در ایران در ناز و نعمتی بسر میبردند که در آن نه مسئلۀ تغذیه بلکه تنها با مسئلۀ انتخاب نوع غذا مواجه بوده اند! در حالیکه با مذاکرات و بحثهای طولانی با مسئولین این اردوگاه و با اعضای کمیتۀ ایالتی حزب کمونیست تورکمنستان و مسئولین کراسنی کرست(صلیب سرخ/ شیر و خورشید) این جمهوری، موافقت آنها را در اختصاص سهمیۀ مواد غذائی کودکستانهای آنها به این اردوگاه که بعنوان بهترین و سالمترین مواد غذایی دسترسی به آن خود جزو آرزوهای مردم این جمهوری بود، جلب کرده بودیم! وسائل بهداشتی و سیگار چون ساخت خود شوروی به مذاق این دوستان خوش نمی آمد، با تلاش ما با تولیدات خارجی تعویض و مجانا در اختیار این افراد قرار میگرفت، اما در اکثر موارد سر از بازار سیاه شهر چارجو در می آورد! خانم های محترم آنها که برپائی اجلاس متعدد برای انتقاد و بیان نارضایتی از هر چیز ممکن عادت کرده بودند و تنها چیزیکه در این جلسه ها مطرح نبود سرنوشت زنان و خانواده های در ایران اسلامی بوده! خواست های عجیب و غریبی را بعنوان مصوبۀ خود به تصویب می رسانیدند که در این بیابان برهوت(اردوگاه کمونالیک چارجو تقریبا سی، چهل کیلومتر دور از شهر و در منطقۀ بیابانی کنار رود جیحون قرار داشت) باید تهیه میگردید و هرگونه مخالفت ما و یا انتقادی از این خواست های غیرواقعی مساوی بود با طرفداری از شوروی، تبعیض ملی در حق پناهندگان غیرتورکمن و هر آنچه که جدیدا در این اردوگاه یاد گرفته بودند! آنها به پناهندگان مجرد همانند آدمهای بی پدر و مادری برخورد میکردند که تنها طبق خواست و در خدمت به آنها باید عمل میکردند. درحالیکه اکثر کارهای دسته جمعی و بدترین مکانهای اقامت در اردوگاه به مجردین اختصاص داده شده بود، باز آنها با حمایت انقلابی مردان خود از «حقوق زنان»، با اختصاص محلی بعنوان «مهد کودک» به بعضی از این مجردین وظیفۀ سازمانی و حزبی تر و خشک کردن و نگهداری کودکان خود را واگذار کرده بودند! هرچند که این امر با مخالفت و سرپیچی بسیاری از مجردین و تمامی تورکمنهای پناهنده از این دستور تشکیلاتی ویژه، مواجه شده بود! بنابه اعتراض اجلاس آنها، مبنی بر عدم سازگاری شیرخشک تولیدی شوروی با وضعیت مزاجی کودکان خود، با تلاش فراوان مسئولین و مقامات حزبی شهر را راضی به تعویض آن، با شیرخشک «نستله» که در این جمهری وجود نداشت، از مسکو کردم. اما با شرمساری و کنایه های کمیته ایالتی شهر چارجو دریافتم که این شیرخشک های خارجی در بازار سیاه بفروش میرفت و یا با لباسهای زیر خارجی زنانه تعویض میشدند! متأسفانه تمامی این اقدامات کاسبکارانه در شرایطی صورت میگرفت که خود این پناهندگان از یکسو خود را کمونیستی دو آتشه و کاملتر و رشد یافته تر از کمونیستهای شوروی برخ میکشیدند و از سوی دیگر در آندوره معامله گری در بازار سیاه در جامعۀ شوروی بعنوان «اسپوکولانت» توهین و فحش تلقی میگردید و جرمی حداقل در حد پانزده روز زندانی شدن بهمراه داشت! در نوبت حمام رفتن ما به شهر که از یک هفته تا ده روز یکبار نصیب همه ما میگردید و با اینکه بعداز چانه زنیهای فراوان با مسئولین «کمونالیک»، تا دو ساعت بعداز استحمام اجازۀ پرسه زنی در شهر برای خریدهای جزئی و احیانا آبجوخوری گرفته بودیم، یکی از کارهای شاق من در هر نوبت حمام، دویدن چندساعته زیر آفتاب سوران یا سرمای سوزناک چارجو برای جمع آوری پناهندگان در پای اتوبوس برای بازگشت به اردوگاه، بویژه زنان انقلابی دوستان فارس ما بود که حتی از قید حمام هفته ای یکبار نیز گذشته و سر راست در بازار و مغازه ها پرسه میزدند! هرچند که هر بار سقف زمان توقف در شهر به این افراد یادآوری میشد، اما تکرار عمل آنها نیز بصورتی عادی در آمده بود. هرچند که تمامی این محدودیت ها مورد رضایت هیچکس نبود، اما قانونی بود که میزبان آنرا وضع کرده و رعایت آنرا از ما می طلبید و ما نیز سعی میکردیم در هر مذاکره ای با آنها این محدودیت ها را با توافق خود آنها کاهش بدهیم. اما دور زدن قوانین و نظم ناپذیری و بی اعتنائی به آن علیرغم پذیرش و موافقت ظاهری با آن، گویا جزو شخصیت ذاتی و فرهنگی این افراد بود که معمولا آنرا «زیرکی و زرنگی» بحساب می آوردند! البته باید اذعان کرد که در میان خانمهای مهاجر افراد با وقار و متینی نیز وجود داشتند بویژه بجرئت می توان گفت که خانمهای تورکمن کلا بدور از این فرهنگ و با شخصیتی کاملا متین و صبور بودند! طبق مصوبۀ اجلاسِ زنان که دیگر به کنایه معروف به «اجلاس سران» شده بود، باید تمامی وسایل هفت سین نوروزی بدون کم و کاست همانند ایران، در آن بیابان فورا تأمین میگردید! حال چگونه و از کجا و چرا در این شرایط باید هفت سین کامل داشته باشیم برای آنها اصلا مهم نبود و این مسئلۀ مسئول صنفی بود که باید با معجزه ای کامل آنرا حل میکرد. در غیر اینصورت گزارشی از طرف «کمیتۀ تشکیلات سازمان» مبنی بر ضد ایرانی بودن وی (بخوان ضد فارس) بصورت مکتوب و مخفیانه به کمیته مرکزی این سازمان ارسال و آن نیز به پروندۀ قطور وی اضافه میگردید! اما در این میان آنها یک مسئلۀ بسیار جزئی(!) را فراموش کرده بودن که آنهم آموزش کودکان خود برای استفاده از توالت فرنگی بود که در ایران به کاسه توالت اسلامی یا ایرانی عادت کرده بودند! در نتیجه این کودکان معصوم گاهی در وضعیت واقعا اضطراری(!) مجبور میشدند مخفیانه سردخانۀ کوچکی را که در زیر پله های ساختمان اصلی جهت گذاشتن سهمیۀ گوشت و کالباس و لبنیات مورد مصرف روزانۀ جماعت بکار میبردیم را مورد استفادۀ انقلابی قرار بدهند! هر روز کار من صبح زود سر زدن به این سرخانۀ بدون قفل و کلید بود تا در صورت وجود آثار جرمی قبل از توجۀ اهالی اردوگاه که می توانست غوغایی برپا بکند، برای تمیز کردن آن بود و با اینکه چندین بار این مجرمین کوچولو را در حین ارتکاب جرم طی عملیات پیچیدۀ پلیسی(!) دستگیر کرده و به مادران آنها تذکر داده بودم، اما با یک جواب همیشگی و استاندارد «خوب بچه است دیگه» مواجه میشدم! اما، بعد با کمال تعجب متوجه شدم که استفاده از توالت فرنگی مشکل بزرگ خود بزرگترها نیز بوده است و بهمین دلیل نیز نتوانسته اند نادانسته ای را به کودکان خود بیاموزند! جهت رفع این مشکل همگانی آنها اما کاملا سری و شخصی(!) بالاخره با یک اقدام انقلابی که تنها مورد اطمینان ترین رفقا از آن اطلاع و مشارکت داشتند، بدور از چشم مسئولین اردوگاه، همانند وزارت خارجۀ جمهوری اسلامی که تمامی توالت های سفارتخانه های ایران در جهان را به توالت اسلامی تغییر داده بود، آجر و سیمان تهیه و آنرا به توالت اسلامی یا بقول خود آنها به توالت ایرانی تبدیل کردیم تا دیگر دوستان ما از آلوده شدن به امری حرام در سرزمین کفار در امان بمانند!

فرهنگ شیعه گری در میان کمونیستها، سینه زنی توده ای در عاشورا

   بازتاب مظاهر فرهنگ دینی شیعه گری متأسفانه از ورای بسیاری از اعمال و گفتار این افراد «واقعا سکولار»، قابل مشاهده و درک بود. «پرنسیپ های کمونیستی» که هیچگاه تعریف نمی شدند، تنها در درون حوزه های تشکیلاتی و برای متهم ساختن حریف به زیرپا گذاشتن آن بکار می آمد و در بیرون از آن این موازین فرهنگی شیعه گری بود که کاملا رعایت و غالب بود! در میان این پناهندگان رابطۀ مرد و زن حتی مجردین دختر و پسر هر چند بقصد شناخت از یکدیگر جهت ازدواج و دست زدن به مشروبات الکلی از تابوهای اعتقادی و خدشه ناپذیر بود! آنها چهارچشمی مواظب بودند که مبادا گوشت خوک که حرام دینی است بخوردشان داده شود و حتی با مشکوک شدن به نوعی کالباس سرخ کردنی (ژارینی کالباسا) با این بهانه که شاید در ترکیب آن «جگر خوک» بکار رفته باشد و هضم آن نیز به زعم آنها از لحاظ پزشکی مشکل بزرگی است(!) از خوردن آن عمدتا اباء داشتند. قـدر گرائی و تسلیم و دست پاچگی در مقابل حوادث از خصوصیات بارز آنها بود که در مورد غرق شدن «رفیق حسن» در شاخه ای از رود جیحون خود را بخوبی نمایان ساخته بود. بیچاره در شش متری ساحل این رودخانه در حالی غرق شده بود که چهار نفر از رفقای وی بدون هیچ کمکی به وی در حالیکه همه نیز شنا کردن بلد بودند تنها به سر و صورت خود زده شیون کنان شاهد غرق شدن رفیق شان شدند. پنهان سازی نظر و عقاید اصلی خود (تقیه) و بیان آن تنها در محفل های خودی یا محرم که به کنایه به گروههای «پچ پچ» معروف شده بودند و تلاش همیشگی برای یافتن مقصر در خارج از وجود خطاناپذیر خود که  همیشه نیز آنرا پیدا میکردند، کاملا مشهود بود. داشتن سوادی سطحی از مسائل تئوریک و علمی در حد خودنمائی منبری برای مرعوب ساختن حریف، بی تجربگی در امور تشکیلاتی اما با ادعایی بزرگ، تبعیت کورکورانه از بالادستی، چاپلوسی و خبرچینی و تهمت زنی به همقطاران خود در مقابل آن و آمریت به پایئن دستی و قیم مآبی و دخالت در زندگی خصوصی افراد و حوزه های تحت مسئولیت خود، ایجاد دسته و گروهبندی در کمیتۀ رهبری و در بدنۀ تشکیلات، اما اتحاد در مقابل روشنفکران اقلیت های ملی و یا غیرخودی های اتنیکی که از آنها تبعیت مطلق نکرده و به استحاله در فرهنگ آنها تن در نمی دادند و یا با دسته بندیهای آنها بیگانه بوده اند…از مشخصات مشترک این کادرهای سازمان اکثریت بود که در داخل کشور مسئولیتهایی از عضویت در کمیته ایالتی و ولایتی و یا مسئولیت آنها را یدک می کشیدند و قرار بود مسئلۀ ملی ملت ما در صورت پیروزی آنها و بدست آنها حل گردد!

شیعه گری در فرهنگ چپ های ایران و بروز آن در میان مهاجرین و پناهندگان سیاسی به شوروی سابقه ای طولانی تر از زمان پناهندگی ما به این کشور داشت. توده ایهایی که بعداز کودتای ۲۸ مرداد به جمهوری تورکمنستان مهاجرت کرده بودند، بنابه گفتۀ اعضای سابق «کامسامول» یا سازمان جوانان کمونیست این جمهوری و مسئولین بعدی آن، افرادی از میان آنان علنا در ایام محرم و عاشورا مراسم دسته جمعی سینه زنی در مقابل تنها مسجد شهر چارجو برگزار میکردند که بالاخره با هجوم با چوب و چماق و ضرب و شتم، آنها را مجبور به کنار گذاشتن این مراسمات دینی ویژۀ شیعه ها کرده بودند!

من در اوایل سعی میکردم که تمامی این خصائل را که در تشکیلات ما در تورکمنصحرا تا حدود زیادی بیگانه و ناشناخته بودند را با دیدگاه معمول طبقاتی مبنی بر خصائل «خرده بورژوازی» و یا «بورژوایی فئودالی» برای خود توضیح بدهم، اما عمومیت و رشد یافتگی آن به نسبت سابقه و رده تشکیلاتی بالای این افراد در داخل کشور، مرا متوجۀ فرهنگی بودن و نه طبقاتی و صنفی بودن آن ساخت و تمایز این فرهنگ با فرهنگ ملی جمع تورکمنهای مقیم در این اردوگاه آنقدر آشکار بود که بضرب هیچ تحلیل طبقاتی قابل درک نبود! بعداز انتقال و اسکان ما در شهر چارجو، این فرهنگ و این روحیه نه تنها تعدیل نیافت بلکه خود را بیشتر نمایان ساخت. قبل از انتقال آنها به شهر و به آپارتمان های نوساز این افراد با ضرورترین وسایل اولیۀ زندگی بنابه انتخاب خود ما طی بحث و مشاجره با مسئولین شهر بر سر کمیت و کیفیت آنها با کمک دوستان تورکمن مبله گردیده تنها کلید آنها به صاحبان جدید آنها داده شده بود. اما آنها بجای تشکر از آنهمه زحمات دوستان تورکمن خود، از همان آغاز جستجو برای یافتن کمبودها برای بیان نارضایتی همیشگی خود از همه چیز ممکن را آغاز کردند. زیرا، این فرهنگ با قدردانی از زحمات دیگری بیگانه بود و آنرا انجام ظیفۀ دیگران در مقابل خود می پنداشت و بجای شکر انسان به «شکر خدا» خو گرفته بود!

  جهت اشتغال آنها نیز از قبل ما در مذاکره با رؤسای کارخانجات و مراکز خدماتی گوناگون در این شهر از طریق کمیتۀ ایالتی حرب کمونیست تورکمنستان، سی و دو شغل مختلف را آماده ساخته بودیم که ایندوستان باید یکی از آنها را انتخاب میکردند. اما، دودلی و تردید و تغییر چندبارۀ رأی خود در انتخاب شغل از میان آنهمه مراکز اشتغال و بحثهای بی پایان چندین هفته ای آغاز گردید! امری که برای خود آن جامعه ناشناخته بود و تعجب مدیران این کارخانجات را برانگیخته بود. زیرا، آنها نمی خواستند به کارگری و کار فیزیکی تن در بدهند. اما ما مجبور به کار کردن بودیم و نمی توانستیم همه را در مراکز آموزشی و اداری، برخلاف سیاست حزب کمونیست میزبان جای بدهیم. هرچند در آندوره ظرفیت پذیرش سالانۀ دانشجو در این جمهوری سی هزار نفر بود و آنها توان پذیرش داوطلبین و تمامی جوانان طالب تحصیل را داشته اند(بدنبال استقلال جمهوری تورکمنستان، نیازوف این ظرفیت را تنها به سه هزار نفر تقلیل داد) رهبری سازمان آنها نیز غرق در «مبارزات ایدئولوژیک درونی» خود، سرنوشت آنها را در مهاجرت بفراموشی سپرده و به امکانات محلی و فردی ما واگذار کرده بود.

بینش سوسیال- شوونیستی و عملکرد آن در مهاجرت!

  اما دردناکتر از همه، برخورد این بخش از به اصطلاح کمونیستهای ملت حاکم با مردم تورکمن در آنسوی مرز و با اقلیت پناهندگان تورکمن به جمهوری تورکمنستان شوروی بود. هرچند آنها تماما از مرز تورکمنصحرا با شوروی و عمدتا با کمک اعضایی از ترکمنهای عضو تشکیلات سازمان خود وارد این جمهوری شده بودند اما به دیدن ترکمنهایی در ایران عادت کرده بودند که در خدمت آنها و بعنوان اتباع درجۀ دوم ایران در حال استحالۀ فرهنگی و زبانی در ملت حاکم بوده اند! شاید در ایران در مخلیۀ آنها نیز نمی گنجید که در اینسوی مرز، نیمی از همان ملت، دولتی هرچند نیمه مستقل اما با پرچم ملی، دولت و حزب و زبانی رسمی و با هویت برسمیت شناخته شده بعنوان یکی از جمهوریهای پانزده گانۀ فدرالیسم نوع شوروی با مرزهای معین بر جغرافیای سیاسی جهان وجود داشته باشد!

برای این افراد مهم نبود که خود از دنیای معروف به جهان سوم به دنیای جهان دوم آنروزی با سیستمی که خود برای پیروزی آن در دنیای خود مبارزه کرده بودند، پای گذاشته بودند. آنها خود را متعلق به ملت حاکم با فرهنگ عظمت طلبانۀ اسطوره ای- دینی آن می پنداشتند که اگر شوروی معادل آن ملت روس بوده آنها نیز خود را در حد همین ملت، حاکم و برتر در ایران می پنداشتند که ملتها و فرهنگهای دیگر حتی در خارج از ایران نیز باید در مرحلۀ پایئن تر و در خدمت به این «برترها» باقی می ماندند!

اولین چیزیکه در روز اول ورود به اردوگاه پناهنگی توجۀ مرا جلب کرده ممنوعیت تماشای کانال تورکمنی از تنها تلویزیون موجود در سالن عمومی آن و تماشای عملا اجباری کانال روسی با اینکه هیچکس زبان آنرا نمی فهمید بود! علت آنرا نیز یکی از افراد تورکمن با «حساسیت رفقا بر کانال تورکمنی و قدغن شدن عملی آن» توضیح داد که این افراد با سوء استفاده از اتوریتۀ تشکیلاتی خود آنرا به اجرا گذاشته بودند. یعنی شیفتگی به برتر بودن ملت روس برای این افراد بر نفهمیدن زبان آن ارجحیت داشت و برای آنها قابل تصور نبود که تورکمن نیز حتی در شوروی بزبان خود کانال تلویزیونی داشته باشد! این مسئله همانروز متأسفانه با برخورد تندی که بین من و مسئول بعدی تشکیلات سازمان اکثریت که بعنوان یکی از «رفقای پرسابقه»، که با کالبد شکافی نیز کسی نمی توانست الفبایی در تمامی وجود وی پیدا بکند، برای همیشه حل گردید و دیگر خود این افراد می توانستند حداقل با ترجمۀ دوستان تورکمن خود اخبار روز را بفهمند!

این افراد با کشاورزان اطراف اردوگاه و با کارکنان محلی آن، بجای ایجاد رابطه ای دوستانه و انسانی برخوردی متفرعانه و تمسخرآمیز نسبت به لباس، زبان و آداب و سنن ملی آنها داشته و خود را مخلوقی فراتر از انها می پنداشتند! بنابه نوشتۀ آقای مرادی: «حتی برخی دوستان از شیوه و نوع لباس زنان و مردان ترکمن و شکل نازل آنان تعجب کرده و انتقاد میکردند»! انگار که روستائیان در مناطق فارس نشین ایران همه لباسهای مد روز شانزه لیزۀ پاریسی را می پوشیدند! آنها از همین «شکل نازل» نمی توانستند عمیقتر فکر کرده و آنرا نتیجۀ اجرای همان ایدئولوژی دین خویی کمونیستی خود بدانند که نه نظام را در خدمت رفاه انسانها، بلکه انسانها را در خدمت آن قرار داده بود! اما از نظر آنها، اگر طبق پوپولیسم عوامگرایانۀ رایج در ایران توده ها همیشه بحق و عاری از هرگونه خطائی بودند، اما همین توده ها در اینجا(تورکمنستان) بعلت تعلق به هویت ملی دیگری مقصر اصلی و عقب ماندۀ فرهنگی محسوب میشدند! آنها فکر نمی کردند که چرا امپراطوریی که ادعای تسخیر فضا را با صرف میلیاردها دلار از دسترنج همین توده ها را داشت، در روی زمین مصارف روزانۀ با کیفیت تر انسانی، حتی ناخن گیر و قیچی جزو کالاهای لوکس و دست نیافتی بشمار میرفتند؟

اما در همین «سطح نازل» و ظاهری این روستائیان تورکمن نیز اگر از زوایۀ تنگ ارتجاعی برتری اتنیکی نگریسته نمیشد، بخوبی آنها می توانستند درک بکنند که در پس این ظاهر مورد تمسخر آنها هیچ انسان بیسوادی همانند میلیونها نفر در ایران باقی نمانده و این انسانها رها از جبرگرائی دینی مرسوم در جهان سوم، با بکارگیری تکنیک و علم با سخت کوشی مشغول تأثیرگذاری و تغییر خشن ترین طبیعت ها به نفع خود هستند و این «سطح نازل» هرچند با لباسهای مارکدار خارجی تزئین نشده بود، اما آنها با ژنده پوشی، گرسنگی، فقر و بیکاری و بی مسکنی نیز مدتها بود که فاصله گرفته بودند!

این برخورد بیمارگونۀ پان ایرانیستی با میزبان خود که متأسفانه نتیجۀ عملکرد فرهنگ اسطوره ای- دینی غالب در میان ملت حاکم و نتیجۀ عملکرد تبلیغت و فریب زهرآگین سلسلۀ پهلوی در نبوغ و برتری ذاتی ملت فارس بر دیگر ملل در ایران و جهان بوده است، در دوران اقامت آنها در شهر نیز ادامه یافت. آنها با ایزوله ساختن خود و بدون هیچ ارتباطی با شهروندان عادی این جمهوری نه مبادلات و تسامل فرهنگی را آموختند و نه حداقل زبان روسی را. چرا تنها زبان روسی، چون با اینکه زبان تورکمنی زبان رسمی و دولتی جمهوری تورکمنستان بوده است، اما برای آنها این زبان نه تنها ارزش آموختن نداشت، بلکه از نظر این افراد در مقابل «زبان شیرین فارسی»، زبانی بحساب نمی آمد و آموختن کلمه ای از آن حتی به کودکان خود نیز در مخلیۀ آنها راه نمی یافت! برخورد تحقیرآمیز این افراد به کارکنان محلی اردوگاه پناهندگی و به تورکمنهای پناهنده و با شهروندان عادی جمهوری میزبان خود، بالاخره از طریق مسئولین این اردوگاه حتی به کمیتۀ مرکزی جمهوری تورکمنستان اطلاع داده میشود! تا جائیکه یکبار مسئول شعبۀ خلقهای کمیتۀ ایالتی شهر چارجو به محل اردوگاه آمده و طی جلسه ای عمومی با پناهندگان با بلند کردن مسئول سازمان اکثریت در این اردوگاه از جای خود، بوی اخطار کردند که: «در شوروی توهین به هر ملتی جرمی بزرگ محسوب میگردد. من بشما اخطار می کنم که اگر به توهین به ملتی دیگر و به هویتهای متفاوت با هویت ملی خودتان در میان پناهندگان ادامه بدهید، ما مجبوریم شما را به دادگاه بکشانیم»! این هشدار و اخطار رسمی و دولتی میزبان بود که حتی در مهاجرت از دیدگاههای ضدملی سوسیال-شوونیستهای ایرانی در کشور خودشان مجبور به اخطار حقوقی به آنها شده بودند!

اما، این دیدگاه ضدملی مختص این افراد نبوده و از آلودگی خود این سازمان به آن بوده و منبع اصلی این بیماری مسری نیز در رهبری این سازمان قرار داشت. رهبری و کادرهایی که بعضی از آنها موقع عبور از مرز تورکمنصحرا به تورکمنستان شوروی با کمک اعضای تورکمن تشکیلات خود جهت استتار و در امان ماندن از شناسائیی مأموران و خبرچینان امنیتی رژیم اسلامی خانم های محترمشان لباس زنانۀ تورکمنها را بعضا خود آنها نیز برتن کرده و چارقد زیبای تورکمنی را برسر کرده بودند!

مسئول تشکیلات جمهوری تورکمنستان شوروی این سازمان بعنوان نمایندۀ کمیتۀ مرکزی آن که قبلا مسئولیت تشکیلات تورکمنصحرا را نیز یدک کشیده بود، هدایت این دیدگاه ضدملی سوسیال- شوونیستی را در مهاجرت برعهده داشت. جلوگیری از ارسال جوانان تورکمن به مناطق اروپائی شوروی جهت تحصیل و تبعیض در اختصاص سهمیۀ دانشجویی در خود جمهوری تورکمنستان به تورکمنها تا عدم واگذاری مسئولیت تشکیلاتی در این جمهوری به نسبت رده و تجربۀ تشکیلاتی اعضای تورکمن و فارس این سازمان، قرار دادن قدیمی ترین و پرسابقه ترین تورکمنها تحت مسئولیت اعضای فارس این سازمان که از هیچ لحاظ با آنها قابل مقایسه نبوده اند و تلاش برای برسمیت نشناختن ردۀ تشکیلاتی تورکمنها در داخل کشور و در زمان مهاجرت از آنجمله بود! بکار بردن بی مهابای تیغ سانسور در نشریۀ ایل گویجی این سازمان و حذف شعار خودمختاری از آن و جلوگیری از احیای تشکیلات کانون حتی در درون خود این سازمان، از اقدامات ضدملی وی در حق اعضای تورکمن خود بود! مثلا یکی از «شاه» کارهای هیستریک و ضد تورکمنی این عضو مشاور کمیتۀ مرکزی اکثریت در جلسۀ کمیتۀ تشکیلاتی جمهوری تورکمنستان در چارجو با حضور من و دو نفر از اعضای تورکمن این کمیته، پرتاب کتاب «تورکمنهای ایران»، از بی بی رابعه لوگاشوا، محقق شوروی در مورد اعلان جمهوری تورکمنستان در ایران برهبری عثمان آخون، بعداز ورق زدن آن بطرف صاحب کتاب یعنی از تورکمنهای عضو این کمیته با گفتن این جمله که «پس بگوئید نادرشاه هم تورکن بوده است، بود! از شانس بد و از بی اطلاعی این فرد از تاریخ نادرشاه نیز بعنوان جلاد ملت تورکمن، خود از تیرۀ «اووشار» تورکمن بوده است! در نتیجه این جلسه کمیتۀ رهبری سازمان در جمهوری تورکمنستان با جوابی که در خود این توهین و بی ادبی از طرف من بوی داده شد او از این جلسه قهر کرده و آنرا برهم زد!

مجموعۀ عملکرد این دیدگاه و این فرهنگ و این ستیزهای اتنیکی بی معنا حتی در خارج از کشور و در سرزمین خود تورکمنهای شوروی، تنها بضرر و به بی حیثیتی بیشتر خود این سازمان منجر گردید. اعضای فارس این سازمان که خود را در ایزولاسیونی به ایزوله کشیده بودند، همانند یک سکت که تنها مبادلات و مناسبات آن در درون خود آن خلاصه میگردد، زندگی خود را محدود به رفتن به سر کار و بازگشت به خانه بدون هیچ رابطه ای با شهروندان این جمهوری و صرف مشغول شدن در «امر خطیر مبارزات ایدئولوژیک درونی»، بصورت همان «پچ پچ» های محفلی کرده بودند. تنها مشغولیت بیرونی این «سکت»، بکارگیری سست ترین افراد از لحاظ هویت یابی ملی، از میان خود اعضا و هواداران تورکمن این سازمان برای خبرچینی از جزئیات زندگی تورکمنهایی که خود را خارج از این فرهنگ و گروهبندی های محفلی آنها نگه داشته و بوی استقلال و جدائی ار سازمان اکثریت به مشام آنها میرسید، بوده است. این «سکت» با بهره گیری از این افراد ساده لوح با وعده و وعیدهای رنگارنگ حتی واداشتن آنها به کند و کاو و تفتیش مخفیانۀ وسائل آپارتمان این اشخاص و گزارش مفصل آنها با غلظتی صد درصد به مرکزیت خود که تا آنموقع خود آن نیز بدنبال فرصتی مناسب برای تسویه حساب نهایی با این افراد میگشت بجای جمهوری اسلامی که هیچگاه با آن مبارزه نکرده بودند، با نمایندگان سیاسی جنبش ملی تورکمنها در ایران مبارزه میکردند!

درس بزرگ مهاجرت!

   سازمان اکثرین، قبل از مهاجرت با اتخاذ سیاست «شکوفائی جمهوری اسلامی» و پیوستن به «خط امام» علیه دمکراسی و آزادی به «سنت» علیه «تجدد» با آغاز انشعابهای متعدد و بی سابقه در جنبش چپ ایران در آن، از درون پوسیده بود! اما، اگر وجود هاله ای از اتوریته و نام فدائی و عدم دسترسی اعضاء و هواداران به رهبری آن و در نتیجه بدور بودن شخصیت واقعی و اعمال و کردارهای آنها از داوری بدنۀ تشکیلات مانع پی بردن آنها به این پوسیدگی بوده است، مهاجرت این امر را تسهیل و آلودگی آنها به بیماری شوونیسم فارس و ناتوانی فکری و شخصیتی آنها در رهبری تشکیلات را لخت و عریان در معرض داوری قرار داد! آغاز فروپاشی ایدئولوژیک نیز همیشه با فساد اخلاقی بدیل لوث شدن و بی اعتنائی سردمداران آن ایدئولوژی به پرنسیپهای اخلاقی و باورهای بنیانی خود همراه است. فساد مالی رهبری ان بعنوان بخشی از فساد اخلاقی اگر در داخل کشور از دید اعضای آن پنهان مانده بود، در خارج از کشور از رأس به بدنه سرایت کرده و به پدیده ای قابل اغماض و توجیه برای رهبری این سازمان بدلیل آغشتگی خود آنها بدان، مبدل شده بود! مثلا در شهر چارجو آغشتگی به فساد در ابعاد کوچکتری مثل فروش گوشت لخم بسته بندی شده که به قیمت دولتی کیلوئی ۲ روبل در مقابل قیمت آزاد ۵ روبل آن در بازار آزاد طبق لیست ارائه شدۀ ما به مسئولین صلیب سرخ مرتبا در هر هفته به مقدار مورد نیاز تحویل پناهندگان داده میشد، بعداز خروج من در آپریل ۱۹۸۸ و دیگر دوستان تورکمن دست اندرکار مسائل صنفی این جماعت به این لیست مورد نیاز شده و مازاد آن به قیمت بازار آزاد به همسایگان فروخته میشود! یا همان «رفیق اکبر» یاد شده در خاطرات آقای مرادی، بعنوان پیک کمیته مرکزی با تشکیلات این سازمان در افغانستان، با هواپیما و امکانات و مزایای دولت شوروی که در اختیار این سازمان قرار گرفته بود، به قاچاق پرنده های کمیاب گرانبها در شوروی مشغول و بعداز خفه و کشته شدن چهارصد پرندۀ نگونبخت در یکی از این مأموریتهای سازمانی در قسمت بار هواپیما، بدون سر و صدا جای خود را به پیک دیگری میدهد! پیک جدید نیز که از این حادثه تجربۀ سازمانی کسب کرده بود، بجای واردات و قاچاق موجودات زنده به شوروی واردات موفق آمیز پارچه های کمیاب و بی زبان می پردازد و حق السکوت رهبری سازمان را نیز بصورت هدایا از پارچه های گرانقیمیت به خانمهای محترم آنها میپردازد! یا اعضای کمیتۀ مرکزی این سازمان موفق به توافق بر سر تقسیم یک تن ونیم برنجی که برای مصرف خانواده های آنها خریداری شده بود بمدت نزدیک بدوماه عاجز می ماند و این گونیهای برنج در دفتر «پیشاهنگ طبقۀ کارگر»، بعنوان معضل بزرگ جنبش تلمبار شده باقی می مانند! زیرا، تعدادی قیمت آنرا از پیش پرداخته بودند و عده ای دیگر نیز با دور اندیشی انقلابی از پرداخت آن تا قبل از حصول اطمینان از وصول این برنجها ار پرداخت آن خودداری کرده و اکنون میخواستند این برنجها بین تمامی اعضای مرکزیت به یکسان تقسیم گردد!!

در اولین کنگرۀ این سازمان بعداز سقوط شوروی در آلمان، افشا میگردد که رهبری آن در یک زمان هم از کردستان برای تورکمنصحرا و هم از تورکمنصحرا برای کردستان کمک مالی جمع آوری میکرده و به هر دو منطقه این کمکهای میلیونی ارسال نمی گردد! درصورتیکه بزرگترین منبع مالی این سازمان در آندوره خود تورکمنصحرا بوده است و نمایندگانی خواهان روشن شدن وضعیت امور مالی چندین سالۀ این سازمان و بویژه تجارت هنگفت این سازمان از محل فروش گوسفندهای مصادره ای در تورکمنصحرا تا کمکهای مالی «احزاب برادر» و بویژه حزب کمونیست شوروی و رسیدگی به نقدینگی این سازمان در اروپا که سر به میلیونها دلار میزد، میگردند! اما، هئیت رئیسۀ کنگره با اعلام تنفسی نیم ساعته و با توافق «جناح چپ و راست» این سازمان در پشت صحنه بر سر تقسیم آن، با اعلام تشکیل کمیسیونی ویژه ای برای رسیدگی به این امر که هیچگاه تشکیل نگردید، این مسئله را از صورت جلسۀ کنگره برای همیشه خارج میکند! در رابطه با کنگرۀ اول این سازمان با همین نام در آندوره کتابی منتشر شده بود که مطالعۀ آن میتواند در درک زوایای تاریک روابط درونی و فساد مالی در آن برای کسانیکه هنوز شک و شبهه ای در صداقت و «معصومیت» رهبران این سازمان نداشته و به معانقه و مراودات خاصی با آنها مشغولند، میتواند مفید  واقع گردد!

مسلما آقای مرادی بیشتر از من بعلت نزدیکی مکانی و نظری و همکاری نزدیک خود با کادرهای اصلی و بعضا با اعضای رهبری این سازمان تا لحظۀ فروپاشی تشکیلاتی آن و بویژه از تمامی برنامه های ضدملی آنها علیه استقلال کانون و سیاستها و تلاش بعدی آن در نابودی اندیشۀ استقلال در صفوف مبارزین تورکمن آگاهی دقیقتری دارند. ایشان در صورت ادامۀ تدوین «خاطرات» خود از ایندوره بجای محدود ساختن آن در وجود چند تورکمن بعنوان اقلیتی ناچیز در میان مهاجران که در ان شرایط مصدر هیچ کاری نبوده و خود از قربانیان اصلی مهاجرت بوده اند و بجای محدود ساختن بررسی کل سیستم شوروی و ایدئولوژی حاکم بر آن که خود شاهد فروپاشی آن بوده اند به یک جمهوری کوچک و وابسته به آن بنام جمهوری تورکمنستان شوروی به این مسائل بپردازند و از «خاطره» نویسی رایج در میان روشنفکران ملت حاکم با دیدگاه سوسیال- شوونیستی فاصله بگیرند! مسلما رویدادهای مربوط به ایندوره و اقدامات ضدملی سازمان اکثریت علیه ایدۀ استقلال در جنبش تورکمنها مربوط به ملت ما و جنبش آن بوده و کسانیکه نه تنها امروز بلکه در آندوره نیز «مستقل» بودن خود از این سازمان را بارها مدعی شده اند، بهتر و بیشتر در جریان این رویدادها بوده اند که برای اثبات این ادعای خود بجای حفظ وفادارانۀ اسرار این سازمان تابه امروز، آنرا صادقانه در معرض قضاوت مبارزین و روشنفکران ملت خود برای کسب تجربه و پی بردن به حقایق بگذاراند!

پایان بخش اول

آراز – یکم جولای ۲۰۱۲

Advertisements

ممنون از دیدگاهی که گذاشتید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: