مبداء تاریخ ملل ترکمن در به قدرت رسیدن اوغوزها و پیدایش نام ترکمن آغاز میشود!


جناب آقای محمّدصالح راسخ از جمله محققین ترکمنی است که تحقیقات خودرا بر اساس منابع معتبر و در راستای بیان واقعی تاریخ و ادبیّات ملی ملّت ترک وترکمن در چهارچوب حفظ رسالت قلم و پرهیز از خودستائی، پژوهشهای خودرا ارائه می دهد. از زمانیکه بنده اورا در سالهای ١٩٩٠-٢٠٠٠/م. غالبا در کنفرانسهای معروف و ملّی ترکمنستان همدیگر را ملاقات میکردیم. آکادمی علوم ترکمنستان و انتستیتو پژوهشی تاریخ تحت پوشش کابینه وزیران ترکمنستان او را همیشه بگرمی می پذیرد. … بعداز مدتها وبلاگ زیبا و غنی از ادبّیات تاریخی که تاریخ و ادبیّات اوغوزی را در خود جمع می بندد، یافتیم. در این پست به ضمیمه یک مقاله غنی و پربار ضمن معرّفی عرفان ایشان آرزوی موفقیّت و پیروزی برای ایشان داریم.

خوجه نفس نیوز

آقای محمّدصالح راسخ محمد صالح راسخ هستم در سال 1963 در ولسوالی اندخوی ولایت فاریاب متولد شدم. در سال 1982 از دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل فارغ شدم. تا سال 1992 در آن دانشگاه مصروف تدریس بودم. اکنون استاد داشگاه بلخ هستم و در راستای تحقیق در عرصه ادبیات و فرهنگ و تاریخ مصروف هستم. به زبانهای دری، ترکمنی و اوزبیکی مینویسم. تصمیم گرفتم که در این وئب لاگ برخی از نوشته های خویش را بگذارم تا شاگردان و علاقمندان از آن استفاده کرده و همچنین دوستان این نوشته ها را خوانده نظر دهند و مرا در رفع اشتباهات یاری رسانند.

… درقرن هشتم میلادی در قسمت سفلای سیر دریا (سیحون) قبایل اوغوز زندگی داشتند. ایشان با «توقوز اوغوز» که در ببسیاری از کتب و منابع شرقی به آنها اشاره شده، از یک اصل و قبیله بودند. اوغوزها طایفه یی از ترکان غربی بودند. در کتیبه کسوشوتزایدام (اورخون ینیسی)که به امربیلکه قاآن خاقان ترکها نوشته شده به آنها اشاره شده و خاقان هنگامی که خطاب به توقوز اوغوزها میکند، آنها را با کلمات «ملت من» یاد آوری کرده و از روی همین کتیبه که در قرن هشتم میلادی حک گردیده، چنان استنباط می شود که «توقوزاوغوزها» در وقت حکمرانی «توکیوها» نیز تا حدی خود مختار بوده اند.

اوغوزها بعد از مرگ «سولو» رئیس قبیله «ترگش» پراگنده شده و تاکناره های رودسیحون رسیده بودند. این عشایر و قبایل ترکی که به طوایف زیادی تقسیم می شوند. درقرن دهم میلادی حکومتی محلی در سواحل دریای سیحون تشکیل داده بودند، حکمران آنها موسوم یه «یبغو» درشهر «ینگی کنت» در بخش سفلای وزد سیحون اسکان داشت. اوغوزها دراین سالها در شما دریاچه بلخاش، درمرغزاران «ساری سو» و «تورگای» و «امیا» میزیستند. اینها از بین همه قبایل ترک که قبلاً یاد کردیم، درپروسه تکوین و تکامل ترکمنها به صفت یک ملیت نقش برجسته یی ایفا کردند.

اوغوزها درسده های 10-11 م در آسیای میانه ظاهر شده به تدریج تقریباً درتمامی مرغزاران آسیای میانه و بخش بزرگی از قزاقستان امروزی پخش گشته، طوایف کوچ نشین آلانها، یاس ها و دیگران را تحت تبعیت خویش در آوردند و با آنان در آمیختند. بخش عمده اوغوزها دامداری میکرده، بز و گوسفند، اسب و شتر پرورش میداند. آنان در صحرا ها «لاچیق» های با دوام و محکم موسوم به «قره اوی» میزیستند. درمیان اوغوزها درمناطق گرم سیر، کشاورزان و درسواحل بلخاش، ایسک کول و کناره های دریا ها ماهیگیران نیز بوده اند. اوغوزها بمثابه سوارکارانی شگفت انگیز و تیراندازان ماهر و زبر رست شهرت داشته اند. اکثریت قریب به اتفاق آنها را دامداران و کشاورزان آزاد تشکیل میداد ولی درمیان آنها برمگان نیز بودند. برخی منابع اوغوزها را به پدر قهرما ن واساطیری آنان و بنیان گذار سلسله شان «اوغوز خان» نسبت میدهند.(1)  درمیان ترکمنهای امروزی نیز در بارۀ «اوغوزخان» روایاتی موجود است که به نام «اوغوزنامه» شهرت یافته است. این اثرحماسی در سال 1957 م از طرف ا.م.شیربک چاپ و نشر گردیده است. افزون بر آن، در حماسه ملی ترکمنها «کتاب داده قورقوت» نیز در مورد اوغوزخان روایاتی موجود است.(2 ) برخی از پژوهشگران، ازجمله یک دانشمند مجارستانی واژه «اوغوز» را از نگاه زبانشناسی تحلیل و بررسی کرده و به این نتیجه رسیده اند که این واژه از دو جز تشکیل یافته است : (اوغ + از) در زبان ترکی قدیم واژه «اوغ» بمعنای قبیله و عشیره است و پسوند « از» نیز نشانه جمع است. چنانچه جمع «من» «بیز» و جمع سن(تو) «سیز» است. بنا برهمین تحلیل زبانشناسی به این نتیجه رسیده اندکه اوغوزها ازاتحاد(اوغ) ها یعنی عشایر و قبایل زیادی تشکیل یافته بودند و بدین جهت نام خود را «اوغوز» میگفته اند.(3)

اوغوزها ازقدیم الایام بین قبایل و عشایر ترک مشهور بوده اند. چنانچه درکتیبه «اورخون- ینیسی» که به افتخار کول تگین یکی از سرداران مشهور ترکها برادرش بیلکه قاآن (خاقان ترک) بنا نموده، نام اوغوزها برده شده است که در آن وقت در «کرولن» زندگی داشتند. در این کتیبه از زبان «بیلکه قاآن»(موکی لین) نوشته شده است:

«مردم توقوز اوغوز» ازهمان ملت خالص خود من است. چون در آسمان و روی زمین همه چیز زیر و زبر شده است آنها دشمن من شدند. در مدت یکسال پنج بار باهم جنگ کردیم.(1) [1]

این بیلکه قاآن نام بردار همان کسی است که بعد از به قدرت رسیدن یک تصفیه حسابی را در دربار امپراطوری ترک در قرن هشتم میلادی نموده و بجز از یک مشاور پیر همه در باریان امپراطور سابقه را کشته و جنجال بزرگی درمیان قبایل ترکی بر خاسته بود. شاید توقوز اوغوزها نیز که از همان « ملت خالص» بیلکه قاآن بودند، سرهمین مسأله باوی جنگ کرده باشند.

 اوغوزها را چینی ها درقرن هشتم میلادی میشناختند. در دایرة المعارف چینی که در این سده تدوین شده، نخست با تلفظ اشاره شده و بقول این دایرة المعارف کلمه «توکوسنگ» نام دیگری است که به کشور یعنی کشور آلانان اطلاق شده و اینها در آغاز تاریخ میلادی درمشرق تا مسیر سفلای سیر دریا مستقر بودند. (2 ) و آنجا در قرن چهارم هجری نیز مقر اصلی غزان بود. مؤلف نامعلم «حدود العالم من المشرق الی المغرب» ناحیت آنها را بدین سان توصیف میکند : [2]

«ناحیتی است مشرق وی بیابان غوز و شهر های ماوراءالنهر و جنوب و بعضی هم ازاین بیابان و دیگر دریای خزرانست و مغرب و شمال او رود اتل است و مردمانی شوخ روی و ستیزه کار اند و بزدل و حسود اند و گردنده اند برچراگاه و گیاه خوار تابستان و زمستان و خواسته ایشان اسب وگاو گوسفند. سلاح و صید اندک و اندرمیان ایشان بازار گانان بسیار اند و هم از اوغو و هم از ایشان هر چیزی را کی نیکو بود و عجب بود، نمازبرند و طبیبان را بزرگ دارند و هر که کی ایشان را ببیند نماز برند و این بجشکان را برخون و خواسته ایشان حکم باشند و ایشان را هیچ شهر نیست و مردمانی با خرگاه بسیارد و مردمانی با سلاح و آلات و دلیری و شوخی اندر حرب و ایشان هر وقتی به غزو آیند به نواحی اسلام. به هر جایی که رفتند و برکوبند و غارت کنند و زودباز گردند و هر قبیله را از ایشان مهتری بود از ناسازندگی باهم.» (3) مورخانی از قبیل: قدامه، مسعودی، اصطخری، گردیزی و مؤلف حدودالعالم و دیگران که در مورد اوغوز ها مطالبی نوشته اند، زبان ترکی را یاد نداشته، بناً اکثر نام آنها را سهواً به شکل «تغزغز» نوشته اند؛ درحالیکه باید «توقوزاوغوز» باشد، بمعنی «نه اوغوز». در این مدارک اصطلاح «تغزغز» به عوض «ییغورها» گذاشته شده و ازنگاه زمانی به زمان سلطنت دوم ییغورها درحومه تیانشان همزمان میدانند.بارتولد در دایرة المعارف اسلام در این مورد میگوید: «درمدارک خطی همان خاقان توچویه شرقیی اصطلاح تغزغزخیلی مشهور بوده و معادل ترکی استعمال میشده، تنها اختلافی که داشته این بوده که کلمه ترک در موارد سیاسی استعمال میشده و کلمه تغزغز جنبه های قبیلوی و ایلاقی دشته زیرا همه اغزها همیشه قدرت خاقان را به رسمیت نمی شناختند.»(4)[3]

 ترک شناس مشهور «رنه گروسه» این عقیده دانشمندان را جمع بست نموده و به نتیجه مشخص میرسد، چنانکه منویسد: «یک نکته ایست که بین ترک شناسان قویاً مورد بحث میباشد و آن عبارتست از اویغورها و اوغوزها عده یی معتقدند که اینهر دو از یک قبیله و طایفه بوده اند و عده یی دیگرمعتقدند که آن دو از قبایل مختلفی بوده اند. عوامل این مباحثه از این قرار است : «تومسن» به استناد کتیبه های اورخون میگوید این هر دو نام شامل یک قبیله میباشد و « مارکوارت» نیز در «سنه و تاریخ کتیبه های ترکی باستانی «همین نظر را تایید میکند. «بارتولد» با این نظر مخالف است و در دایرة المعارف اسلامی ذیل لغت «توقوز» نظر مخالف خود را شرح میدهد. ازاین گذشته تعیین محل و ماوای «توقوزاوغوز» (نه اوغوز) که در کتیبه توکیوهای قرن هشتم و کتیبه های اویغوزی قرن نهم قید شده مشخص نیست. بار تولد بطور مبهم محل و ماوای آنها را در شمال «اوتکان» یا جبال «خینگای» میداند. (دایرة المعارف اسلامی ذیل لغت) ترک شناسانی دیگر و پیرو آنها «آلبرهرمان» (دراطلس چین شماره های 35 تا39) مسکن آنها را در کرولن وسطی میداند. طرفداران این نکته که اویغوریان و توقوز اوغوزها یکی میباشند بدین دلایل تمسک می جویند:

اولاً بر روی کتیبه «اورگوتو»خاقان اویغوری به نام «موین چو» بدین ترتیب به ملت خود خطاب میکند: «اون اویغور توقوز اوغوز» (ولی محتمل است که از ائتلاف دو عامل متفاوت و مختلف اسن ترکیب لفظی ساخته شده باشد). ثانیاً  در «اوغوزنامه» آن قهرمانی که نام خودش را به این قبیله داده است موسوم به «اوغوزخان» میباشد، وی میگوید: من خاقان اویغوری ها میباشم. (آقای پلیو به این دلیل توسل جسته و آنرا در مقاله یی به نام «افسانه اوغوزخان به رسم الخط اویغوری » تونگ پائو 1930) ولی همین آقای پلیو معتقد است که «اوغوزنامه» بخط اوغوری در تورفان در حدود سنه 1300 توشته شده است. بنا بر این احتمال می ر.د که آنرا بعداً به آن الحاق کرده باشند و این الحاق دیر صورت گرفته است. (انشاء و طرز تحریر آن یکی و یکدست نیست ) ثالثا- مسعودی و گردیزی و یاقوت می گویند که «توقوزاوغوزها» چندی مانوی مذهب بوند و این میتواند به سهولت آنها را با اوغوری ها یکی بداند و برای آنهاهویت واحدی را بشناسد زیرا اوغوری ها بین سنوات 763 و 740 عملاً پیرو کیش مانی شدند (اصل مطلب این است که آیا این سه دانشمند در نتیجه شباهت لفظی اوغوری و اویغوزی را با یکدیگر مشتبه و مخلوط نکرده باشند) دلیل مخالف آقای بارتولد «توقوزاوغوز» را با اویغوری ها یکی نمیداند و آنها را با «توکیو» های قدیم یکی میداند،  زیرا خاقان توکیو ها به نام «موکی لین » در روی کتیبه های «کوشوتزایدام» وقتی خطاب به توقوزاوغوزها میکند، می گوید: ملت خود من» معهذا در همین کتیبه ها توکیوهای «اورخون » وقتی که از توقوزاوغوزها صحبت میکند چنانست که گویی آنها تاحدی خود مختار بوده اند و جنگهای «موکی لین » و «کول تگین» برای سر کوبی شورش و محو نمودن طغیان خود آنها بوده است، چنانکه دیدیم، هویت اویغوری ها و توقوزاوغوزها بطور قطع و یقین مشخص و معلوم نیست. بازهم معلوم نیست که توقوزاوغورهای مغولستان که نامشان در کتیبه اورخون در قون هشتم و نهم ذکر شده با ا توقوزاوغوزهای بعدی که فی المثل در کتاب جغرافیای حدود العالم آمده یکی باشد. بنابر همین کتاب جغرافیای ایرانی در همین دوران ترکهایی که به نام توقوزاوغوزموسوم بودند در جنوب دریاچه بلخاش (سمیرچی فعلی)  منطقه ایلی در چاین و تکس و «موازار» سکونت داشته اند. «مینورسکی حدود العالم (263-279 و نقشه 279 ) و سایر ترکان موسوم به غزیا قوز در مغرب بالخاش و شمال اورال در مرغزار های «ساری سو» و «تورگلی» و «امبا» (مینورسکی، همان کتاب حدود العالم، ص311 نقشه 307) این چنین به نظر می آید که غزهای دشتهای قرقیز شعبه یی از توقوز اوغوز ها سمیرچی باشند و شکی نیست که اوزهای  روسیه جنوبی نیز از غز «قوز» ها میباشند و ترکان سلجوقی ایران نیز در قرن یازدهم و ترکمن های فعلی نیز از همان غزها هستند.(1)

 به هر حال، اوغوزها مقارن ظهور اسلام (نیمه دوم سده نهم میلادی) تا کناره های رود سیحون تسلط داشته، تعداز فتح ماوراءالنهر توسط اعراب با امپراطوری عظیم اسلامی همسایه شده بودند.(2)  این صحرا نوردان چادر نشین ترک که به لشکر کشی های منظم و جبهه یی نمیپرداختند و فقط به جنگهای چریکی و به حملات ناگهانی در شهرها و نواحی ماوراءالنهر می پرداختند و گاهی به کمک باغبان و سرکشان به ماوراءالنهر می آمدند. مردم ماوراءالنهر برای اینکه خود را از حملات نا بهنگام آنها حفظ کرده بتوانند، دیواری های عظیم و طویل، برجها و رباطها و سایر استحکامات دفاعی را در حوالی بخارا و تاشکند و دیگر جاها بنا کرده بودند.(3)[4]

مورخین و جغرافیه نگران اسلامی چیزهایی در مورد زندگی، عادات، رسم  و رواجها و سر زمین اوغوزها نگاشته اند، چنانکه  مؤلف زین الاخبار می گوید: « اما غزان مردمان اند که ملک ایشان را تغز غز خاقان گویند و اندر روزگار قدیم تغزغز خاقان مردمی بود که اورا کورتگین گفتندی… و چنین گویند که تغزغز خاقان را هزار چاکر باشد و چهار صد کنیز، و این هزار مرد سال تا سال پیش خاقان طعام خورند هر روز سه بار، و چندانکه خواهند طعام بردارند و چون نان بخورند سه گن، شراب بخورند و شراب ایشان از انگورباشد، این خاقان پیش عامه بیرون نیاید مگر به وقتی نادر و چون برنشیند، همه پیشروان بیایند  و پیش او بروند اندر راه و از خانه او تا کناره شهر همه سماطین زده باشند و از رئیسان شهر یکی پیش او همی رود و برد ابرو همی کند و چون ازاسپ فرود آید و اسپ از دهلیز آرند، همه پیش اسپ، و زانو زنند تا آن اسپ بگذرد و تغزخاقان بر مذهب دنیاروی باشد، اما اندر شهر ولایت او ترساهست و ثنوی و شمنی هست. و او رانه وزیراست و چون کسی را به تهمت دزدی بگیرند، بند برپای اونهند و دست بر گردان او بندند و بر هر رانی دویست چون بزنندش، پس هر دو دست و گوش و بینی او ببرند و منادی همی بانگ کند: «هرکس که این بیند و فعل او میکند! «وتغزخاقان اندر کوشک باشد و دیوار پست و فرش او نمد باشد. اما فرش اهل اسلام بر روی او کشند و دیبای چین بر روی فرشها کشیده. اما عامه ایشان همه صحرا یی باشند و خیمه و خرگه دارند و لباس ملوک ایشان دیبای چینی و حریر باشد و از آن عامه حریر و کرباس، و جامه ایشان رواج بود و فراخ آستین و دراز دامن و کمر ملک ایشان تحلیت در باشد و چون به مجلس او مردم انبوه بیاید، تاج بر سر نهد و چون بر نشیند سی هزار سوار با او بر نشیند هه جوشن و زره دارند و حرب نیزه کنند، همه مردمان ایشان کمربندند و کارد و خنجر بر وی بیاویزند و چیزی ایشان را بکار آید از آن جا آویخته دارند و بر در عامل آنجا هر روز سیصدیا چهار صد مرد گرد آیند از دنیاوران و صحف مانی را به آواز بلند همی خوانند و در پیش عامل آیند و سلام کنند و باز گردند.» (4)[5]

اینکه بخش قابل توجهی از اوغوزها را طوایف قدیمی صحرا نشین از قبیل مساگتها، آلانها، ساکاها، داه ها و غیره تشکیل داده اند، حقیقتی تردید نا پذیرمیباشد. به همین سبب نمیتوانیم اوغوزهای آسیای میانه را در سده های نهم و دهم میلادی طوایف و عشایر خالص ترک ارزیابی کنم. بخشی از آنان به ویژه ساکنین نواحی سفلای رود سیحون و بیابان های قزاقستان امروزی  از نژاد ترک بوده ولی به مرور زمان با مردمان محلی آمیزش نموده اند. در نتیجه این آمیزش و نزدیک شدن ها اوغوزها در بین ممالک اسلامی به نام «ترکمن» یا «ترکمان» شهرت یافتند، برخی از مورخین مدعی اند که درمیان اوغوزهای سده نهم و دهم «ترکمن ها» نیز بوده اند. اما به نظرما این ادعا چندان به حقیقت نزدیک نیست. در واقع « اوغوز» ها از «ترکمن»ها جدا نبوده بلکه آنها نیاکان ترکمنها توده اند. باید توجه کنیم که اولاً تنها بخشی از اوغوزها بعدها «ترکمن» نام گرفته اند نه همه قبایل اوغوز، ترکیب ترکمنها گشته اند. بدین ترتیب بخشی ازنیاکان ترکمنها بومیان کشاورزی و دامدار ساکن در مناطق ترکم نشین امروزی بوده و بخش دیگر قبایل ترک زبان بوده اند که عمدتاً به دامداری اشتغال ورزیده و از آسیای مرکزی (آلتای، سنکبانگو مغولستان امروزی ) به محدوده ترکمن نشین امروزی و در اتحاد شوروی (سابق)، افغانستان، ایران و…) آمده اند(1)[6]. این نظر را دانشمند و زبانشناس سده یازدهم میلادی محمودکاشغری نیز تایید میکند. دانشمندی به نام «ابری مکی » در سال 1875 م ترکمن ها را بدین طریق توصیف میکند: «قومی از نژاد ترک، در قرن 11 و 12 بخارا را تسخیر کرده و در سمت مغرب بحیره خزر به ارمنستان، گرجستان و شیروان و داغستان دست یافتند، زندگی بادیه نشین دارند و قسمت عمده جمعیت این نواحی را تشکیل میدهند و آنها را تراکمه و ترکمن و قزلباش می خوانند. ایرانیان وجه تسمیه ترکمان را بدین طریق شرح میدهند و میگویند که قبایل ترک در موقع حمله به خراسان با زنان آن سامان ازدواج کردند و اولاد آنان ترکمان یعنی ترک مانند نامیده شدند این وجه تسمیه ظاهراً موجه نادرست و متناقض به نظر میرسد. زیرا عده زیادی از افراد این قوم که ترکی حرف میزنند و در آن سمت جیحون باقی مانده اند، خودرا ترکمن میخوانند، به عقیده من این نام از کلمه «ترک» و « کومن» ترکیب یافته و به آن قسمت از قوم کومن که در سمت شرق دریای خزر تحت استیلای ترکان آلتای باقی ماندند، اطلاق شده است. یک قسمت دیگر آمده در سمت غربی دریای خزر و در سمت شمال دریای آزوفف استقرار یافتند و بعدها به سوی مجارستان راندند.»(2)

ما در میان نام های طوایف اوغوزها به اسامی زیادی برمیخوریم که اکنون نیز در میان ترکمن ها وجود دارد. بطور مثال میتوان به اسامی: سالور، بیات، قایی، ایگدیر، بایندر، بگدلی، قرقین، توتورغایادودورغا و برخی دیگر اشاره کرد.

دراین مورد وجه تسمیه «ترکمن» نظر دیگری نیز موجود است. و آن اینکه : به گفته حافظ عمادالدین این واژه از دو جزء «ترک» و «ایمان» ترکیب یافته است. به نظر مذکور ترکها یی که نو مسلمان شده بودند به این نام یاد شده و بعداً به شکل «ترکمان » مخفف گردیده است.(3) به هر حال، نام «ترکمنها » برای نخستین بار در اسناد تاریخی و ادبی (1000 ـ )1200 سال قبل ثبت شده است. در برخی اسناد درباره  تصرف آسیای مرکزی توسط اعراب نیز طور یکه قبلاً یاد آور شدیم در دایرة المعارف «تون ـ دیانگ » چین که در سده هشتم میلادی تنظیم شده از ترکمنها نام برده شده است. مقدسی جغرافیه دان نامی عرب در اثر خود از ترکمنهای ساکن «سمبرچی » سخن گفته است که پیشوای آنان در شهر «اوردو» زندگی میکرده است.

   امپراطوری قره خانیان یا آل افراسیاب

 دراویل سده یازدهم میلادی اوغوزها در نتیجه جنگهای شدید و طولانی با قبچاق ها و کیماقها تضعیف گردیده دولت محلی آنها نیز از هم پاشید. قبچاقها و کیماقها که در این نبردهای خونین پیروز گردیده بودند. اوغوزها را از سر زمین اصلی خویش به عقب راندند و عشایر و قبایل اوغوزی هر یک برای کسب ثروت و مراتع به سویی رفتند اما در نیمه دوم قرن دهم میلادی قبیله «قایی با قبایل قارلوق، چگل و یغما» به طرف شرق حرکت کرده در کاشغر و اسقیجاب مستقر شدند و دولت های ملوک الطوایفی را در آن ساحات بوجود آوردند که به نام «آل افراسیاب» یا «قره خانیان» مشهور اند. این سلسله ازنظر نژادی ترک و مسلمان بودندکه از 380 هجری تا 609 هجری یعنی بعداز سامانیان و پیش از مغول در ماوراءالنهر سلطنت داشتند. این قبیله که نخستین سلاله ترک مسلمان بودند، امپراطوری سامانی را در بخارا منقرض ساختند و بالاخره خود بدست خوارزمشاهیان ازبین رفتند، نخستین پادشاه این سلسله هارون نام داشت و لقب ترکی اش بغراخان بود. خلافت بغداد وی را به لقب «شهاب الدوله» میخواند. بعداز وفات بغراخان ایلک خان برادر زاده او به جایش نشست که معاصر سلطان محمود غزنوی بود، ایلک خان لقب ترکی و شمس الدوله لقب اسلامی او است.

  از شاهان با نام این سلسله یوسف قدرخان و رکن الدین قلج طمغاج خان ابراهیم است که شهابی سمرقندی قصیده یی چند در مدح او دارد. این سلسله علما و نویسندگان و شعرا را احترام کرده و بخاطر گسترش دانش و هنر سعی فراوان میکردند. مؤلف چهار مقاله از شعرای ذدیل که بدان دربار انتساب داشتند، نام می برد: امیر الشعرا عمعق بخارا یی، رشید سمرقندی، لؤلؤی، گلابی، نجیبی فرغانی، نجارساغرجی، علی سپهری، پسردرغوش، جوهری، سعدی، پسرتیشه و علی شطرنجی، افزون بر اینها، شاعران توانایی چون مختار غزنوی، سوزنی سمرقندی، رضی الدین نیشاپوری و شمس طبسی نیز معاصر و مداح ایشان بوده اند. (1)[7]

  بنابر نوشته مورخین، در اواخر سده دهم میلادی که سلطنت قره خانی ها تشکیل میشد، در بین قبایل اوغوزها حاکمیت یگانه موجود نبود و به ادیان مختلف: بودایی، مانویی، و مسیحی عقیده داشتند. اما در سده سوم هجری آنها داوطلبانه دین اسلام را پذیرفتند. چنین معلوم می شود که قبایل «قایی» که بعد ها به «قره خانیان» مشهور شدند. دین مقدس اسلام را از راه تبلیغ پذیرفته باشند. ابن الاثیر، نشر دین اسلام را در بین قره خانیها در سال 349 هـ میداند. به گفته وی در این سال دو هزار خانواده ترک به دین اسلام گرویده بودند. یکی از مبلغین اسلام (ابوالحسن محمدالکلماتی) قبلاً ازبخارا به جانب قبایل قره خانی رفته در بین آنها به تبلیغ پرداخته بود. بنابر تبلیغ مذکور شهزاده ستوق بغراخان که نام اسلامی اوعبدالکریم است، دین اسلام را می پذیرد، مبلغ مذکور در سال 350 هجری 961 میلادی در میان اوغوزهای قره خان وفات یافته بود. از زمان بغراخان اول دولت قره خان به دو قسمت تقسیم می شود؛ پایتخت دولت نخستین در بلاساغون و از دولت  دومی اول شهر «طراز» و بعدها«کاشغر» بوده است. دولت قره خانی از زمان ملکشاه سلجوقی باجگذارسلجوقی گردیده بودند.(2)

  بخشی از اوغوزها به جانب باختر به دشتهای اوکراین مهاجرت نموده و به تدریج در آنها سکونت اختیار کردند و یا حتی دورتر از آن یعنی به سواحل دریای دون و مجارستان نفوذنمودند. روسها آنها را «ترکها » یونانیان «اوز» (اوغوزها) مینامیدند. برای اولین بار وقایع نگاران روس ورود آنها را به روسیه جنوبی در سال 1054-م یادداشت نموده اند. احتمال می رود که «پچه نک ها» و نیز بخشی از طوایف قایی، بیات، بایندر وغیره نیز در این تغییر مکان شرکت ورزیده اند. این عشایر اوغوزی تحت فشار ترکهای قبچاق نخست وارد ناحیه دانیوب سفلی شدند و بعد ازآن از دریا گذر کردند و بالکان را متصرف شدند و سر انجام در بالکان مضمحل و  منکوب شدند. (1065 م) در قرن یازدهم و دوازدهم میلادی اوغوز ها شهری را به نام «توچسک» در اوکراین بنا نمودند. هرگز نام «ترکمن» به این بخش از اوغوزها اطلاق نشده است. ضمناً اوغوزهایی نیز که به سوی باختر رفتند، بعدها به تدریج جذب دیگر خلقهای اروپای شرقی گشته اند و از آنان فقط شمار اندکی که در «بسارابی» زندگی میکنند، به جای مانده است (قاقاوزها)(1)[8]

  امپراطوری غزنویها

 از اواسط قرن دهم میلادی از میان قبایل بیست و چهار گانه اوغوزها قبیلۀ «قایی» موقعیت مهم سیاسی و نظامی کسب نمود، طوریکه افراد این قبیلۀ ترکمنها همزمان دو امپراطور بزرگ را در وسط آسیا بنیاد نهادند: قره خانان یا«آل افراسیاب» دولت بزرگ خویش را در ترکستان چین، ماوراءالنهر و قسمتی از سایبریا، قزاقستان و قرغیزستان و کنونی بنا نهادند و غزنویان به سرکرده گی آلپ تگین در افغانستان و ایران کنونی، هند و خوارزم امپراطوری وسیعی را ایجادنمودند. (1)[9]

  طوریکه مورخین نگاشته اند، موسس دولت غزنویان «آلپ تگین» نخست دردربار سامانیان خدمت مینمود، او در نتیجه لیاقت، کاردانی و استعداد شگرفش بزودی یه مقامات بزرگ دست یافت. طوریکه در زمان عردالملک سامانی رتبۀ مهم حاجب الحجابی را بدست آورد، بعداً حاکم بلخ و سپهسالار اردوی دولت سامانی گردید. در سال 960 م بر سر جانشینی عبدالملک سامانی با وزیر سامانیان ابوعلی بلعمی اختلاف پیداکرد، وقتیکه بر خلاف رأی او بجای پسر برادر عبدالملک به پادشاهی برداشته شد، به عنوان اعتراض به بلخ آمد. امیرمنصور پادشاه جدید سامانیان در سال 961 م برای سر کوبی وی سپاه گرانی به بلخ اعزام نمود. ولی آلپ تگین در جنگ «خلم »این سپاه ر منهدم نمود و خود سپاه به غزنی کشید و در سال 962 م شهر غزنی را از ابوبکر لاویک حاکم غزنی بستد و به این ترتیب اساس یک حکوم مستقل را گذاشت که بعداً به امپراطوری وسیعی تبدیل گردید.(2)

امیر منصور پادشاه سامانیان بعد از جنگ «خلم» چون دید که آلپ تگین دولت مستقلی را به ابتکار خود در غزنی اساس گذاشته و جنگ منازعه با این سردار نیرومند فایده یی ندارد با وی با مدارا پیش آمد و فرمان حکومت خراسان را به آلپ تگین فرستاد، آلپ تگین دو سال بعد وفات یافت. بعد از وی پسرش ابراهیم و افسران او هر یک: بلکاتگین و بوری تگین سیزده سال حکومت کردند ولی از بیکفایتی اینها دولت غزنوی هیچگونه وسعتی نیافت و ساحۀ حکومت شان از علاقه غزنی تجاوز نمیکرد.(3)[10]

 خوشبختانه در سال 977میلادی یکی از افسران باکفایت و با استعداد و داماد آلپ تگین بنام «سبکتگین» به سلطنت رسید و بلافاصله ساحات قندهار، زابل و بست را متصرف شد و ادیب مشهور «ابوالفتح بستی» را به حیث دبیر خویش مقرر نمود و به کار های مملکت سروسامانی داد و در مدت اندک قصدار، بلوچستان، لغمان، ویهند و پشاور را متصرف شد و دولت غزنه را وسعت بخشید. بعداً ولایات هرات، بلخ، نیشاپور و سند را به آن ملحق ساخت و بدین ترتیب یک دولت مقتدر را بنا نهاد او در سال 997م بمرد و بجایش پسر او سلطان محمود به سلطنت رسید. این پادشاه مبتکر و مقتدر به مجرد اینکه بر اسماعیل برادرش که اعلان سلطنت کرده بود، پیروز گردید به متمرکز ساختن ادارۀ کشور متوجه شد. ایالات غرجستان، سیستان، غور، جوزجان، خوارزم و ملتان را یکی بعد دیگر تصرف نمود. سپاه سامانی را در جنگ مرو منهدم کرده و در سال های بعدی سپاه پنجاه هزار نفری ایلک خان پادشاه قره خانی را که از رود جیحون گذشته بلخ و هرات را متصرف شده بود، متواری نمود.

  سلطان محمود از سال 1001میلادی متوجه شرق شد، سلطنت کابلشاهان را که بیشتر از دوصد سال در برابر پادشاهان اسلام مقاومت کرده بود، بشکست و مرکز آنها «ویهند» را متصرف و به پنجاب حمله نمود و در فاصله بین سالهای 1014-1028میلادی کشمیر، قنوچ، پهتنده، گوالیار، کالنجر و مکران را بدست آورد. بعداً گرگان، طبرستان، ری، همدان و اصفهان را بدولت غزنی ملحق نمود و بدین ترتیب دولت مقتدر و وسیعی را از خوارزم تا بحر هند و از قزوین تا چین اساس گذاشت. دورۀ سلطنت سلطان محمود غزنوی دورۀ تحکیم مبانی وحدت امپراتوری غزنویان از نظر زبان، دین، سیاست و اقتصاد است و در زمان او دولت غزنی به انتهای انکشاف و قدرت رسیده بود. بدون شک سلطان محمود یکی از پادشاهان مقتدر و مشهور جهان اسلام و منطقه بود که خدمات قابل قدری را در جهت اشاعه و گسترش جهان اسلام نموده در عهد وی فرهنگ و ادبیات و هنر به پیمانۀ وسیعی انکشاف و ترقی نمود.

 بعد از وفات سلطان محمود در سال 1030م پسرش محمد در غزنی به سلطنت رسید، ولی مسعود که والی ایران بود برادرش را معزول نموده به جای پدر نشست و محمد را در قلعۀ مندیش غور محبوس نمود. مسعود مانند پدرش تنومند، دلیر و فنون جنگی را خوب میدانست ولی اداره و تدبیر پدر را نداشت از همین سبب اشتباهاتی را مرتکب گردید که باعث اضمحلال امپراتوری وسیع غزنوی شد. او در نسختین سال های سلطنتش ارگان مجرب دولت را با حبس و مصادره از بین برد بدین ترتیب رجال لشکری و کشوری باقی مانده را نسبت به خود ناراضی و بدگمان گردانید. (1)[11]

 او درمورد سلجوقیان و علی تگین پادشاه قراخانی نیز رفتار مدبرانه نکرد، در نتیجه کشمکشها و قیامهایی به وقوع پیوست. طوریکه در شمال سلجوقیان قیام کردند و بتدریج بساط دولت غزنوی را می چیدند، مسعود که از داخل فرسوده شده بود بطور ناگهانی در جنگ چهارم با سلجوقیان در نزدیکی مرو منهدم گردید و ایالات شمالی از تخارستان تا نیشاپور بدست سلجوقیان درآمد. در حلیکه خوارزم قبلاً اعلان استقلال کرده و وضع ایران نیز مغشوش بود. سلطان مسعود بعد از آن سراسیمه و آشفته خاطر گردید که در غزنی نیز نماند، خزاین را برداشت و راه هند در پیش گرفت، ولی در عرض راه سپاه بر او بشورید و سلطان در سال 101 م  محبوس و بعداً اعدام گردید و بدین  ترتیب شکوه و عظمت امپراطوری غزنوی زایل گردید.(2) شورشیان سلطان محمد برادر اورا به سلطنت نشاندند ولی مورد پسر ارشد سلطان مسعود در صدد انتقام پدر خود بر آمد و به همکاری عمومی خود عبدالرشید بر محمد چیره شد و او را با برخی از اعضای خانواده سلطنتی اعدام نمود. مودود بعد از آ نکه به سلطنت رسید به سروسامان دادن دولت آغارید. اوشخص بلند پرواز بود، کوشش نمود تا آن آبهت و شکوه پارینۀ نیاکان خود را دوباره اعاده کند، مگر موفق نگردید و در سال 1049 م وفات یافت. بعداز او بین شهزاده گان غزنوی به خاطر کسب قدرت مجادله آغازگردید تا اینکه امیر عبدالرشید بن محمود قدرت را تصاحب نمود. در زمان این پادشاه یکی از افسران به نام «طغرل» مقام و منزلت عالی یافت و بنا به گزارش برخی از مآخذ و موصوف در خفا با سلجوقیان روابط برقرار کرده در برابر اعتماد ولی نعمت خود امیرعبدالرشید غدرکرد. به تاریخ 443 هـ (1051م) عبدالرشید را سر نگون و تمام اعضای مردینه سلطنتی را بغیر از فرخزاد، ابراهیم و شجاع که در معرکه حاضر نبودند، قتل نمود و خود به عنوان پادشاه بر تخت تکیه زد، ولی بعد از چهل روز توسط کسی به نام انوشتگین به قتل رسید و فرخزاد بحیث سلطان بر تخت جلوس نمود و مدت هفت سال و سه ماه حکم راند.در وقت فرخزاد شکوه و جلال از دست رفتۀ غزنویان بار دیگر به درخشش در می آید و در قلمرو دولت غزنوی عمرانات و رفاهیت احیا می شود. او درسال 1059 م پدرود حیات گفت و بجایش ابوالمظفر ابراهیم پادشا ه شد. او شالوده سلطنت غزنویان را از نو استوار کرد و با سلجوقیان پیمان صلح بست. ابراهیم مرد با درایت و حکمفرمای با تدبیر بود، در زمان او شعر  و ادبیات به حداعتلا و شگوفایی خود رسید که با دورۀ اول غزنوی همسری میکرد. ابراهیم سعی میکرد که شکوه و عظمت گذشته دولت غزنه را از نواحیا کند و بدین منظور بخاطر استرداد ولایت تخارستان با دولت قراخانی جنگید ولی حاصلی نگرفت و سپس متوجه هندوستان شد و چندین بار بدانجالشکر کشید ولی موفق نشد و در سال 1088 م پدرود حیات گفت. بعد از وفات ابراهیم، مسعود سوم و فرزندان اش هر یک شیرزاد و ملک ارسلان به سلطنت رسیدند. ارسلان شاه کادیکه کرد تباه نمودن خانوادۀ سلطنتی بود. از همین باعث بهرام شاه برادراندرش که خواهرزادۀ سلطان سنجر سلجوقی بود، از ظلم برادر به نزد مامایش پناه برد و این واقعه باعث مداخلۀ سلطان سنجر شد. اودر سال 1217 م به غزنی لشکر کشید و خواهرزاده اش بهرام شاه را به تخت نشاند. بهرام شاه تقریباً چهل سال پادشاهی نمود و در طول سلطنت خود تحت الحمایه سلطان سنجر باقیماند و مانند اسلاف خود به جهاد و پیکار هایی در هند نیز پرداخت، ولی مهم ترین واقعۀ دورۀ پادشاهی و ی درگیری با دولت نو ظهور غوری است، درسال 1148 م سیف الدین غوری پادشاه غور به عنوان انتقام برادرش قطب الدین محمد به غزنه لشکر کشید و بهرام شاه به خاطر تدارک قوا به پنجاب عقب نشینی نموده و در سال 1149 م به غزنه حمله و سیف الدین غوری را دستگیر و اعدام مینماید سر وی را به حضور سلطان سنجر به ری میفرستد. این رویداد تحقیر آمیز خشم و انتقامجویی علاء الدین حسین سلطان غور را بر انگیخت، اودر سال 1150 م به غزنه لشکر کشید و طی پیکار هایی برنیروی نظامی بهرامشاه غلبه کرد و بهرامشاه با مأیوسی به هندوستان متواری شد و علاءالدین هفت شبانه روز عروس شهرهای آسیا- غزنه را به آتش کشید و به صورت وحشیانه یی به قتل عام مردم پرداخت. به استثنای  قبرسلطان محمود، سلطان مسعود و سلطان ابراهیم مقبره همه سلاطین غزنی را به خاک یکسان  کرد. بعد از وفات بهرامشاه پسرش خسروشاه در سال552 هجری (1157م) به سلطنت رسید و مدت هفت سال فرمانروایی کرد. درین زمان سلطان سنجر اسیر و غزان به ماوراءالنهر دست یافتند، آنها لشکری را به غزنی اعزام داشته خسروشاه را به لاهور عقب راندند و بدین ترتیب شهر لاهور پایتخت دولت ضعیف غزنوی گردید. بعداز خسروشاه پسرش خسروملک به پادشاهی رسید و برمنطقۀ کوچکی فرمانروایی کرد. دراین هنگام دولت غور مقتدر گشت و درسال1201 م غوریان غزها را از غزنی بیرون رانده و آخرین سلطان غزنویان ـ خسروملک را سرنگون کردند و بدین ترتیب دولت غزنه که یک وقتی از بزرگترین امپراطوری های آسیا بود ازبین رفت.(1)[12]

امپراطوری سلجوقیها

یک عشیره دیگری از اوغوزها (قنق ها) خط السیر دیگری را اتخاذ نمودند و سر نوشت بسیار درخشانی نصیب شان شد. اینها که به زور از سرزمین های آبایی خود رانده شده بودند، به سوی جنوب به مناطق کشاورزی آسیای میانه (ماوراءالنهر) نزدیک شدند. دراین مهاجرت ها و یورشها قبایل «قنق» نقش اساسی داشتند که بعد ها به نام رئیس شان «سلجوقیها» خواندشدند. از اینکه سلجوقیها درتاریخ معادل ترکمن نامیده شده اند، بناً درمورد سلسله سلجوقی مفصل تر معلومات ارایه میداریم.

 مؤسس این سلسله شخصی به نام «سلجوق» فرزند«دوقاق» یا «تقاق» بود. این شخص ملقب به «تیمور یالیغ» بوده بمعنی کمان آهنین رئیس یا عضو مهمی از قبیله «قنق» اوغوزهابود. مؤلف روضه الصفا درمورد ظهور سلجوقی چنین مینویسد:

 چون سلجوق به سن رشد و کمال رسید. پدرش وقاق وفات یافت بیغو وی را مورد اعزاز و اکرام قرار داد و بعداً بنا بر گپهایی بر وی غضب کرده بر آن شد تا سلجوق را از بین بردارد. سلجوق از  این مهم خبر شده با صد سوار و هزار و پنجصد شتز و پنجاه هزار گوسفند روی به دیار سمرقند نهاد و قاصدی به والی آنجا روان کرد که میخواهد دین اسلام را قبول کرده دراین ولایت سکنی گزیند. به این ترتیب سلجوق با اتباع خویش مسلمان شد و در ماوراءالنهر متوطن شد. دراین اثنا ایلچی کفار به طلب خراج که هر سال از ارباب جند می ستاندند، آمد. چون سلجوق از این امر آگاه شد، از این صورت استنکاف نمود، گفت که من راضی نیستم که مسلمان باج و خراج به کافران بدهند. بنأ ترکان آن حدود را جمع نموده و در مقابل آنها ایستادگی کرده والی جند و اهالی آن ولایت او را به مال و لشکر کمک نمودند، در این زد و خورد سلجوق مظفر گشت و علم دولت وی ارتفاع یافته ازاقطاع ترکستان مردم روی به درگاه وی نهادند و ملوک اطراف به امداد و التفات وی محتاج گشتند، چنانکه ابراهیم سامانی ازایلک خان منهزم شده به او پناه آورد. سلجوق ابراهیم سامانی را معاونت نمود، به سر ایلک فرستاد و بعدازمحاربه ایلک خان منهدم شد و رایت اقبال سلجوق سر به اوج عیوق کشید و نواحی بخارا را مضرب خیام دولت گردانید»(1)[13]

 بنا بر نوشته مورخین سلجوق قبل از سنه 985م با عشیرۀ خود از قسمت اعظم قبایل «اوغوز» جدا شد و آمد و اردوگاه خویش را در ساحل راست سیحون علیا در حدود «جند» نزدیک «پرودسک» فعلی قرار داد. قبایلی که درین حادثه به همراه سلجوق آمدند و یا بعد ها به آنان پیوستند، «افراد سلجوق» و یا «سلجوقیان» نام نهادند. آنان مانند ترکان «قره خانی» دین مقدس اسلام را پذیرفته و بسیاری از عناصر تمدن بومی را جذب نمودند. این اتحاد عشایر اوغوز ها یعنی سلجوقیان به مرور زمان به «ترکمن ها» موسوم شدند. سلجوق و افرادش مورد حمایت امیر ساسانی قرار گرفته و به نوبۀ خود از دولت سامانی دفاع نمودند.(2)

ترکمن ها تحت ریاست سلجوق در قسمت «جند» و سواحل راست سیحون متحد شده و از دولت سامانی حمایت میکردند. بعد از وفات سلجوق پسران وی اسرائیل، میکائیل و بیغو این سیاست را ادامه میدادند. هنگامیکه بغرا خان پادشاه قراخان بخارا را فتح کرده امیر نوح پادشاه سامانی از بخارا گریخته از سلجوقی ها طالب کمک شد.(3)

    درین وقت بغراخان مریض شده خود از بخارا بیرون رفت. او هنگام بازگشتن عبدالعزیز بن نوح بن نصر را با یک اعلامیه به مثابه دست نشانده در بخارا گذاشت. از یک فقره بن الاثیر چین استنباط میگردد که بغرا خان در اثر حملۀ ترکمنها (سلجوقیها) عقب نشینی کرده، زیرا ترکمنها را نوح طرفدار خود ساخته بود. در هر حال، دیده میشود که ترکمن ها با اهل بخارا، لشکریان قره خانیها را که در حال عقب نشینی بودند، دنبال میکردند. گارد عقب سپاه از بین برد و سامان و اسباب آنها را تاراج میکردند بدین ترتیب در ماه آگست سال 992م امیرالنوح به کمک سلجوقی ها به بخارا برگشت و عبدالعزیز را از نعمت بصارت محروم ساخت. بغرا خان در حالیکه به ترکستان میرفت در عرض راه وفات یافت. (1)

   اگرچه امیر نوح سامانی به کمک ترکمن ها سلطنت را باز یافت و بغرا خان از جهان درگذشت، اما درین وقت دولت سامانی نهایت تضعیف شده بود. برای تقسیم مناطق آنها نزاع بین ترکان قره خانی که صاحب ماوراءالنهر و ترکستان چین شده بودند و ترکان غزنوی که مالک خراسان گشته بودند، درگرفت. باید متذکر شد که هم سلطان محمود غزنوی و هم پادشاهان قره خانی همه از قبیلۀ «قایی» اوغوزها بودند، منتها قراخانیها آزاد  بودند و با نیروی عشایر اوغوزی سلطنتی تشکیل داده بودند، اما اجداد سلطان محمود از بردگی به سلطنت رسیده و با استفاده از قشون کثیرالملله امپراتوری عظیمی را برپا نموده بودند. سلجوقیان ازین آشفته گی عمومی استفاده کرده منزل به منزل پیش آمدند (قبلا در سال 985م اردوگاه بزرگی را در شمال شرقی بخارا در نوراتا برپا نموده بودند) پادشاه سامانی امیرنصر که به اتحاد سلجوق ها حساب میکرد و خواست با استفاده از فرصت پایه های دولت سامانی را مستحکمتر سازد. وی که در سال 1103م از امیرنصر برادر سلطان محمود غزنوی مغلوب شده و به طرف ماوراءالنهر فرار کرده بود، در همین سال از سلجوقی ها استعانت خواست سلجوقی ها آماده شدند تا با امیر سامانی یاری کنند. (2)[14]

  امیرنصر به یاری آنها لشکر غزنویها را به سرکردگی سباشی تگین در کرانه دریای زرافشان شکست داد و در تابستان همان سال ایلک خان پادشاه قره خانی را در نزدیک سمرقند منهدم و پراگنده ساخت و 18 تن از فرماندهان ایلک خان اسیر گردید. سرکردگان اوغوزها اسرای جنگی را به امیر سامانی تسلیم ندادند، بلکه آنها را در نزد خود نگه داشتند مقصد اوغوز ها ازین اقدام آن بود که تا ازین مدرک پول به دست بیاورند اما امیرنصر به اوغوز ها بدگان گردیده، فکر نمود که آنها خیال دارند با ایلک خان داخل مذاکره شوند و بنابر همین اندیشه بیجا اوغوز ها را ترک کرد. اوغوز های سلجوقی که پایه های دولت سامانی را متزلزل امیرنصر را نسبت برخود بدگمان دیدند، بعد از این از کمک بدولت سامانی منصرف شدند بعد ازین واقعه ایلک خان متوجه سلاجفه شده خواست تا آنها را از بین بردارد. چون آن سلجوق ازین قضیه آگاه شدند، صلاح دانستند تا به مناطق صعب العبور بروند، بناً آنها به سرکردگی چغری بیگ داود با سی هزار سوار بسوی خراسان رفتند و بعد ازاین چندین بار باخانهای آل افراسیاب (قره خان) و خوارزمشاه و عاملین سلطان محمود به زد و خورد پرداختند. ابو الحرث ارسلان جاذب حاکم طوس بنابر فرمان سلطان محمود چندین بار برسر آنها تاخت و هر بار از سلاجقه شکست خود تا آنکه به سلطان نامه نوشت که ترکمنها بسیار قوی شده اند تا که شخص سلطان حضور نیاورد، آنان به کلی سرکوب نشده، بلکه نیرومندتر شده و تدارک کارشان دشوارتر خواهد شد. عبدالحی گردیزی مورخ همان دوره مینگارد: «و چون امیر محمود این نامه را بخواند تنگدل شد و نیز قرار نکرد و لشکر بکشید و اندر سنه تسع و عشر و اربعمائه (429) از غزنین حرکت کرد، سوی بست رفت و از آنجا بسوی طوس کشید و امیر طوس به استقبال آمد و خدمت کرد. و چون امیر محمود از وی بپرسید. صورت حال ترکمنان در حقیقت باز نمود. پس امیر محمود رحمه الله بفرمود: تا قوجی انبوه از لشکر با سالاری چند با امیر طوس برفتند بحرب ترکمنان و چون به نزدیک رباط فراوه رسیدند اندر مقابل یکدیگر آمدند و ترکمنان دلیر گشته بودند، جنگ بپیوستند و لشکر چون چیره شد و برای شان ظفر یافتند شمشیر اندر نهادند و چهار هزار سوار معروف از ترکمنان بکشتند و بسیاری را دستگیر کردند و باقی به هزیمت رفتند سوی بلخان و دهستان و فساد ایشان دران ولایت سهل تر گشت.»(1)[15]

 اگرچه سلجوقیان از لشکر سلطان محمود شکست خوردند، ولی آرام ننشستند آنها بعد از مرگ محمود در سال 429هـ بار دیگر به جنگ های چریکی خود ادامه دادند. آنها در ماه رمضان سال 429 هـ نیشاپور را متصرف شدند. طغرل بیگ در نیشاپور به امر و نهی پرداخت برادر خود چغری بیگ داود را به حکمروایی «سرخس» فرستاد. طغرل بیگ مرد خوش قیافه و زبان آوری را بنام ابو اسحق فقاعی به دارالخلافه بغداد فرستاد و در نامۀ خود گفته بود: «سلجوقیان چون فرزند یمین الدوله (سلطان مسعود) از راه بزرگواری و نیکوکاری منحرف و بکار فتنه و فساد دست به کار یافتند دست یغما در مسلمان ها و شهر ها بگشادند ولی با این همه بندگان امیرالمؤمنین هستند و شهر ها و بندگان خدا را نگهداری میکنند. این جماعت سنت دادگری را تأسیس کرده اند و بر قلۀ شامخ برزگواری بالا رفته اند. رسم ستم را در نوردیدند و علامت های بیدادگری را بیکار گذاشتند.»(2)[16]

درین وقت طغرل بیگ با قره خانیها و آلتون تاش خوارزم شاه آیین دوستی و مؤدت برقرار نمود. هنگامیکه سلطان مسعود برای سرکوبی بوری تگین (یکی از خان های قره خانی) از رود جیحون عبور کرد و به درۀ صفانیان رسید، سلجوقیان به طرفداری بوری تگین برخواستند و از سرخس به طرف جوزجان حرکت کردند تا با خراب کردن پل بالای رود آمو، رابطۀ سلطان را از قلمروش قطع نموده، قشون وی را تباه سازند. مسعود ناچار عقب نشینی کرد، بوری تگین به یاری ترکمن های سلجوقی تقریباً تمامی ماوراءالنهر تصرف کرد.

سلطان مسعود در سنه (426 هـ) لشکری را به سرکردگی ابو سعد عبدوس بن عبدالعزیز بر سر ترکمنها فرستاد. این لشکر در نزدیک فراوه با ترکمنان به جنگ پرداختند و شکست خورده مراجعت کردند این بار مسعود سپه سالار خود بکتغدی را با لشکر فراوان به سرکوبی سلاجقه فرستاد. لشکر غزنی وقتیکه به شهر «نسا» ایچی ترکمن ها پیغام گذارد «که ما بندگانیم و اطاعت داریم، اگر ما را بپذیرید و چرا خور ما پدید کنیم، ما دست ازین کار ها کوتاه کنیم و نیز کسی را از ما رنجی نباشد» بکتغدی سپه سالار غزنوی رسولان را با داشتی استقبال کرد و ایشان را گفت: «میان من و شما شمشیر است و اگر شما اطاعت دارید و فرمان برید کس خویش نزدیک امیر مسعود فرستید و این عذر از وی خواهید و سوی ما نامه آورید تا از شما باز شویم اگرنه ما به هیچ حال باز نشویم.»(3)

بدین ترتیب بکتفدی صلح را قبول نکرده بر سر ترکمن ها حمله نمود ولی درین پیکار بکتفدی شکست یافته گریخته به پیش سلطان آمد. این بار شخص سلطان عازم دیار سلاجقه شد، وی بنابر مشورت اعیان خویش نخست خواست با سلاجقه از در صلح و آشتی بیاید تا فتنۀ آنها فرونشیند و بعد در فرصت مناسب آنها را بکلی رکوب نماید. بناً به آل سلجوق پیغام داد که هرآنچه در گذشته روی داد از سلطان نبود بلکه کار بعضی از امرای ملک بوده و دیگر از گذشته سخن نباید گفت چغری بیگ داود در جواب نامه گفت: «حالا سلطان مسعود در بارۀ تلطف و تعطف بی نهایت ارزانی داشته سخنان دلپذیر گفته است و آنچه مقتضی مروت و انسانیت است بجای آورده، لیکن نمیدانیم که بعد ازین افعال او موافق اقوال خواهد بود یا نه. اگر دل مطابق زبان خویش داشته باشد ما در مقام اطاعت آییم تا خان ها ناریخته و رعایا در امان مانند و اگر به خلاف اینکه پیغام داده ظاهر گردد آنچه حق از عزّ و علا اراده فرموده باشد به ظهور خواهد آمد.

چون ایلچی جواب چوغری بیگ را معروض داشت، مسعود مسرور شده به والی مرو فرمان داد که بی تعلل بعد از عهد و میثاق هدایات مناسب به امرای ثلاثۀ سلجوقی فرستاده دختر امیر سوری را به اینانچ بیگ و دختر امیر عبدوس را به عقد نکاح طغرل بیگ درآورد. چون پیغام مذکور به سلاجقه رسید که امرا به مراسم عروسی و طوی به مرو بیایند طغرل بیگ و چوغرل بیگ مخالفت کردند و هدایای مسعود را نگرفتند چون این خبر به سلطان مسعود رسید دل به جنگ نهاد.»(1)[17]

  نآآآآآسلطان مسعود که تحت تاثیر حملات چریکی سلاجقه قرار گرفته و از جانب دیگر از سوی بوری تگین و خوارزمشاه نیز حذر میکرد، تاسه سال جرئت ننمود که به سر سلاجقه حمله اساسی نماید. دراین سه سال ترکمنها در اطراف و اکناف لشکر غزنوی را متفرق ساخته، اموال و اسلحه آنها را غارت میکردند. دراین نبردها ترکمنها از همان تکتیک نظامی هون های قدیم استفاده مینودند. آنها سامان و لوازم خویش را به فاصله 120 میل از کمپ خود دور گذاشته با حملات ناگهانی دشمن را غافلگیر میکردند و اگر به قوه اساسی غزنوی ها بر میخوردند با جنگ و گریز عقب نشینی کرده در بیابان های بی آبی و علف دشمن را از پا درمی آوردند. بدین ترتیب آنها سباش تگین یکی از سرداران غزنویان را شکست دادند و بعداز فرار وی از رود جیحون تا نیشاپور برای سلاجقه کسلم شد. بعداز ده روز چغری بیک داود روی به هرات نهاد و آن شهر را مسخر گردانید. ابراهیم بن بنال قهرستان و گرگان را متصرف شد و بدین ترتیب بدون بلخ در تمام شهر های بزرگ خراسان به نام طغرل بیگ خطبه خواندشد. چون سلطان مسعود این خبر را شنید، شخصاً عازم بلخ شد تا در فرصت مناسب بر سر سلاجقه حمله نماید. سلاجقه از این امر آگاه شده درمرو به تعبیه لشکر پرداختند مسعود درسنه (430هـ) باهفتاد هزار سوار و سی هزار پیاده متوجه سلجوقیان شد چون چغری بیک این حال را بدید از مرو بیرون آمده در سرخس با طغرل بیگ یکجا شد و دیگر سلاجقه نیز با آنان پیوستند، وقتیکه مسعود به مرو رسید شهر را از سلاجقه خالی دید، بناً متوجه هرات شد و طغرل بیک به نیشاپور رفت و چغری بیگ مرو را دوباره تصرف کرد. این بار سلطان مسعود به نیشاپور بر سر طغرل بیگ لشکر کشید طغرل بیگ شهر را تخلیه کرد. دراین هنگام حملات چریکی سلاجقه بر قشون غزنوی ادامه د اشت سلطان مسعود فکر کرد اکنون که و طغرل بیگ گریخته بناً سرکوب نمودند. چغری بیگ آسان خواهد بوده بناً از نیشاپور به سرخس کشید. اما این بار چغری بیگ از عظمت وعدد لشکر سلطان نیاندیشیده، مال و منال خویش را به بیابان فرستاد و خود با لشکر جرار وارد«دندانقان» شده و به جنگ اساسی و فیصله کن با سلطان مسعود آماده گردید. قبل از شروع جنگ طغرل بیگ و دیگر سلاجقه نیز به میدان حرب واردشدند. بدین ترتیب، درماه رمضان سال 431 هـ  جنگی عظیم بین هر دو لشکر روی داد. در نتیجه سلطان مسعود باآنهمه شان و شکوت و شمار قشون خود از ترکمنها ی سلجوقی شکست خورده ازمیدان دندانقان گریخت. طغرل بیگ درهمان میدان جنگ تاج شاهی برسر گذاشت شهر «مرو» را مرکز خویش انتخاب نمود. سلجوقیان هزیمتیان را تاکرانهرود آمو دنبال کردند. (2)[18]

با پیروی سلجوقیها اوضاع تغییریافت. تمام قبا یل اوغوزان آسیای میانه و برخی قبایل صحرانشین ترک به تدریج به گردآنها جمع شدند. همه این مردم که به صدها هزار تن بالغ میشد به نام «ترکمنها » خواندشدند و همانند سایر قبایل و طوایفی که وارد ترکیب ترکمنها گشته بودند، نام اوغوز ها به تدریج ازدیاد ها رفت وعمدتاً در روایات و شجره نامه های قدیمی باقی ماند. درسده دوازدهم میلادی فقط به یکی از طوایف ترکمن (طایفه یی در حوالی بلخ میزیستند و در سال 1153م. علیه سلطان سنجر علم عصیان بر افراشتند) نام اوغوز ها اطلاق شده است.

  طغرل بیگ پس از رفع تهدید غزنویان بانظم و ترتیب کامل پیشروی کرد. ابراهیم ینال به شهر های قهستان و گرگان مقرر گردید، به پسر کاکای طغرل ابوعلی حسن بن موسی بن سلجوق شهر های هرات، پوشنگ، سیستان و غور معین شد. متعاقب این امور ولایات شمالی افغانستان کنونی نیزدر سال 1039  میلادی بدست سلجوقیها افتاد. طغرل بیگ بعداً در اوضاع خورزم نموده وضع خود را برای پیشروی دراین جهت تأمین کرد. درسال 1043 میلادی دشمن قدیمی خود «شاه ملک » راکه از طرف غرنویان به صفت فرمانروای جند منصوب شده بود، برانداخت. شاه ملک را تا مکران تعقیب نموده تا آنکه شاه ملک در آنجا محبوس شد و بمرد. در این وقت سلطان مودود جهت پس گرفتن بلخ به آن حدود لشکر کشید، اما چغری بیگ لشکر غزنوی را قبل از اینکه به بلخ برسد، در راه منهدم نموده مودود طی معاهده یی بلخ را به سلجوقیان گذاشت. بعد طغرل بیک به اتفاق برادرش چغری بیگ ری را تصرف کرد و از آنجا غنایم بسیار بدست آورد و اطاعت قزوین را به شرط پرداخت هشتادهزار دینار پذیرفت. اوبااستفاده از مخالفت ها و نفاق داخلی «آل بویه» شهر های همدان، کرمان، سیستان، دینور، صمیر، حلورن را فتح کرده، قسمتی از قشون سلجوقیها تا خنانقین به داخل بین النهرین پیشروی کردند. ابوکالیجار فرمانروای آل بویه نتوانست جلوپشروی سلجوقیها را بگیرد. بعداز مرگ او، طغرل بیگ تبریز، قفقاز و دیار بکر را بدست آورد.

طغرل بیگ یکی از پادشاهان مقتدر عصر خود بود که وحدت سیاسی ایران بعد از ساسانیان بدست او انجام یافت. او در سال 443 هـ به دعوت رئیس الروسای خلیفۀ بغداد به آن شهر داخل شده، ملک رحیم دیلمی را گرفته به فرمانروایی آل بویه خاتمه داد و تمام اموال و خزاین آل بویه را تصرف نمود. درین هنگام وی ارسلان بساسیری را که به حمایت خلیفۀ فاطمی مصر وارد بغداد شده و خلیفۀ عباسی را مجبور به فرار کرده بود شکست داده، خلافت را بار دیگر به آل عباس برگردانیده و خلیفه توسط عمیدالملک کندری و وزیر طغرل بیگ نجات داده شد و بدین ترتیب خلیفۀ عباسی در سال 451 هـ وارد بغداد شده بر مسند خلافت نشست.(1)[19]

بعد از وفات طغرل بیگ وزیرش عمیدالملک کندری برادر زادۀ وی سلیمان بن چغری بیگ داود را بر تخت نشاند، زیرا خود طغرل بیگ به جانشینی وی وصیت کرده بود. ما امرای دیگر به پسر دیگر چغرل بیگ «آلپ ارسلان» را به پادشاهی برداشتند. آلپ ارسلان بعد از بدست گرفتن امور مملکت، یکی از فضلای مشهور خراسان خواجه نظام الملک طوسی را که مردی دانشمند و با تدبیر بود به وزارت برداشت. آلپ ارسلان به یاری وی امپراطوری وسیع سلجوقی را نظم و ترتیب داد و خود به فتوحات مشغول گردید وی از راه نخجوان به شهر های سواحل بحیرۀ خزر متوجه شد، پادشاه ابخاز بقرا، ین گیورکی درخواست صلح کرد و دختر خویش را به سلطان داد. وی در سال 463 هـ متوجه شام شده شهر های رها و حلب را تصرف نمود.(2) یکی از کاروایی های شگرف آلپ ارسلان نبرد وی با امپراطوری روم شرقی است درین جنگ که در میدان «ملازگرد» روی داد، آلپ ارسلان با پانزده هزار سوار خود، قشون دوصد هزار نفری امپراطور روم رومانوس دیوجانوس را از بین برده و شخص امپراطور را اسیر گرفت و بعدا با عقد معاهده وی را آزاد ساخته و دختر وی را به ملک شاه پسرش گرفت.(3) آلپ ارسلان در سال 1064 و 1065م سوقیاتی به خوارزم، بلخ و ترمز نمود، فرمانروایان این ولایات خود را به وی تسلیم کردند. در سال 465 هـ (1072م) با قشون دوصد هزار نفری به ترکستان لشکر کشید و مصمم بود که سلطنت قراخان ها را براندازد، ولی این لشکر کشی با ناکامی مواجه گردید، زیرا آلپ ارسلان بعد از عبور از جیحون از دست یوسف قلعه دار مجروح و کشته شد و در مرو نزدیک یک گور پدرش دفن گردید.(1)

بعد از وفات آلپ ارسلان پسرش ملک شاه به سلطنت رسید. او مانند پدرش نظام الملک را وزیر خود ساخته در ساحه نظامی، سیاسی و فرهنگی مانند آلپ ارسلان رفتار کرد. او ترکستان (ماوراءالنهر) را فتح نموده و به حمایت ادب دری پرداخت نظام الملک وزیر او مدارس متعددی بنام نظامیه در بلخ، مرو، نیشاپور، پوشنگ، هرات، اصفهان، بصره، آمل، موصل، و بغداد ساخته و بزرگترین دانشمندان عصر را به تدریس درین مدارس موظف نمود و هم کتاب مشهور سیاست نامه را تألیف کرد. امیر معزی شاعر معروف همین پادشاه را مدح گفت و حکیم عمر خیام «تاریخ جلالی» را به فرمان او نوشت. ملک شاه در جهانداری، ادب پروری و فرهنگ دوستی، سلاطین غزنی را پیروی مینمود.(2) [20]

  مناسبات حسنه و دوستانه پادشاه و وزیر (ملکشاه و نظام الملک) دیری نپایید. بنابر توطئه دشمنان نظام الملک ملک شاه بر وی خشم گرفت تا آنکه نظام در سال 485 هـ در عرض راه توسط فداییان اسماعیل کشته شد و ملک نیز بعد از 18 یوم از وفات وزیر با بدبیرش درگذشت.

ایام سلطنت طغرل بیگ، آلپ ارسلان و ملک شاه از ادوار پرشکوه و طلایی سلطنت ترکمنهای سلجوقی است. درین سال ها سرداران سلجوقی تنها به تصرف خراسان و ایران اکتفا نکرده، در جنگ های استیلاگرانه جدید مناطق ماورا قفقاز، عراق، سوریه، ماوراءالنهر و بعضی از مناطق آسیای صغیر را به تصرف خود در آوردند و دولت سلجوقی در نیمۀ دوم قرن پانزدهم میلادی به یکی از نیرومندترین دولت های جهان آنروزی مبدل گردید. ملک شاه چهار پسر داشت: برکیارق، محمد، سنجر و محمود. بعد از ووفات ملکشاه امپراطوری مقتدر سلجوقی رو به انحطاط گذاشت. پسران ملک شاه به خاطر بدست آوردن تاج و تخت به زد و خورد هایی خونین پرداختند و ملک را عرصۀ تاخت و تاز خود قرار داده شیرازۀ مملکت را گسیختند. در نتیجه «برکیارق» فرزند بزرگ سلطان بعد از جنگ های شدید بر برادر غالب شده بر سلطنت نشست. اما کار مملکت از دستش رفته بود. در وقت وی کاکایش تتش فرزند آلپ ارسلان در دمشق عصیان کرد و خطه خراسان نیز بین دو پسر آلپ ارسلان: بوری برس و اورغو دست به دست میگشت و نیز برادرش سلطان محمد که در گنجه بود به وی عصیان کرد.  بدین ترتیب شهزادگان سلجوقی در هر جایی که توانستند دولت های مستقلی را تشکیل دادند. مثلاً در سال 1041م کرمان، در 1049م شام، در سال 1077م آسیای صغیر و در سال 1117م عراق و کردستان همه دولت های مستقل سلجوقی اعلام کردند. تا آنکه سلطان سنجر سلجوقی که در سال 490هـ از طرف برادرش برکیاق به فرمانروایی خراسان منسوب شده بود، از همه پیشی گرفت و سلطان شد. وی برادرزادۀ خود محمود بن محمد بن ملکشاه حکمروای عراق را منهدم و تابع خود ساخت و حکومت عراق را دوباره بوی داد.

 حاکم سمرقند محمد بن سلیمان قره خانی را اسیر و بعد به حکومت آنجا گماشت و خوارزم را به آتسیز بن نوشتگین غرچه داد و تمام قلمرو سلجوقی را از نو سروسامانی بخشید. سلطان سنجر به طرفداری خواهرزاده اش بهرام شاه غزنوی در غزنی لشکر کشید در سال 1117م اردوی سی هزار نفری غزنه را شکسته ارسلان شاه غزنوی را خلع و بهرام شاه به مثابه دست نشاندۀ خود به سلطنت نشاند و آتسیز خوارزم شاه را چندین بار شکسته بعد ببخشید ولی آتسیز از پا ننشست تا آنکه قراختائیان را برای برانداختن سنجر تشویق کرد. در سال 1152م در حدود جیحون جنگ خونین بین سلطان سنجر و قراختائیان به وقوع پیوسته و درین نبرد خونین سنجر بیشتر از سی هزار کشته داده و تعدادی زیاد اسیر شدند. ازین شکست سخت، شکوه وی نقصان یافتن و اندوخته های وی تلف شد. سنجر بعد به جانب عراق رفت و توسط برادرزاده اش مسعود سلجوقی استقبال شد. درین انجام علاءالدین جهان سوز دولت غوری را دولت مستقل اعلان کرد و باجی را که آن زمان به سنجر میپرداخت، باز گرفت. سلطان سنجر با کمک مسعود لشکری فراهم آورده به «فیروز کوه» لشکر  کشید. علاءالدین به دفاع پرداخت اما سنجر وی را در حدود «اوبه» مغلوب نموده و خودش را اسیر گرفت. علاءالدین غوری اگرچه مرد عصبانی و قهاری بود، ولی از سوی دیگر ظریف طبع و شیرین سخن و شاعر نیز بود، بناً سلطان او را همنشین و ندیم خویش ساخت و بخش های فراوان بدو ارزانی داشت. چنانکه علاءالدین غوری در یکی از مجالس بزمی که سنجر بد به وسله داده بود چنین گفت:

     بگرفت و نکشت شه مرا در وصف لیکن           هـــــرچند بدم کـــشــتنی از روی یقین،

      وانـــــگه به طبق میـــدهــدم در ثــمین              بـخشــــایش و بخششم چــنان کرد و چینین

 و عاقبت وی را دوباره ملک غور و مضافات آن مقرر کرد.(1)[21]

  تشکیلات اداری دولت سلجوقی در اوایل بسیار ساده و مختصر و مطابق ویژه گیهای نظام قبیلوی بود، بناً قبایل و طوایف ترکمنها صادقانه از اوامر روسا و سر کردگان خود اطاعت میکردند. ولی بعدها به ویژه در دورۀسلطان سنجر سیستم بوروکراسی در دربار سلجوقی مسلط شده قبایل و عشایر ترکمنهاکه به اتفاق سرداران خود وارد خراسان و ایران شده بودند، به هیچ وجه نمیخواستند، به زندگی اسکان یافتن تن دهند و تابع سیستم بروکراسی حکومت و اداره باشند. ولی نمایندگان دستگاه اداری دولت سلجوقی مایل بودند که دستجات و عشایر ترکمنها را جز «حشم» و «رعیت» بشمارند و ایشان را تابع سازمان و نظام هایی که در  زمان سلاطین پیشین برای حشم موکب از بندگان زرخرید و ترکها وجود داشته، بسازند. ازاین جهت عقیده نظام الملک درباره ترکمنان شایان توجه است: «ازفرزندان ایشان (ترکمنان) مردی هزار را نام باید نبشت و بر سیرت غلامان سرا، ایشان را میباید داشت که چون پیوسته در خدمت مشغول باشند، آداب سیلح و خدمت کنند و آن نفرت که در طبع ایشان ( به دودمان حاکم) حاصل شده است بر خیزد و هر وقت که حاجت آید پنج هزار و ده هزار بخدمتی که نامزد شوند برنشینند به ترتیب غلامان و ساز ایشان، تا ازاین دولت بی نصیب نباشد و ملک را محدث حاصل آید و ایشان خوشنود باشند.» (2)

   اماترکمنان صحرانورد که بطور آزاد و بدون قید زندگی کرده بودند، زیربارتعبد و غلامی سلاطین و نمایندگان و روکراسی نرفته، نمی خواستند از زندگی صحرانشینی و آزادی دست بکشند. البته بزودی میتوان درک کرد که تبدیل فرزندان صحاری و استپاها به غلامان درباری کاری چندان آسان نبود و وفق دادن منافق مردم اسکان یافته بامنافع اینها امری پس دشور بوده است.

   سلطان سنجر آخرین شاه مقتدر سلجوقی این ویژه گیهای نظام قبیلوی ترکمنها غز را درنظر نگرفته، تلاش داشت تا بنا بر مشوره های وزرا و مشاورین خویش، طوایف و عشایر ترکمنها را زیر تسلط نظام بروکراسی دولت خویش قرار دهد. این بود که در فرجام با حوادث خطر ناکی مواجه شد که باعث تباهی وی ومملکت گردید. سلطان سنجر طی یک جنگ مختصر ازترکمنهای غز که در نواحی بلخ در حدود چهار هزار خانواده زیست داشتند، شکست خورده خودش با ملکه اسیر شد. وی مدت چهار سال در نزد غزها بود. (1)[22]

 وقتیکه سلطان سنجر اسیر شد، قشون وی متفرق گردیده وضع مملکت آشفته شد. برخی از امرا برادر زاده سنجر «سلیمان»را حاضر کردند که جانشین سنجر شود، اما وی در کارهای مملکت پیروز و رستگار نشد، بناً به ری و سپس به بغداد رفت امرا و سپاهیان محمود خان را به پادشاهی برداشتند، او در نیشاپور به تخت نشست درحالیکه در عراق سلطان محمد بن محمود محمد بن ملکشاه حکومت میکرد.

سلطان سنجر در سال 551 هـ بعد از اینکه ملکه اش وفات نمود، به کمک امیر قماچ به ترمز فرار کرد و چندی در آنجا ماند تا لشکر پراگندۀ وی که در اطراف و اکناف متواری بودند، بدو بپیوندند. آنگاه عازم پایتخت خود شهر «مرو» شد و پس از ورود به مرو و دیدن ویرانی های حیرت آور و آشفتگی و خرابی اوضاع و بد حالی مردم مفلوک و بیچاره آنجا چنان متأثر و دلشکسته گردید که دست از حیات بشست ویا بقول خواندمیر در «حبیب السیر» : «غم و اندوه بر مزاج شریفش مستولی گشت و این معنی منجر به مرض شد، در بیست و پنجم ماه ربیع الاول سنه 522 هجری در گذشت» (2) این بود سرنوشت آخرین پادشاه سلجوقی که در پایان سلطنت پر شکوه و با عظمت مدت ها در بی خانمانی و اسارت و بدبختی به سر برد و با وضع رقت باری جهان را بدورد گفت.

«مؤرخان بطور عموم سلطان سنجر سلجوقی را پادشاه دلاور و دادگستر و مقتدر و بلاخره مهربان و جوانمرد دانسته و نوشته اند که عامۀ مردم به درجه او را دوست میداشتند که تا یک سال بعد از مرگش در مساجد و منابر نام او را در خطبه ذکر میکردند و این در حقیقت یک نوع احترام خاص است که نظیر آنرا کمتر میتوان یافت.»(3)

بعد از وفات سلطان سنجر اگرچه دولت سلجوقیان چند سالی در خراسان دوام آورد، ولی ممکن به ملک الطوایف تقسیم شده بود. غزان که در مقابل سنجر عصیان و وی را اسیر نموده بودند، شهر ها و دهات را غارت میکردند، آنها در سال 1187م سلسلۀ سلجوقی کرمان را برانداختند و باقیماندۀ غزنویان را از میان برداشتند تا اینکه دولت غوری جای هردو دولت غزنوی و سلجوقی را در خراسان گرفت و در شمال دولت خوارزمشاهی ظهور نمود.

«بنابر تحلیل بارتولد ترکمنان سلجوقی برخی کار هایی انجام دادند که با سیاست تمرکز طلبی دولت های فیودالی پیشین لطمه وارد کرد که ناشی از فرهنگ ویژه نظام قبیلوی و وجود نیروی فعال گریز از مرکز درین نظام اخیر الذکر بوده است. از آن جمله اینکه در نظام فیودالی متمرکز، سلطنت مطلقه یعنی پادشاهی واحد که آمر و ناهی مطلق در امور ملک و دولت باشد، امریست عادی و حتمی؛ ولی این مطلقیت قدرت شاه برای صحرا نشینان ترکمن بیگانه بود و از نظر ایشان امپراتوری ملک همه خاندان خان و یا حتی ملک همه قبیله بوده است. این حقیقت که در آغاز کار سلجوقیان در آن واحد در برخی از بلاد خراسان به نام طغرل بیگ خطبه خوانده میشد. و در برخی شهر های دیگر بنام برادر او چغری بیگ داود، خود نشان میدهد که ترکمن ها در بدو امر تا چه حد با فکر وجود سلطان واحد و مطلق بیگانه بوده اند. اساس فیودال و جنگ های خانگی که مولد اجتناب ناپذیر آن همین اساس وجود عدم مطلقیت بود، در دولت سلجوقیان و قره خانیان بسط و توسعه فراوان یافت.»(4) [23]

در دورۀ سلجوقی دربار و تشکیلات دولت شکل ساده تری بخود گرفت و تجمل پرستی از بین رفت، زیرا نخستین سلاطین سلجوقی همه اشخاص عادی و ساده بودند. چگونگی لباس رکن الدین طغرل بیگ هنگامیکه نیشاپور را در سال 1038م مسخر مینمود، به تفصیل در تاریخ بیهقی ذکر است.(1) و یا اینکه در زمان شکست و عقب نشینی ترکمن ها در یک از نبرد ها، طغرل بیگ برای چندین روز کفش موزه را از پای و تن خویش بیرون نکشیده بود. بناً رهبر و لیدر ترکمن ها که از نگاه لباس و پوشاک از سایر قهرمان های این مردم هیچگونه فرقی نداشت و با تمام زحمات آنها شریک بود، دشوار بود، دفعتاً مانند سلطان محمود و یا مسعود اعلان مطلق العنانی نماید. در دوره سلجوقیان دیوان صاحب حرس اهمیت و ارزش خود را از دست داد، حتی دیوان برید «وزارت مخابرات» از ذیل دیوان ها حذف شد و لشکر سلجوقی از 500000 به 200000 تقلیل یافت.

   عهد سلجوقیان از نگاه انکشاف، وضع اقتصادی، توسعۀ تجارت قابل توجه است، درین عهد سیستم اقطاع رواج بیشتری یافت. سلاطین و امرای سلجوقی در تشویق دانشمندان و ادیبان از دولت غزنی پیروی میکردند. به قرار گفته رنه گروسه نقش فرهنگ سلجوقیان بسیار برازنده بوده است، زیرا که «سلجوقیان این ترکمنانی که سلطان ایران و خراسان شدند، ایران را ترک نکردند و آنها بودند که با اشتیاق و میل خودشان را ایرانی و خراسانی نمودند و مانند پادشاهان دیگر فرهنگ معارف ایران و خراسان زمین را حراست و پاسداری کردند. » به تأیید این قول رنه گروسه باید گفت که توجه سلجوقیان به فرهنگ سرتاسری دری به حدی بود که سلطان علاءالدین غوری که در افغانستان دست به آتش سوزی و ویرانگری زده بود، هنگامیکه به دست سلطان سنجر سلجوقی اسیر افتاد و از آن جاییکه خود شاعر زبان دری بود، به عنوان شاعر دربار سلجوقیان به مقام بلندی دست یافت و از برکت همین شاعر بودنش بود که با سرودن ابیات مدحیۀ زیر توانست خودش را آزاد نماید و مجدداً به غور برگردد و به مقام سلطنت غوریان باز تکیه زند. آن ابیات بدین قرار است:

     ای خــاک در ســـرای تو افسر من        وی حلقه بندگی تو زیور من

     چون خاک کف پای ترا بوسه زنم        اقبال همی بوسه ند بر سر من(2)[24]

در طول جنگها و یورش های سلجوقیان عدۀ کثیری از ترکمن ها به سرزمین های فتح شده، به ویژه به خاور میانه (آذربایجان، ارمنستان، آسیای صغیر و برخی مناطق عراق و سوریه) مهاجرت نمودند.  ازین میان  ترکمن هایی که در آسیای صغیر جابجا شدند، بعد از شکست سلجوقیان در خراسان وایران و عراق نیز به سر قدرت ماندند، در هنگام حملۀ مغل برخی از قبایل دیگر ترکمن نیز به آسیای صغیر مهاجرت کردند. پسان ها این قبایل تازه وارد ترکمن به صحنه سیاست ظاهر شدند. شاه سلجوقی آسیای صغیر در اوایل قرن سیزدهم برای «آلپ طغرل» یکی از سرداران ترکمن ساحه کوچکی را در سرحد امپراطوری بیزانس داده و در عوض از او تقاضا نمود تا از سرحدات دولت سلجوقی حراست نماید. دیری نگذشت که آلپ طغرل مستقل شد، ساحه نفوذ خود را توسعه داد. فرزند وی «عثمان» در سال 1281م رئیس قبیله خود گردیده، دولت جدید را که بنام وی مسمی گردید، تأسیس نمود، اولادۀ عثمان بعد از مدت کوتاهی شهر بورسه را در شمال غربی آسیای صغیر را تصرف کرده مرکز حکومت خود قرار دادند. ترکمن های عثمانی بعداً به فتح سواحل شرقی بحیرۀ مارمورا و نیم جزیرۀ بالقان توفیق حاصل کرده و شمال افریقا را مسخر و امپراتوری بیزانس را سقوط دادند و سپس شبه جزیره کیمیه را تصرف در اروپا تا اکراین و پولند و در افریقا از مصر تا مراکش و در آسیا تا ایران متصرف شده امپراطوری عظیمی را در سه بحر اعظم ایجاد نمودند که تا سال 1922م دوام نمود. از اینکه ترکمن های مذکور در آسیای صغیر و اروپا سلطنت کرده اند، درین  جا به سخنان ذکر شده بسنده میکنیم.(3) [25]

   بعد ها بخشی از ترکمنها از آن هم فراتر رفته، حتی به اراضی مصر و حبشه نفوذ نمودند، از آنجمله «آل طولون» مدت مدیدی در مصر و شمال افریقا سلطنت کرده و در آنجا مضمحل گردیدند. بخش قابل ملاحظه دیگری از ترکمنها به رهبری خانهای خلج ـ یکی از قبایل ترکمن در قران دوازهم میلادی وارد هندوستان شده در جلگه های حاصل خیز سند و گنگ مسکن گزیدند که پسانتر درین مورد نیز صحبت خواهیم کرد.

    بدین ترتیب، یکی از قدیمی ترین اقوام ترکمن (سلجوقیها) که در سده های دهم و یازدهم میلادی در راه تکوین و تکامل گام گذاشته بودند، قبل از اتمام این پروسه متلاشی گشتند، فقط قسمت کوچکی از ترکمنها در آسیای میانه به نام و هویت «ترکمن» باقی ماندند؛ ولی اکثر آنان به خاور نزدیک، هندوستان، اروپای شرقی و جنوبی،  شمال افریقا و مناطق دیگر رفته در آنجا اسکان گزیدند آنان با بو میان در آمیخته و در آنها حل شدند. بخشی از ترکمنها که در قرن یازدهم میلادی و بعداز آن در آسیای میانه (ترکمنستان، افغانستان، ایران) باقی ماندند، از بوته آزمون تاریخ مستحکم و مقاوم بیرون آمدند و خلق ترکمن امروزی از آنان بوجودآمد.

  ترکمنهای سلجوقی، بعداز اضمحلال امپراطوری وسیع سلجوقی نیز در برخی از نقاط خراسان، خوارزم، ایران، شرقی نزدیک و آسیای صغیر به سلطنت های کوچک ادامه دادند که در ذیل مختصراً در مورد آنها نگاشته می شود:

الف: سلسله کرمان: بانی این سلسله ملک قاورد بود که 146 سال دوام یافت. جانشینان قاورد: سلطان شاه، توران شاه، ایران شاه و ارسلان شاه بودند. این سلسله از سال 1041 م تا 1187 م در کرمان و نواحی آن سلطنت کردند.

ب: سلاجقه غوریا غوریان: این سلسله از سال 1147 – 1215 م به مدت 67 سال در خراسان سلطنت کدند و مرکز شان در فیروز کوه غوربود. مشهور ترین سلاطین این سلسله سیف الدین و علاءالدین جهان سوز بودند. (1)[26]

ج: سلاجقه خوارزم یاخوارزمشاهیان : بانی این سلسله قطب الدین محمد حاکم خوارزم از طرف سلطان سنجر بودکه به لقب خوارزمشاه ملقب گشت. اینها نخست در خوارزم، خیوه و بخارا مسلط شده و بعد از چین تابغداد حکومت میکردند. خوارزمشاهان از سال 1138 م تا1216 م سلطنت کردند و آخرین پادشاه این سلسله سلطان محمدخوارزمشاه در جریان هجوم مغول مقاومت نیاورده در جزیره آبسکون وفات یافت و حاکمیت این سلسله نیز پایان یافت. این شاهان مشهور این سلسله آتسیز، ایل ارسلان تکش و محمدخوارزمشاه بودند.

د: سلسله بور: بانی این سلسله توغ تگین نام داشت، از سال 1103 تا 1153 م 52 سال در دمشق و اطراف آن حکومت داشتند.

و: سلاجقه ارمنستان: بانی این سلسله «سوکمان قطبی» نام داشت. این سلسله 108 سال (1100 -1207 م) در ارمنستان حکومت کردند.

ز: سلاجقه روم : این سلسله از وقت آلپ ارسلان « درایکونیوم، قونیه درآسیای صغیر بوجود آمدندو بیشتر در اناطولی حکومت داشتند. آنها بعدها شهزاده نشین «کاپادوکیه» را نیز تصرف کردند و در سال 1242 م میلادی از سپاه مغلها شکست خوردند، تا اینکه کشور ایشان بدست عثمان مؤسس سلسله عثمانی ها برا انداخته شد. (2)[27]

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد: توسط محمد صالح راسخ

Advertisements

ممنون از دیدگاهی که گذاشتید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: