گفتگوی ترکمن صحرا مئدیا با یونس شاملی اپوزیسیون جمهوری اسلامی و موضوع اتحاد نیروها


یونس شاملی

یونس شاملی

  کنگره فدرال ایران : تعریف از نیروی اپوزیسیون جمهوری اسلامی و مسئله اتحاد نیروهای اپوزیسیون و علل عدم تحقق جبهه واحد ضد دیکتاتوری و مشکلات و راه حل های آن ، موضوعاتی هستند که آنرا در قالب چند سئوال با برخی از فعالین سیاسی کشورمان در میان گذاردم.
ترکمن صحرا مئدیا

سئوال اول من اینست که امروز چه تعریفی را میتوان از نیروی اوپوزیسیون جمهوری اسلامی ( مذهبی و غیر مذهبی) ارائه داد و معیار شما در این تعریف و بشمار آوردن افراد و شخصیتها و جریانات سیاسی در طیف این اوپوزیسیون چیست ؟
پاسخ: اپوزیسیون سیاسی نظام جمهوری اسلامی را میتوان به دو دسته تقسیم کرد؛
دسته اول، شخصیتها و نیروهای سیاسی داخل جمهوری اسلامی که امروز خودشان را اصلاح طلب (خاتمی، کروبی و…) و مصلحت گرا (موسوی، رفسنجانی…) میخوانند و جنبش سبز و اعتراضات بعد از انتخابات خرداد 88 را صرفا منتصب به خود میکنند.  دسته دوم، تمامی شخصیتها، احزاب و سازمانهای سیاسی که به تغییر نظام سیاسی در ایران و برکناری جمهوری اسلامی معتقدند و عملا نیروهای خارج از حاکمیت جمهوری اسلامی به حساب می آیند را تشکیل میدهند. به نظرم برای روشنترشدن شخصیتها و احزاب سیاسی اپوزیسیون خارج از نظام و به دلیل ویژگیهای خاصی که دارند، بایستی به دو دسته تقسیم کنیم؛

دسته اول اپوزیسیون خارج از حاکمیت؛ شخصیتها و احزاب سیاسی مرکزگرا هستند که خود را شخصیتها و احزاب سیاسی سراسری هم میخوانند، اما در واقع نیروی سیاسی جامعه فارس ایران را تشکیل میدهد. در میان این دسته، شخصیتهای متعلق به ملیتهای غیرفارس کم نیستند، اما به دلیل تعلقیت فکری و جهتگیری سیاسی آنان این شخصیتها (آقای محمد رضا شالگونی و آقای حسن شریعتمداری و…) را بایستی در شمار فعالان سیاسی جامعه سیاسی فارس ایران به حساب آورد. یکی از مشخصه های اصلی این بخش از اپوزیسیون پناه گرفتن در زیر چتر نام کلی ایران است. به عبارت دیگر خودشان را فقط با مشخصه ایرانی بودن تعریف میکنند. مشخصه دیگر این بخش از اپوزیسیون فرار از طرح تعلقیت اتنیکی و زبانی (فارس) خود است. اما در فهم از ایران مورد نظر این بخش قائل بودن به جایگاه برتر و بی نظییر زبان فارسی در ایران بسیار برجسته است. تعلق و جهتگیری طبقاتی، شخصیتها و جریانات سیاسی این دسته را از همدیگر جدا میکند و عملا این نیرو را به سه بخش از جهت فکری و جهتگیری طبقاتی تقسیم میکند؛

بخش اول؛ جریان موسوم به اصلاح طلبان (کروبی و خاتمی…) و مصلحت گرایان (موسوی و رفسنجانی…) است که عموما در سمت و سوی حفظ حاکمیت جمهوری اسلامی در عین روا داشتن اصلاحاتی در ساختار حقوقی و قانون اساسی آن است. جار و جنجالهای اصولگرایان علیه تیم احمدی نژاد را، با تمامی تضادهایشان با رهبری جمهوری اسلامی، نمیتوان در جبهه اپوزیسیون جای داد. چه اینک عنان قوه مجریه جمهوری اسلامی همچنان در دست احمدی نژاد و تیم اوست.

بخش دوم؛ جریان راست افراطی (ناسیونالیسم افراطی فارس) چه از نظر فکری و چه از نظر طبقاتی است که سلطنت طلبان، جبهه ملی ایران، پان ایرانیستها و حتی جریاناتی مثل سومکا را در خود جای میدهد. رضا پهلوی را میتوان برجسته ترین شخصیت سیاسی این بخش به حساب آورد. کسی که بعضا تصور میرود به عنوان چلبی ایران ممکن است مورد استفاده قرار گیرد. اما تصور بسیار ضعیفی وجود دارد که رضا پهلوی شانس چلبی شدن را داشته باشد.

بخش سوم؛ نیروهای میانی جامعه سیاسی فارس ایران است که از شخصیتها و احزاب سیاسی میانه و چپ را از انواع سازمانهای جمهوریخواه، نهضت آزادی، مجاهدین خلق، سازمان فدایی اکثریت، راه کارگر، تشکل های تحت عنوان کمونیست کارگری و… در خود جای میدهد. احزاب میانی و متمایل به چپ در جنبش سیاسی خلق فارس در ایران البته از این اقبال نیز برخوردار است که در شرایط انقلابی و تغییر جمهوری اسلامی بخشی از نیروهای میانه اپوزیسیون داخل، از ملی- مذهبی ها تا اصلاح طلبان، را نیز در خود جای دهد.

دسته دوم اپوزیسیون خارج از حاکمیت؛ شخصیتها و احزاب سیاسی متعلق به ملیتهای غیرفارس (ملیت ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و…) در ایران است. ویژگی این شخصیتها و یا سازمانهای سیاسی آن نه فرار از هویت اتنیکی و نه حتی هویت کشوریست. خلق ترک در ایران، خلق کرد در ایران، خلق بلوچ در ایران، خلق ترکمن در ایران، خلق عرب در ایران و… آن نگاهی است که این نیرو به آن دقت نظر دارد. دیگر مشخصه این بخش از اپوزیسیون تاکید به حقوق برابر در عرصه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی (زبانی) است. این دسته از اپوزیسیون متعلق به جامعه غیرفارس ایران را نیز از بابت جهتگیری فکری و سمتگیری سیاسی آن میتوان به دو بخش تقسیم کرد؛

بخش اول؛ نیروهای سیاسی میانه و چپ با جهتگیری مبارزاتی ملی -دمکراتیک است. ستون فقرات این بخش یافتن راه حلی برای مسئله ملی در داخل ایران است. “کنگره ملیتهای فدرال ایران” نیز حاصل آن نوع تلاش در راستای حل مسئله ملیت ها در داخل کشور است.

بخش دوم؛ آن دسته از شخصیتها راست و میانه است که در جهتگیری مبارزات ملی خود، امید به همگرایی در میان خلقهای ایران را از دست داده به جدایی از ایران و برپایی یک کشور مستقل در سرزمینهای تاریخی خود باور دارند.

بخش سوم؛ این بخش هر چند کوچک، اما با تمایلات ناسیونالیستی افراطی در جنبشهای ملی متعلق به ملیتهای غیرفارس در ایران، هم نوا با ناسیونالیستهای افراطی فارس، عملا در تشدید تضادهای غیراصولی و تعارضات داخلی جنبشهای سیاسی در ایران نقش بازی میکنند. این بخش حتی زمین مناسبی برای نفوذ عوامل رژیم برای برهم زدن تعادل در ایجاد همبستگی میان جنبش های سیاسی کشور از سویی و برهم زدن هارمونی مبارزاتی تمامی خلق ها در ایران نقش بازی میکند.

واقف هستید که امروز هیچ نیرویی در جامعه ما به تنهایی توان تبدیل شدن به یک قدرت آلترناتیو را در قبال جمهوری اسلامی ندارد. چرا بخش اعظم نیروهای اوپوزیسیون که حامل شعارها و اهداف کلی مشترکی هستند به ایجاد یک جبهه متحد و واحد اقدام نمی کنند؟ چه موانعی بر سر راه آنان قرار داشته و راه حل پیشنهادی شما چیست؟

پاسخ 2: دقیقا آنجا که نقطه قوت جنبش های سیاسی در ایران است، نقطه ضعف قابل ذکری نیز هست. همچنانکه میگویید و در سالهای اخیر بخصوص اعتراضات بعد از 88 نشان داده، هیچ نیرویی در جامعه به تنهایی توان تغییر جمهوری اسلامی را ندارد.

قبل از هر چیز روشن کنیم که مقصود از “نیرو” و یا “نیروی سیاسی” یک حزب و یا فرد خاص نیست. چون اگر باز هم هژمونی حرکت سیاسی در تغییر حاکمیت جمهوری اسلامی با یک فرد و یا حتی یک حزب سیاسی باشد، باز هم روز از نو، روزی از نوست و در واقع چنین وضعیتی اگر پیش آید (که بسیار غیرمحتمل است) فریاد شوم بازتولید یک نظام استبدادی دیگر در ایران فردا خواهد بود.

مقصود من از آن “نیروی سیاسی” جنبشهای سیاسی موجود در کشور است. جنبش دمکراسی خواهی در مرکز که جنبشی است عمدتا متعلق به جامعه فارس ایران. البته این بدان معنا نیست که غیرفارس ها در این جنبش دخیل نبوده و یا نیستند. اما جهتگیری این جنبش در دمکراتیزه کرده دولت و یا تغییر آن در راستای یک دولت مدرن و دمکراتیک راهکاریست که جنبش سیاسی عمومی در جامعه فارس ایران دنبال میشود.

جنبش های سیاسی دیگر، جنبشهای ملی-دمکراتیک متعلق به ملیتهای غیرفارس (خلق ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و…) در ایران هستند.

در این میان جنبشهای دیگری نیز در صحنه سیاسی اجتماعی نقش بسیار موثری را بازی میکنند که جنبش زنان، جنبش کارگری و حتی جنبش دانشجویی را میتوان در این ردیف نام برد.

اعتراضات مردمی در بعد از انتخابات سال 88 آخرین تلاش جامعه سیاسی فارس ایران برای بدست گرفتن هژمونی سیاسی در تغییر حاکمیت و یا تغییر نظام بود. در این حرکت اعتراضی سعی وافری به عمل آمد که تمامی مردم در کشور را پشت سر رهبرانی که خود را سبز میخواندند بسیج کنند. در این راستا حتی صدای آمریکا، تلویزیون بی بی سی نیز مایه گذاشته، اما نتیجه ایی نداد. نه آذربایجان، نه کردستان و بلوچستان و نه الاهواز به این حرکت نپوستند و فاصله خود را حفظ کردند.

سرکوبهای شدید رژیم علیه اعتراضات سال 88 میخواست این فکر را بر ذهنیت مردم حقنه کند که گویا توانایی اعتراضی مردم به صفر رسیده و اعتراضات تماما سرکوب شده است. اما حرکتهای اعتراضی و تظاهرات مردم در دو شهر تبریز و اورمیه یکسال بعد از اعتراضات عمومی در مرکز، نشان دیگر داشت و سناریوی دیگری را به صحنه سیاست آورد. و آن اینکه آذربایجان در دوره اعتراضات عمومی در تهران در سال 88 توانایی بسیار خوبی برای اعتراض داشت، اما انگیزه کافی برای پیوستن به آن اعتراضات را نداشت. حتی بعد از سرکوبها با طرح اعتصاب عمومی در کردستان که مطالبه احزاب سیاسی کرد بود، اهالی کردستان یک روز را به عنوان اعتراض به اعدام های فعالین کرد بازار را تعطیل کردند. بنابراین تفرق نیروی های سیاسی و یا عمده ترین تفرق میان نیروهای سیاسی جامعه در دو زمینه شگل گرفته و در حال تعمیق است؛

اول تفرق در عمل؛ و یا استقلال نیروی سیاسی متعلق به ملیتهای ایران، نیروی سیاسی جامعه فارس ایران که خود را در جنبش موسوم به سبز آزمود و در جلب و جذب دیگر خلقها برای پیوستن به آرمانهای جنبش سبز کاملا ناکام ماند. در عین حال نیروهای سیاسی متعلق به ملیتهای غیرفارس ایران نیز توانایی خود را به میدان گذاشتند و به تدریج روشن گردید که نیروی سیاسی متعلق به ملیتهای غیرفارس ایران تحت نام و عنوان خود و بصورت مستقل و برای مطالبات خویش در میدان سیاسی ایران حضور دارد.

اندکی دقت در چند و چون قوای سیاسی در مقابله با جمهوری اسلامی، میتوان به عینه شاهد تغییر آرایش قوای سیاسی در اپوزیسیون رژیم جمهوری اسلامی بود. دیگر آن همگرایی عمومی که رهبران سیاسی از مرکز حرکت مردم را کنترل میکردند به سر آمده است. امروز زمان حضور مستقل نیروهای سیاسی در اشکال جنبش های سیاسی با ماهیت های متفاوت در صحنه سیاسی ایران حضور دارند.

دوم تفرق در تفکر؛ و یا در نوع نگاه به سیاست و تفاوت استراتژی و تاکتیک در میان شخصیتها و احزاب سیاسی موجود در میان جنبشهای سیاسی در ایران است. بدین معنی که اگر جامعه سیاسی فارس را درنظر بگیریم، همچنانکه در پرسش اول بدان اشاره کردم، این جنبش به دلیل جهتگیریهای فکری خود به خود به دسته بندیهای مختلف تقیسم شده و امکان عمل متحد را از آنان میگیرد. همین پروسه در میان جنبشها ملی-دمکراتیک متعلق به ملیتهای غیرفارس ایران نیز به چشم میخورد.

بنابراین اگر تفرقی میان نیروهای سیاسی موجود در کل جامعه ایران وجود دارد، یک حسن مثبت و یک تاثیر منفی از آن عاید جامعه سیاسی میگردد. تاثیر منفی آن سرعت اتحاد و نزدیکی است و این فرصت دشمن را برای حرکتهای ایضایی اش بیشتر میکند. اما خطر بسیار بزرگ چنین اتحادهایی را در انقلاب 57 دیدیم. همه با سرعت و به دلایل مذهبی گرد هم آمدند و سرنگونی رژیم پهلوی را سرعت بیشتری دادند. اما نتیجه آن بسیار شوم و نامبارک بود. چرا که به شکل گیری اسبتدادی به مراتب خشن تر، عقب مانده تر انجامید و جمهوری اسلامی بر اریکه قدرت در ایران صعود کرد.

اما تفرق میان نیروهای سیاسی ممکن است کندی کار سیاسی در کل را به دنبال داشته باشد، اما نتیجه حاصل از آن بسیار مثبت است و حداقل ترین تاثیر مثبت آن عدم شکل گیری یک استبداد سیاسی تازه در کشور است. تاثیری که خود به خود به تقسیم قدرت سیاسی در کشور منجر شده و اولین پایه های دمکراسی سیاسی که همانا تقسیم قدرت سیاسی به مناطق مختلف در کشور است پایه گذاری میگردد.

ویژگی دیگر چنین شرایطی پیچیده گی راهی است که بایستی طی گردد. پیش از این رهبری پیشگام بود و همه مردم و عموما ناخودآگاه به دنبال این رهبر طی طریق میکردند و نهایت در گرداب اسارت جدیدی درمی آمدند. اما پیمودن راه در شرایط جدید و تفرق نیروهای سیاسی بسیار بغرنج تر از شرایط قبلی است و گذر از پیچ و خم های مختلف وملاحظات متعدد دیگری را می طلبد، اما نتیجهء مثتبی از آن عاید جامعه میگردد.

اینکه پرسیده اید، چرا، بخش اعظم نیروهای اوپوزیسیون که حامل شعارها و اهداف کلی مشترکی هستند به ایجاد یک جبهه متحد و واحد اقدام نمی کنند؟ پاسخ اش در خود پرسش مستتر است. و آن اینکه شعارها و اهداف کلی مطرح و مشترک شرط کافی برای برپایی یک اتحاد نیست. وگرنه بایستی تاکنون کاری در این خصوص انجام میگرفت و اتحادی میان نیروهای سیاسی جامعه بر اساس آنچه که شعارها و اهداف مشترک خواند میشود برپا میشد. در عین حال من فکر نمیکنم که بخش اعظم نیرویهای اپوزیسیون حامل شعارها و یا اهداف کلی مشترکی باشند. اگر جنبشهای سیاسی موجود در ایران را جنبشهای صرفا سرنگون طلب به حساب نیاوریم، آنوقت متوجه خواهیم شد که جنبشهای سیاسی نه در شعار و نه در اهداف با هم مشترک نیستند. تنها شعاری که امروز تقریبا تمامی نیروهای سیاسی خارج از نظام به آن تاکید میکنند برکناری جمهوری اسلامی از اریکه قدرت در ایران است. البته در کنار این شعار و به مثابه بدیل نوعی شبه دمکراسی در فکر نیز در حال تبلیغ است. اما این دمکراسی تا یک درک رئال از آن فاصله زیادی دارد. با یک نگاه گذرا در زمینه آلترناتیو و بدیل فکری جنبش های سیاسی موجود در کشور به شکلی جدی به دو شقه تقسیم میشوند؛

شق اول؛ جنبش سیاسی دمکراسی جو و مرکزگرای فارس

شق دوم؛ جنبشهای ملی-دمکراتیک متعلق به ملیتهای غیرفارس در ایران

این دو شق در خصوص بدیل سیاسی در تعارض با همدیگر قرار میگیرند. در جنبش سیاسی جامعه فارس ایران نیز سه جریان عمومی مدعی هژمونی سیاسی هستند که در پاسخ به پرسش اول به آن پرداخته ام.

ویژگیهای شق اول اینست که به یک “دولت تک ملیتی”، “فارس محور”، “متمرکز” و سیلان “دمکراسی از بالا” روبرو هستیم، اما ویژگی شق دوم در آنست که بدیل “دولت چند ملیتی”، “چند زبانه”، “غیرمتمرکز” و سیلان “دمکراسی از پایین” به میان میکشد. این دو بدیل ابدا در کنار هم قرار نمیگیرند و اساسا در تقابل با همدیگر هستند. یکی دولتی را میخواهد که در تهران برای هفتاد ملیون تعیین تکلیف کند و زبان این دولت فارسی باشد و دیگران به دنبال فدرالیسم زبانی و تقسیم قدرت به ایالتهای ایران است. در شق دوم هرایالتی دولت ایالتی خود را شکل میدهد و با اتحاد دولتهای ایالتی دولت فدرال ایران برپا میگردد. همچنان که می بینید هدف جنبشهای سیاسی در بیان بدیل خود نه تنها مشترک نیستند، حتی در تعارض باهم نیز قرار میگیرد.

در اینجا کدامین شعارها ویا اهداف به هم نزدیک است؟ در جدل این دو بدیل حتی شعار دمکراسی هم گاه برای فریب اذهان عموم و جلب و جذب افراد و اشخاص به این یا آن جریان فکریست. جالبتر اینکه حالا درجنبش مرکزگرا (که عموما جنبش خلق فارس ایران به شمار میرود) همه فعالین و تشکل های حزبی دمکرات و دمکراسی طلب شده اند. اما با نگاه به ادبیات سیاسی شفاهی و کتبی اغلب آنان اصول منشورجهانی حقوق بشر و کنوانسیونهای آن در جای جای رفتار و گفتارشان مخدوش میگردد.

باری، آیا شعار های نفی استبداد دینی، مطالبه دمکراسی، آنهم فقط شبهی از آن، نفی مجازات اعدام، حقوق برابر جنسیتی، آزادی اندیشه و مذهب و… برای چیدن یک برنامه سیاسی و ارائه یک بدیل فکری کافیست؟ به نظرم کافی نیست… چون عملا این فاکتورها سالهاست که مورد بحث نیروی سیاسی در جامعه است. این فاکتورها حتی نتوانسته است نیروی سیاسی جامعه فارس (و مرکزگرای) ایران را حول خود گرد آورد، چه رسد به کل نیروهای سیاسی جامعه ایران که فوقا از آن سخن گفته ام.

به نظرم هنوز فضای فکری در جنبش سیاسی جامعه فارس (و مرکزگرای) چنان بهاری را از سرنگذارنده است که بتواند یک جنبش واقعا دمکراتیک در سطح سراسری را بعنوان بدیل سیاسی خود برگزیند. هنوز یخ های گفتمان برتری جویانه، مرکزگرا و حتی استعماری در ادبیات سیاسی و… آب نشده است. هنوز دیسکورس ضدنژادپرستی در میان این جنبش محلی از اعراب ندارد. این نیرو از جهان پیرامونی درسهای لازم دمکراتیک را نگرفته است. بخشی از این نیرو برای یافتن یک بدیل حکومتی در زمینه فدرالیسم، فدرالیسم آلمان را به مثابه نسخه برای ایران پیچیده بودند، این در حالیست که سوئیس (یک کشور چند ملیتی) مدل بسیار مناسبتری نسبت به آلمان (تک ملیتی) برای ایران است. تازه این پیشنهاد از سوی بخشی از چپ فارس مطرح شده بود، شما حدیث مفصل را میتواند از راست فارس ایران بخوانید.

اما نمیخواهم امیدواری خودم را نسبت به جوانه های فکری دمکراتیکی که در جنبش سیاسی جامعه فارس ایران و بخش فکری این جنبش به چشم میخورد کتمان بدارم. تعداد کسانیکه که طلسم گفتمان سلطه طلبانه در این جنبش را درهم میشکنند روز به روز بیشتر و بیشتر میشود.

آیا شما در ایجاد چنین جبهه واحد، طرح پیش شرطهایی مثل ایجاد سیستم فدراتیو در کشور و یا شکلی از حکومت و یا دیگر پیش شرطها را از سوی این ویا آن نیرو و فرد وشخصیت می پذیرید و یا اینکه اعتقاد دارید این جبهه باید عاری از هر گونه پیش شرطها و تحمیل نظرات بوده و باید حول کلی ترین اهداف و خواستهای عمومی شکل گیرد؟

پاسخ: تشکیل یک جبهه متحد بدون پیش شرط غیرممکن است. در تشکیل یک جبهه متحد بخشا “چه باید کرد ها” و بخشا “چه نباید کردها” بایستی تا حد ممکن روشن باشد. وگرنه آش زیادی شور میشود.

برای نمونه فدرالیسم زبانی خط قرمز نیروهای سیاسی متعلق به خلقهای غیرفارس در ایران است. چرا که فدرالیسم قبل از هر چیز تامین کنند برابری حقوقی در عرصه سیاسی است. مگر میشود جامعه اتنیک فارس دارای دولت خود باشد، اما جامعه ترک ایران از حق داشتن دولت ایالتی خود محروم باشد و یا دیگر خلقها ها نیز همچنین. اخیرا آقای حسن شریعتمداری در یکی از سخنرانیهایشان در ارتباط با حقوق سیاسی ملیت ترک در ایرن مطرح کرده اند که برای بدست آوردن حقوق سیاسی لزومان نباید دولت تشکیل داد. میشود از طریق لوبیگری و قوی شدن در زمینه های اقتصادی حقوق لازم را بدست آورد. این نوع پاسخ به حقوق برابر سیاسی در جامعه ایران، این جامعه و حتی دمکراسی مورد نظر آن را به قهقرا میبرد. اینگونه حرف زدن در واقع خاک در چشم مردم پاشیدن است.

اگر منشور جهانی حقوق بشر و کنوانسیونهای الحاقی آن، حقوق فردی (شهروند) و حقوق جمعی (اتنیکی) را به رسمیت شناخته است. طفره رفتن از تامین این دو بخش از حقوق فرار از اجرای منشور جهانی حقوق بشر است. جامعه سیاسی فارس ایران برای حفظ موقعیت برتر سیاسی خود در ایران، میخواهد تنها حقوق فردی و شهروندی را در پلاتفرمهای سیاسی خود بگنجاند واز پذیرش حقوق جمعی در این منشور طفره میرود. آیا میشود با کسانی که به حداقل ها یعنی منشور جهانی پایبند نباشند متحد شد و در یک جبهه به مبارزه پرداخت؟ این همان پراکند شبه در میان خلقهاست. اگر قصد اتحاد و تشکیل جبهه داریم باید فریب را از سیاستهایمان به دور بریزیم وگرنه این امر تحقق اش غیرممکن خواهد شد و اگر تحقق یابد بزودی برهم خواهد ریخت.

همچنانکه پیش از این گفتم اتحاد ها نمیتواند بدون پیش شرط ها شکل بگیرد. بنابراین پیش شرط تشکیل چنین جبهه ایی از نظر من چنین است؛

یکم: عمده ترین شرط اتحاد، باور به نفی و برکناری کلیت نظام جمهوری اسلامی در ایران است.

دوم: پذیرفتن دمکراسی با تعریف روشن و دقیق از آن.

سوم: پذیرش منشور جهانی حقوق بشر و تمامی کنوانسیونهای الحاقی آن و دیگر اعلامیه های جهانی و از آن جمله اعلامیه جهانی حقوق زبانی.

چهارم: اعتقاد به تاسیس نظام جمهوری فدرال در ایران بر مبنای فدرالیسم ایالتی (زبانی) و نه فدرالیسم استانی که فریبی جز در ذلت نگهداشتن خلقهای غیرفارس در ایران مفهوئم دیگری ندارد.

پنجم؛ حرکت بسوی عدالت اجتماعی برمبنای نفی هرگونه برتری نژادی، جنسیتی، طبقاتی، دینی و یا هر نوع برتری جویی دیگر. نفی مجازات اعدام، نفی خشونت علیه کودکان و زنان، رفع تبعیض علیه همجنسگرایان، معلولین و دیگر گروههای ضعیف اجتماعی… در کشور است.

سئوال آخر آنکه، در مقطع کنونی به نظر شما چه شعارها و خواستهای مشخص محوری می توانند هم توده مردم را بحرکت در آورند و هم وسیع ترین طیف نیروهای تحول طلب جامعه را برای ایجاد یک نظام دمکراتیک در جامعه متحد سازند. درراه متحقق شدن این هدف ، روشنفکران جامعه ما چه نقشی را میتوانند و باید ایفا کنند؟

پاسخ: متاسفانه در تمامی پرسشهای مطرح در این مصاحبه نوع نگاه مرگزگرایانه و به اصلاح نگاهی برمبنای “گفتمان مسلط” سیاسی و فارس محور تنظیم شده است. حتی در همین پرسش چهارم، مفاهیمی چون “توده مردم”، “روشنفکران جامعه ما”، از جمله آن مفاهیم بشمار میرود. مقصود از “توده مردم” چیست؟ کدام توده مردم؟ مگر توده های مردمی که در ایران زندگی میکنند از نظر سیاسی، اتنیکی، طبقاطی و جنسیتی یک رنگ هستند که بتوانیم همه آنها را با یک شعار گرد هم جمع آوردیم. “روشنفکران جامعه ما” نیز از جمله چنین مفاهیمی در این پرسش به حساب می آید. روشنفکران کدام جامعه؟ آیا روشنفکران جامعه ایران واقعا یک رنگ و یک جنس هستند؟ روشنفکر ترک با روشنفکر فارس، روشنفکر کرد با روشنفکر عرب و یا روشنفکران دیگر خلقهای ایران را میتوان بدون ذکر ویژگیهایشان در یک تحلیل گرد هم آورد؟

به نظر من آرایش نیروی سیاسی در ایران کاملا تغییر کرده و چهره کاملا متفاوت تری نسبت به 20 سال پیش دارد. بنابراین شعارها و خواستگاه این نیروها نیز تاحدود قابل ذکری متفاوت است. همچنان که عنوان شد. جامعه سیاسی فارس ایران شعارش دمکراسی خواهی و تغییر دولت استبدادی امروز ایران (فارس) به یک دولت دمکراتیک است. بنابراین شعار جامعه سیاسی فارس ایران دمکراسی در ایران است. مبارزه برای دمکراسی به کسانی تعلق دارد که دارای دولت هستند و برای تغییر ماهیت دولت از استبدادی به دمکراسی مبارزه میکنند. در ایران نیز خلق فارس ایران دارای دولت سیاسی است و لذا ماهیت مبارزه خلق فارس و پیشتازان سیاسی آنان نیز تلاش برای دمکراسی در ایران است. البته از ماهیت دمکراسی مورد نظر آنان در اینجا سخنی به میان نمی آوریم. این را می گویم که ماهیت این جنبش ها را عموما روشن کنم.

اما جامعه سیاسی متعلق به ملیتهای غیرفارس در ایران و از آن جمله، جامعه سیاسی ترک (آذربایجان) در ایران صاحب دولت نیست، بنابراین مرحله و ماهیت مبارزه آن با جامعه سیاسی فارس ایران که صاحب دولت سیاسی خویش است کاملا متفاوت است. ماهیت مبارزه خلق آذربایجان ملی-دمکراتیک است تا بتواند از طریق تکیه به شیوه ملی-دمکراتیک به اولین آرمان خود که همان تاسیس دولت ایالتی و ملی در آذربایجان است دست یابد. با تحقق این مرحله برابری سیاسی میان ملیتهای ساکن ایران تا حدودی تامین خواهد شد.

بایستی روشن کنیم که مبارزه دمکراتیک (دمکراسی خواهی) که در مرکز ایران و جامعه سیاسی فارس ایران به آن تکیه می کنند با مبارزه ملی-دمکراتیک که در مناطق متعلق به ملیتهای غیرفارس ایران در جریان است، نه تنها در تعارض با هم قرار ندارند، بلکه مکمل همدیگر در یک مبارزه علیه استبداد و استعمار داخلی هستند. به دین معنی که اگر هر نیروی سیاسی در مناطق ملی خود رژیم را از قدرت سیاسی ساقط کند، عملا این جنبشها میتوانند رژیم را در کل کشور فلج و زمین گیر کنند. و سپس این جنبشها میتوانند در راستای تاسیس یک دولت سراسری و فدرال در ایران متحدا عمل کنند.

ویژگی دیگر جنبشهای (سیاسی، مدنی، فرهنگی و طبقاتی) مطرح در ایران استقلال حرکتی آنهاست. یعنی جنبش سیاسی جامعه فارس در مرکز شعارهایش به تناسب ماهیت جنبشهای سیاسی، جنسیتی، مدنی و طبقاتی شکل و شمایل خاص خود را پیدا میکند. اما جنبشهای سیاسی در آذربایجان هم با حفظ استقلال جنبش های موجود (سیاسی، جنسیتی، مدنی و طبقاتی) شعارهای خاص خود را به میدان میکشد. برای نمونه شعار جنبش زنان در جامعه فارس ایران (فارسستان) ممکن است نفی ماهیت دینی از قوانین کشور باشد، اما ممکن است مسئله جنبش زنان در بلوچستان مبارزه با بیسوادی زنان در آن جامعه باشد. آیا نباید ادبیات فمنیستی را از سیطره زبان فارسی در کل ایران خارج ساخت و ادبیات فمنیستی را به زبان خلقهای غیرفارس ایران و در مناطق آنان و با تشکل های مستقل بال داد و پروراند؟ این مثال در مورد دیگر جنبشها از جمله جنبش کارگران و زحمتکشان جوامع مختلف نیز شامل میشود. نمونه دیگر شعار رسمیت زبان ترکی و یا دیگر زبانهای غیرفارسی امری بسیار جدی در مبارزه آنان است. اما این چنین شعارهایی در مبارزه دمکراسی خواهی مرکز محلی از اعراب ندارد. البته امیدوارم شعارهای ملی -دمکراتیک ترکان در تهران به تدریج به میدان آید و این شعارها در تهران جای رفیع خود را بیابد و به تدریج با تعامل اکثریت ترکان ساکن تهران بتوانند از حقوق برابر ملی و فرهنگی برخوردار گردند.

بالاخره شعار اصلی جنبش سیاسی جامعه مرکزگرای فارس دمکراسی است. جنبش های متعلق به ملیتهای غیرفارس ایران با اینکه ماهیت مبارزه شان ملی دمکراتیک است، اما با تمامی وجود از جنبش دمکراسی خواهد در مرکز ایران حمایت میکنند. چه این مبارزه در جهت منافع عمومی تمامی خلقهای ایران است. یعنی به مراتبی که مبارزه دمکراسی خواهی سنگرهایی از سنگر استبداد را درهم بشکند، زمینه و شرایط برای گسترش مبارزات ملی-دمکراتیک متعلق به ملیتهای غیرفارس ایران فراهم تر خواهد شد.

خلاصه اینکه شعارهای عمومی این جنبشها را از پیش شرطهایی که من در پرسش قبل به آنها پرداخته ام میتوان به راحتی استخراج کرد.

با تشکر – یونس شاملی

Advertisements

ممنون از دیدگاهی که گذاشتید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: