نقدی بر جمعه گردی های اسماعيل نوری علا


د. ضیاء صدرالاشرفی

د. ضیاء صدرالاشرفی

توضیح:: در اینجا نوشتۀ آقای دکتر اسماعیل نوری علاء به خط ریز است و نقد آن توسّط د. ضیاء صدر به خط عادی( نسخ تایپی بولد) میباشد

نقدی بر جمعه گردی های اسماعيل نوری علا در مبحث گفتگوی مشوش در کشوری چند مليتی

اگر به اصل 90 قانون اساسی مشروطه مراجعه کنيم چنين می خوانيم: «در تمام ممالك محروسه انجمن هاي ايالتي و ولايتي به موجب نظامنامه مخصوص مرتب مي‌شود». که يعنی ايران را «ممالک» خوانده و برای آن انجمن های ايالتی و ولايتی را پيش بينی کرده بودند و بر اساس اين پيش بينی قرار بود ممالک محروسهء ايران بصورت فدرالی اداره شود؛ درست همانگونه که هند و آلمان و امريکا و روسيه و ژاپن و بلژيک و غيره (هر يک با تفاوت های منطقه ای خود) همگی ممالکی محروسه اند و بصورت فدرالی يا فدراسيونی اداره می شوند.

آقای دکتر اسماعیل نوری علاء من تشکر خود را در متنی که در سایت کنگره آمده از جنابعالی کرده ام، دراین گفتگوی دوستانه بیش از آنکه به نقد سخن شما به پردازم، با نوعی تفکربرخوردداشته ام که شما ضمن رَستن از بسیاری ازانحرافات آن (بنظر من)، باز ازبخشی از داده های آن سیستم دفاع می کنید: شاید هم بنا به مصلحت و یا بطور موقت.

اما بنا به توصیۀ همشهریم شمس، به مولانا با شما سخن خواهم گفت که پرده پوشی را همچون بی ادبی تلقی می کنم و آنرا اهانت بحضرتعالی میدانم

مولانا: خوشتر آن باشد که سِر دلبران *** گفته اید در حدیثِ دیگران

شمس: گفت بی پرده، برهنه، بی عدول*** فاش گو رنجم مده ای بولفضول

در جمعه گردی هفتهء پيش(1)، در اشاره به مسئلهء «عدم تمرکز در امر کشورداری»، نوشته بودم که، از نظر من، آنچه دوستان سازمان جديدالتأسيس جمهوريخواهان ايران دربارهء عدم تمرکز قدرت می گويند «همانی است که، که چه بپسندند و چه نه، در دنيای متمدن امروز (از امريکا و کانادا گرفته تا هند و ژاپن) حکومت فدرال غیر قومی و غیر زبانی و غيز مذهبی نام دارد و در کشورهای چند مليتی (و نه چند ملتی) بهترين شکل حکومت است و همانی است که آباء ايران نوين در قانون اساسی مشروطيت از آن بعنوان حکومت های ايالتی و ولايتی نام برده اند» و، برای اينکه نشان داده باشم که اين عقيده در مورد آيندهء کشورمان نيز در نزد من قدمتی دارد، در زيرنويس رجوعی داده بودم به مقالهء «ايالات متحدهء ايران» که پنح سال پيش آن را منتشر کرده بودم(2).

آیا تناقضی درمیان چند ملیتی بودن جامعۀ ایران، و فدرالیسم غیرقومی مورد نظر شما در این مقاله وجود ندارد؟

اقوام با سه مشخصه شناخته میشوند و خود را میشناسانند: الف – با زبان،/ ب- با دین / پ- با سرزمین .

اماملیت ها علاوه بر سه شاخص قومی فوق، خواهان دموکراسی در معنیِ:

یک- آزادی های قانونی،
دو- برابری درمقابل قانون هم هستند که مترادف لغو امتیازات:جنسی، دینی: (یعنی سکولاریم)، زبانی، و تباری و نژادی ونیز ازبین بردن فقر درحد بینوائی است، و سه- طاقت تحمل منطق و وجودِ مخالف و غیرخودی را داشتن که همان تسامح یا مدارا است .

به کشورما ایران اگرباعینک امنیتی ننگریم، تاریخاً وبطور طبیعی، به مناطق ملیتی تقسیم شده است، و اگر فشار سیستم انحصار طلب حاکم تک زبانی و تک دینی نمی بود و بخش مهمی ازایرانیان، چه از نظر زبانی و چه دینی خود راحاشیه نشین و محروم مادرزاد احساس نمی کردند آیا اوضاع این چنین بود ؟ دراین سیستم جهنمی، شهروندان یابایستی غسل تعمید شیعۀ ولایت فقیهی یابند، و یا دردورۀ پهلوی میبایستی غسل تعمید زبان فارسی ونیزغسل تعمید آریائی ( بودن یا شدن!؟ ) پیدا کنند تا ازحقوق برابر(استخدام دولتی+ دفاع دردادگاه ها و داشتن شانس برابر) برخوردار شوند (آزادی که درسیستم دیکتاتوری سابق وسیستم تامیت گرای کنونی غایب بوده وهست، جز برای خودی ها )

آن سیستم غیر قومی، غیر زبانی وغیرمذهبی مورد نظر شما را، آیا مرزهای ایالات سابق ( استان ها ) تعیین می کنند یا نه؟

آیا دولت آینده، بازهم بعنوان قیم ملت( صغیر) ایران با ملیتها و اقوام محکومش، که بدون سئوال ازآنها و دخالت دموکراتیک اراده یشان مرز ها را برای ایجاد خصومت در میان اقوام باز هم تعیین خواهد کرد؟

راستی آقای محسن رضائی هم در انتخابات گذشته خواستار فدرالیسم اقتصادی شد! آیا آن فدرالیسم غیر قومی و غیر مذهبی ، از نوع مبهم فدرالیسم اقتصادی یا فدرالیسم جغرافیائی دولت قیم خواسته نیست ، اگر نیست پس چیست؟

من، در لحظهء نگارش جملات فوق، بخوبی می دانستم که اينگونه سخن گفتن مثل راه رفتن روی زمين پر از «مين» است؛ چرا که، در فضای گفتگو در مورد راهکارهای پايان دادن به تمرکز مشکل زای کشورداری در صد سال اخير کشورمان، عباراتی همچون «حکومت فدرال» و «مليت های ايران» حکم مين هائی را دارند که اگر پا روي شان بگذاری منفجر می شوند. با اين همه، بخاطر اينکه در موضع گيری های سياسی معتقد به «شفافيت حداکثری» هستم، «مصالح شخصی» را کنار گذاشتم و پيه سرزنش شدن را به تن ماليدم.

انتظارم هم چندان ديری نپائيد و چند واکنش عصبی، مبنی بر اينکه من هم «تجزيه طلب» شده ام، از راه رسيدند. ابتدا فکر کردم بهتر است مدتی صبر کنم تا آب ها از آسياب بيافتند و خشم ها فروکش کنند و آنگاه توضيحاتی در مورد اين مباحث بدهم. اما بزودی نامه ای از يک دوست جوان و فرهيخته [که در سفرهايم به هوستون تکزاس با او آشنا شده و اخيراً از خواندن کتاب جالبی که دربارهء علل سقوط ساسانيان نوشته(3)، يعنی آقای شاهين نژاد] به دستم رسيد که مرا واداشت مطلب اين هفته را به گفتگو با او اختصاص دهم چرا که می دانم در واکنش او نه تعصب شوونيستی وجود دارد و نه در تفکرش جزميت های بی منطق. او، پس از کلماتی دوستانه نوشته است:

«به جمله ای از شما نقد کوچک ولی مهمی دارم، آنجا که می نویسید که ایران کشوری چند ملیتی است. حتماً “ملیت“ را برابر با واژۀ Nationality می گیریم. یعنی شما واقعاً اعتقاد به داشتن ملیت های بلوج و لر و آذری و … در ایران هستید؟ راست می گویند که اگر مطلبی بارها و بارها گفته شود، به مرور به مثابه حقیقت پنداشته می شود، هر چند حقیقتی در آن نباشد. آن اندازه تجزیه طلبان و فدرالیست ها از این ترکیب “ملیت های ایران” در اینجا و آنجا سود جسته اند که کم کم دارند آن را جا می اندازند؛ حتی در نوشتۀ روشنفکر سکولار و ملی گرایی چون شما. اگر اینگونه پیش رود به شما قول می دهم ترکیب “ملت های ایران” را نیز جا خواهند انداخت. در کتاب “پان تورکیسم” که توسط دکتر حمید احمدی به فارسی برگردانده شده عنوان شده که نخستین هدف پان تورکیسم در ایران، “سِتَرون کردن” جامعه در برابر ادبیاتی است که تدریجاً فدرالیسم و در نهایت تجزیه را تبلیغ می کند و بویژه در این راه از شعارهای حقوق بشری بهره می گیرند. اعتقاد راسخ دارم که ترکیباتی چون “هویت خواهی”، “ملیت های ایران”، ” کشور چند ملتی”، پان فارسیست ها” و “فدرالیسم مانند آمریکا و آلمان” از آن دسته واژگانی است که اینگونه در جامعه گسترش می یابند. دربارهء بخشی هم که از “فدرالیسم غیر قومی و غیر زبانی“ سخن گفته اید و آن را تایید کرده اید، برایم این پرسش پیش می آید: در کشوری که به شدت تک محصولی است و 85% درآمد کشور از صدور نفت خوزستان و کهکیلویه می آید، چگونه دیگر استان های کشور می توانند در مدل “فدرال اقتصادی“ زیست نمایند. اگر قرار باشد که بیشتر استان های کشور از دولت فدرال بخشی از پول نفتی را دریافت نمایند که از استان های جنوب باختری کشور درمی آید، دیگر سخن از خودگردانی اقتصادی چیست؟»

به ايشان نوشتم که قصد دارم پاسخ هايم را بصورت جمعه گردی اين هفته درآورم و اينک تحقق آن وعده که اميدوارم پايان بحث نباشد.

***

نخست اينکه، برای «تسهيل بيان مطلب از طريق بکار بردن اصطلاحات رايج»، من در مقالهء هفتهء پيشم واژهء «مليت» را در برابر Nationality بکار نبرده و آن را معادل Sub-nation گرفته بودم؛ با علم به اينکه اين واژه می تواند برابرنهادهء خوبی نباشد چرا که معمولاً «مليت» را در برابر Nationality بکار می برند. علت آن است که در دو دههء اخير، و در بحث های رايج در مورد «عدم تمرکز»، Sub-nation را به «مليت» ترجمه کرده اند و، تا اطلاع ثانوی و پيدايش برابرنهادهء مناسب تری برای آن، من نيز از همين برابرنهاده استفاده می کنم، هر چند که شايد، مثلاً، ترکيب «خرده ملت»، که هنوز رواج چندانی نيافته است، رساناتر از «مليت» باشد. اما، در ارتباط با نکات آقای شاهين نژاد، بايد بر اين نکته تءکيد کنم که بهيچروی نمی توان «مليت» (يا «خرده ملت») را جانشين «ملت» کرد. و چرا:

بحث «عدم تمرکز» در چند صد سال اخير هميشه در سطح دنيا، و در قرن گذشته در کشور خودمان نيز، مطرح بوده است اما سازمان دهی به اين بحث و ايجاد مجموعهء واژگانی منسجم به آن به پايان جنگ دوم جهانی و ايجاد تقسيم بندی های جديد، بخصوص در اروپا، بر می گردد؛ آنگاه، از دو دهه پيش و با پيدايش «اتحاديهء اروپا»، اين بحث را با عنوان «ادارهء چند لايه» (multi-level governance) مطرح می کنند. از اين منظر هر تشکل سياسی، همچون يک «پياز»، دارای چند لايه است که از ميان آنها سه لايه بيشتر مورد بحث قرار می گيرند.

آشناترين لايه مفهوم ميانی Nation است که در فارسی به «ملت» ترجمه می شود. مطابق مجموعهء تعاريفی که سازمان ملل و اغلب اهل تحقيقات نوين بکار می برند، هر «کشور» دارای تنها يک حکومت، يک ملت، و يک سرزمين با مرزهای شناخته شدهء بين المللی است.

لايهء پس از «ملت» را که جزئی از «ملت» است Sub-nation می خوانند. هر ملت، به دلايل گوناگون تاريخی، اقتصادی و فرهنگی، به اجزاء مختلفی تقسيم می شود همچون گروه های قومی، زبانی، مذهبی و غيره. اين اجزاء را Sub-nation می خوانيم و در دو دههء اخير اين مفهوم / واژه را به «مليت» ترجمه کرده اند. علت پيدايش «مليت» ها آن است که در دوران ما «ملت» های کهن (که بخاطر فقدان تکنولوژی های ارتباطی و حمل و نقل مدرن در يک ناحيه متمرکز بوده اند)، اغلب با قرار گرفتن در معرض جنگ ها و تغييرات جغرافيائی ناشی ار آنها، اغلب تکه تکه شده و در کشورهای مختلف پراکنده گشته اند؛ درست مثل «کرد» ها که اکثرشان در چهار کشور کنونی ايران، عراق، ترکيه و سوريه زندگی می کنند و در هر يک از اين کشور ها، در سرزمين محل زندگی متمرکر خود يک Sub-nation يا «مليت» محسوب می شوند (در اينجا به کردهای، مثلاً، خراسان کاری ندارم). از اين لحاظ ايران مسلماً يک کشور «چند مليتی» است، بی آنکه تصديق اين نکته ايران را به کشوری «چند ملتی» تبديل کند؛ همان پدیده ای که در فرهنگ مباحث سياسی مربوط به یک کشور، وجود خارجی ندارد چرا که با مفهوم «يک کشور / يک ملت» در تضاد است.

من هم معتقدم ما ملت ایرانیم (در مقابل دیگران که شناسنامه و پاسپورت ایرانی ندارند) ام در مقابل هم و در داخل ایران ما مرکب از ملیتهای فارس، ترک آذربایجانی، کرد،لر، عرب، بلوچ، ترکمن ، مازندرانی و گیلک و اقوام دیگرهستیم چون : فرقه های مختلف دراویش، شیخی ها، بابی ها،بهائی ها، وبه اصطلاح قانونی اهل کتاب که هر یک دین و زبان خاصی دارند(ارمنی، آسوری، یهودی و زردشتی) . این اقوام در سرزمین معینی ساکن نیستند و کمیت شان آنها را به کیفیت ملیونی ملیتهای ایرانی مبدل نکرده است.

سوأل مهم اینست که: آیا ملیت فارس هم در کناراین ملیتهای محکوم (از 1304 ش = 1925 م) قرار دارد، یا امتیازات خاصی(؟) آنرا جزو ملیتها محکوم در ایران قرار نمی دهد و باصطلاح “تافتۀ جدا بافته” باید بحساب آید.

اما در لايهء فراتر از «ملت» هم با مفهوم supranation روبرو می شويم که می توان آن را «ابر ملت» ترجمه کرد و آن «اتحاديه» ای از کشورها (و، در نتيحه، ملت ها) است و معمولاً در مطالعات مربوط به اين رشته پيدايش «اتحاديهء اروپا» را نمونهء کاملی از اين نوع تشکل می دانند(4)؛ هرچند که اين پديده به هيچ روی تازه نيست و قدمتی چندين هزار ساله دارد و بازماندهء مفهومی است که در ايران آن را با لفظ «شاهنشاهی» و در روم باستانی با واژهء «امپراتوری» می شناختند و توجه به آن می تواند راهگشای چرائی پيدايش «خرده ملت ها»، يا «مليت ها» شود.

می دانيم که ايران کنونی بازماندهء شاهنشاهی يا امپراتوری وسيعی است که، در سير حوادث تاريخی، تکه های مختلفی از آن جدا شده اند. در عين حال، اين جدائی بر حسب خطوط ملتی، قومی و زبانی انجام نگرفته است. به همين دليل بخش هائی از سرزمين محل سکونت بلوچ ها و کردها و ترکمن ها و آذری ها و عرب های ايران اکنون در بيرون از بازماندهء شاهنشاهی کهن ايران قرار دارند و، در نتيجه، مردمان متعلق به اين سرزمين ها در ايران و ديگر کشورهای همسايهء آن تبديل به «خرده ملت» يا «مليت» شده و سرنوشت هائی جداگانه ای يافته اند.

بخشهائی چون جمهوری گرجستان، جمهوری ارمنستان و جمهوری آذربایجان ملت هستند( درسازمان ملل مقل ایران کرسی دارند ) درضمن شاهنشاهی درکشورما، ازایلام شروع می شود ونام اولین شاهنشاهی که خودرا در 2100 پیش ازمیلادشاهنشاه چهارسوی جهان نامید پوزور نام داشت (PUZUR IN-SHUSHINAK)

راهتان هروقت بموزۀ لورافتاد مجسمۀ او وشهبانوی اش وکتیبه ای که درآن از اتحاد شصت دولت نام برده است می توانید ملاحظه فرمائید.

از منظر آنچه در بالا گفته شد، و با توجه به روند جهانی شدن، خيلی ها پيش بينی می کنند که در سير ايجاد «بازارهای مشترک» و «اتحاديه ها» و رسيدن به «ابرملت» ها، روزی هم فرا خواهد رسيد که، به دلايل اقتصادی ـ جغرافيائی ـ فرهنگی کهنی که آفرينش شاهنشاهی های گذشته را ممکن ساخته بودند، آن بخش های جدا شده که اکنون در بیرون از جفرافیای امروز ایران قرار دارند نيز به اتحاديهء بزرگی که ايران کنونی در قلب آن واقع است بازخواهند پيوست و، همانگونه که بازار مشترک اروپا به «اتحاديهء اروپا» تکامل يافته است، روزی نيز آيندگان ما شاهد پيدايش «اتحاديهء آسيای جنوب غربی» خواهند شد که ايران فعلی در مرکز آن قرار دارد و، همچون مادری، تکه های از دست رفته در تاريخ خويش را باز خواهد يافت. اين يک باور ايدئولوژيک نيست و ربطی به اعتقادات «پان ايرانيستی» ندارد و تنها گمانه ای است مبتنی بر سير روند جهانی شدن و اقتضائات آن در آيندهء آسطای جنوب غربی (که لفظ درست تری برای «خاورميانه» است).

من نیز آرزوی آنرا دارم اما شرط تحقق اش آنستکه آن بخشها ی امروزمستقل، یا مثل گرجستان وافغانستان بدلخواه جدا شده اند، ویا با شکست نظامی و قراردادهای تحمیلی، به تصرف درآمده بودند و در هردوصورت امروز همۀ آنها کشور های مستقلی هستند.

در مثل مناقشه نیست: براستی آنها برای نزدیک شدن بما(جهت ایجاد کنفدراسیون مورد نظر) بایستی چهرۀ مادر مهربانی را در روابط فیمابین ما (ملیتها: فارسها با فرهنگها و زبانهای محکوم و شیعه ها با همۀ مذاهب ) در داخل ایران ملاحظه کنند و نه قیافۀ مغرور و طلبکار و پرمدعای ناپدری انحصار طلب و شقی را!

در واقع، ايران کهن، از دوران هخامنشيان ببعد، همواره جنبه ای «بين المللی» داشته است و ساختمان رفيع تخت جمشيد نيز، بعنوان «کاخ ملل»، خود نشانهء همين نکته است. در اتحاديهء بزرگ آن زمان، «ملت ها»، و نه «مليت ها»، و حکومت ها مختلف (در قالب «شاه نشين» ها) ح عضويت داشتند و رئيس آنان «شاه شاهان» يا «شاهنشاه خوانده» می شد. نام ديگر اين اتحاديه «نظام ساتراپی» بود.

البته سیستم ساتراپ داریوش اول فرق کیفی با شاهنشاهی مثلا کوروش کبیر(دوم) و بخصوص پوزور ایلامی داشت که واردش نمی شوم

جلوتر و نزديک تر به دوران خودمان هم که بیائيم، می بينيم که در اصل 90 قانون اساسی مشروطه نيز می خوانيم که: «در تمام “ممالك محروسه“ انجمن هاي ايالتي و ولايتي به موجب نظامنامه مخصوص مرتب مي‌شود». يعنی اين قانون اساسی، که برای صد سال قانون مادر در کشور ما محسوب می شده، ايران را «ممالک» خوانده و برای آن انجمن های ايالتی و ولايتی را پيش بينی کرده بود و، بر اساس اين پيش بينی، قرار بود ممالک محروسهء ايران بصورت غيرمتمرکز اداره شوند؛ درست همانگونه که هند و آلمان و امريکا و روسيه و ژاپن و بلژيک و غيره (هر يک با تفاوت های منطقه ای خود) همگی ممالکی محروسه اند و بصورت غيرمتمرکز اداره می شوند.

آیا این تفاوت ها به زبان، مذهب و آداب و رسوم بر نمی گردد؟

توجه کنيم که اين امر هيچ ربط مستقيمی به اينکه اين «ممالک» قبلاً جدا بوده اند و بعداً بهم پيوسته اند و يا تاريخاً در يک مجموعه جا داشته اند و از روزگاران دور، و يا از زمانه ای خاص، به حکومت غيرمتمرکز روی آورده اند ندارند و استفاده از عبارت «مليت های ايرانی» با هيچ منطقی نمی تواند برساخته و متعلق به تجزيه طلبان معدود و بی ريشه ای باشد که از هر وسيله ای برای منطقی جلوه دادن روند تجزيهء ايران استفاده می کنند.

من فدرالیست و جمهوری خواه هستم اما تجزیه طلبی بقول شما و استقلال طلبی بقول خودشان، قطعا ریشه در سیستمی دارد که آزادیهای اولیه را بصورت عریا ن و در دراز مدت نابود کرده و به نابرابری زبانی، دینی و فرهنگی صورت قانونی داده است. آنها ( تجزیه طلبان یا استقلال طلبان ) بخصوص در جمهوری اسلامی بشدت درحال رشدهستند و ریشه در سیستمی دارند که با تحقیر و سرکوب، از نابرابری و تبعیض عریان و انحصار طلبی ( مذهب شیعه و زبان فارسی ) دفاع می کند. وجود زبان ومذهب رسمی (یعنی سیاسی) بمعنی غیر رسمی، ممنوع یا حاشیه نشین شدن زبانها و ادیان غیررسمی وغیرحاکم است

زبان انحصاری هرگز بمعنی زبان ارتباطی یا مشترک نیست. از 1304 زبان فارسی زبان انحصاری شده است.

****

به اين عبارت بايد عبارت حساس ديگری را نيز اضافه کرد که در شکل «ايران فدرال» بکار می رود. در هيچ يک از موارد تاريخی و کنونی نمی توان واژهء «فدرال» را بعنوان واژه ای از آن تجزيه طلبان دانست. حتی، بخصوص در اروپا، واژهء «فدراليست» به معنی کسی است که می خواهد يکپارچگی و تماميت ارضی يک کشور را از طريق بکارگيری سيستم حکومتی فدرال حفظ کرده و از تجزيهء آن جلوگيری کند.

صرفنظر از موارد کهن شاهنشاهی که به اتحاديه های پيچيدهء کنونی شبيه است و همچنان نمونه ای از ادارهء نامتمرکز سرزمين های وسيع محسوب می شود، حتی مفاد اصل نود قانون اساسی مشروطه هم چيزی جز تعريف يک نظم فدرالی نيست: «در تمام “ممالك محروسه“ انجمن هاي ايالتي و ولايتي به موجب نظامنامه مخصوص مرتب مي‌شود».

صريح بگويم: من هيچ ابائی ندارم از اينکه اعلام کنم که آرزويم ديدن استقرار نظامی فدرال در کشورم ايران است. من حتی از اينکه احزاب اتنيکی ايران گرد هم آمده و «کنگرهء مليت های ايران فدرال» را بوجود آورند هيچ هراسيده و نگران نمی شوم. بيائيد کمی در همين نام دقت کنيم: آيا عبارت «ايران فدرال» با «حفظ تماميت ارضی ايران» تضادی دارد؟ اگر ايران وجود خارجی نداشته باشد «فدرال کردن» آن چه معنائی می تواند داشته باشد؟ آيا «ايران فدرال» نام رؤيای آباء مشروطه نيست که در اصل 92 قانون اساسی مشروطه نوشتند: «انجمن هاي ايالتي و ولايتي “اختيار نظارت تامه“ در اصلاحات راجعه به ‌منافع عامه دارند؟» آيا اين تعريف، در نظام کشورداری، معنائی جز «خودگردانی فدرال» دارد؟ براستی چرا از اينکه «مليت های ايران فدرال» کنگره تشکيل داده اند تا حق طبيعی و انسانی خود را در آيندهء کشورمان تضمين کنند بايد نگران شد؟ حتی گيرم که عناصر تجزيه طلب هم در آن راه يافته باشند،

ممنون این دفاع منطقی و بسیار سنجیدۀ شما هستم

اما آيا پيکر «ايران فدرال» توان آن را نخواهد داشت که اين ميکروب ها را طرد و دفع کند؟

تجزیه طلبی ( بقول خودشان استقلال طلبی ) همانند تمرکز گرائی، تمامیت ارضی خواهی، یا جمهوری خواهی و سلطنت طلبی و فدرالیست بودن، یک انتخاب سیاسی است و طبعا برای فرد معتقد به دموکراسی باید همۀ آنها آزاد باشند.

همچنانکه در جمهوری فرانسۀ، حزب سلطنت طلب وجود دارد با کاندیدا ومطبوعاتشان، باید با علت تجزیه طلبی(استقلال خواهی) که تبعیض عریان و مداوم است مبارزه کرد. اتلاق واژۀ میکروب به انسانهائی که نمی شناسیدشان، در شأن حضرتعالی نیست.

حتی آيا نبايد تصور کرد که، در بسياری مواقع، برای گروه های اتنيکی توسل به تهديد «تجزيه» (در اينجا به درست و غلط اش کاری ندارم؛ که غلط اش بيشتر از درست اش است) بيشتر جنبهء دست بالا و به مرگ گرفتن را دارد؟ و تا بر سر ميز مذاکره با ديگران ننشينند و آن ديگران صادقانه حقوق طبيعی «مليت ها در چهارچوب تماميت ارضی ايران» را تصديق نکنند چرا بايد انتظار داشت که آنها از موضع سخت گيرانهء خود خروج کنند؟

****

من البته از مشکل جعلی اشاره به «قوم فارس» و «شوونيسم فارس» و «ستم فارس ها» نيز آگاهم. اما می دانم که هر آدم منصفی ملتفت می شود که بايد بجای واژهء «فارس» واژهء «حکومت مرکزی» را نشاند تا اين عبارات معنا پيدا کند؛ چرا که يک حکومت مرکزی ِ مخالفت کننده با استقرار نظام فئودالی هيچ ربطی به ريشه های نژادی حاکمان اش ندارد؛ که اگر چنين بود و اگر براستی قوم متمرکزی به نام فارس هم وجود داشت، همين قوم نخستين بخش ايران بود که بايد پرچم تجزيه طلبی را در مقابل هيئت حاکمه ای که بيشترشان ترک بوده و هستند بر دارد. از اين مغلطه بايد با نيشخندی گذشت و آن را جدی نگرفت.

جناب آقای دکتر اسماعیل نوری علاء بجای حکومت مرکزی(ابهام آفرین) واژۀ مناسبتر و روشنگرِ سیستم متمرکز(یا مرکز گرا) است ما با یک سیستم روبرو هستیم که خود را با برنامه ریزی و بودجۀ نفت و مالیات و نیروهای نظامی و انتظامی و دانشگاها و مدارس و احزاب و…باز تولید کرده و توسعه میدهد این سیستم دارای ایدئولوژی است و در آن از همۀ ملیتها هم هستند(ترک ها بدلیل کثرتشان بیش از بقیه اند)

اما سیستم در خدمت کدام فرهنگ و کدام ملیت است؟

و مشغول سرکوب و نابودی کدام فرهنگها و ملیتها می باشد؟

جواب : تنها درخدمت فرهنگ و زبان فارسی و سرکوب و تحقیر وممنوع التحصیل کردن: ترک و کرد و لر و لک وعرب و قشقائی و لازستانی و بلوچ و ترکمن و مارندرانی و گیلانی و تالش و….بوده و هست. اما ملیت فارس هرگز به این تبعیض معترض نبوده است، اگر نگوئیم سکوتش علامت رضا است.

تلوزیون فرانسه برنامه ای نشان داد که درترکیه،دو نویسندۀ آزادیخواه ترک یعنی: عزیز نسین و یلمازگونی، به سرکوب فرهنگ کردی اعتراض کرده وعزیز نسین(که از سلمان رشدی هم دفاع کرد) این جملۀ بیاد ماندنی را گفت: زندانبان با زندانی، در زندان زندگی می کند تا کردها درترکیه آزاد نشوند ترک ها به دموکراسی نخواهند رسید. شما آقای نوری علاء گرامی، امید است همواره و از این پس، وجدان بیدار دموکراسی (آزادی و برابری: در معنی رفع تبعیض)باشید

درست است که برای رسیدن به دموکراسی نبایدباعث رنجشهای قابل اجتناب شد، من نیز تا حد ممکن بکار نمی برم اما در این جلسۀ دوستانه، گفتنی است که شونیسم فارس ربطی به فارسها (بعنوان یک ملیت در ایران) ندارد مربوط به همان سیستمی است که خود را تا فدرال شدن ایران و استقرار دموکراسی (آزادی + برابری: رفع تبعیضهای مذکور در بالا)، با انحصار طلبی و آزادی کُشی و تبعیض فرهنگی باز تولید کرده و می کند و اصلاً مهم نیست که خادم آن سیستم به چه زبان مادری، سخن گفتن آموخته است.

در عالم سیاست این هم از طرفند های شناخته شدۀ قدیمی است که سیاست سرکوب ( ایدئولوژیک، دینی یا زبانی ) را بوسیلۀ عناصری (مؤمن، از خود بیگانه، خود فرخته و یا ترسو) از خود آن ملت یا ملیت محکوم پیش میبرند. برای ملیتها و کسانی که زبان و فرهنگشان سرکوب می شود چه تفاوت می کند که سرکوبگرو شکنجه گر، همزبان باشد یا غیرهمزبان.
در صورت نخست یعنی سرکوب یک فرهنگ، بوسیلۀ عناصرازخود بیگانه شدۀ همان فرهنگ، درد غیر قابل تحمل تر است

در روسیه کمونیستی مجری برنامۀ (روسی فی کاسیون) علاوه براستالین گرجی، خورشجف و برژنف اکراینی بودند تا هشتاد ملیون اکراینی را راحت ترساکت کنند.
در ضمن آقای خامنه ای مادرش ازنجف آباداصفهان و خودبزرگ شده و بارآمده درفرهنگ شهرمشهد است! نام خانوادگی اش خامنه ای است!

****

اما آقای شاهین نژاد از «هويت طلبی» هم بعنوان مستمسکی برای «تجزيه طلبی» نام برده اند. براستی آيا اينکه مردمانی خواستار حفظ هويت خود باشند جرم است و بايد جلوی تحقق خواست شان گرفته شود؟ مگر وقتی که ما، بعنوان يک ملت، نگران آن هستيم که در مقابل هجوم تمدن غربی یا اسلامی «هويت ملی» مان را از دست ندهيم قصد تجزيهء جائی را داريم؟ آيا وقتی، در همين غربت بلندی که گرفتار آنيم، بچه هامان را به مدرسهء فارسی (يا هر زبانی که دوست داريم و مدرسه اش وجود دارد) می گذاريم کاری جز «هويت طلبی» کرده ايم؟ چرا اگر کرد و ترک و بلوچ هم بخواهند هويت های مليتی (و نه ملی) خود را حفظ کنند بايد به آنها برچسب «تجزيه طلب» بزنيم؟ بقول دوست ناديده ام، آقای امين موحدی: «در عصر گلوبالیزه شدن، هویت‌طلبی یک واکنش طبیعی از سوی اقوام و ملت‌ها به پدیدهء گلوبالیزاسیون بوده و به خودی خود نه تنها نمی‌تواند منفی‌ باشد بلکه می‌تواند در جهت حفظ خرده فرهنگ‌ها و زبان‌های بومی ـ که ثروت این کره خاکی محسوب می‌شوند ـ مثبت و موثر هم باشد»(5).

من عبارت حضرتعالی راباز نویسی میکنم آیا منظورتان از ما همان فارسها بعنوان یک ملت یا نمود آن در مقابل به اصطلاح هجوم تمدن غرب یا اسلامی نیست اینک نقل عبارت شما: « ما، بعنوان يک ملت، نگران آن هستيم که در مقابل هجوم تمدن غربی یا اسلامی «هويت ملی» مان را از دست ندهيم.»

در ضمن جزوه ای نوشته ام راجع به هویت های مختلف انسان، که حتما دربازگشت به کانادابه خدمت تان میفرستم هرفرد ایرانی نه (9)هویت و بعضی ده (10)هویت اجتماعی دارند. لذا وارد این بحث نمی شوم فقط اشاره میکنم که هویت مذهبی درایران، درشکل غالب خوداسلامی است ( مذهب شیعه ) وهویت تمدن غربی نیز”سرمایه داری صنعتی” است که دردرون ما است (ازانقلاب سفید ببعد که تنها انقلاب ساختاری بعد از تشکیل شهر – دولتهای ایلامی درایران بود )

بازازدفاع جانانۀ تان از هویت طلبی ممنونم و نیز ازبکار بردن واژۀ تابوی “ترک” بجای واژۀ آذری که کسروی زنده یاد مدعی آن است. در صورت اثبات نظر کسروی نیز با زبان مادری کنونی مردم آذربایجان، شاخه ای از ترکی غربی است و ترکی ترکیه از آن جدا شده است.

ترکی (که زبانی پیوندی یا پسوندی است)با آن آذری ادعائی و مرده(که زبانی تحلیلی است) ارتباط گرامری ندارد.

****

باری، از نظر من، عليرغم کوشش های تجزيه طلبانه ای که آقای شاهين نژاد به آن اشاره کرده اند، تجزيه طلبی صرفاً با واژ سازی جعلی و معوج کردن معانی موفق نمی شود. تجزيهء يک مملکت دو منشاء و علت اصلی دارد: يکی وجود يک دولت مرکزی متجاوز و تبعيض آفرين و پايمال کنندهء حقوق مردمانی که در گروه های مختلف قومی و زبانی و مذهبی در سرزمين تحت سلطه اش زندگی می کنند،

حد همین است سخن دانی و زیبائی را

و يکی هم قدرت و زور و اسلحه ای که از جانب بيگانگانی علاقمند به تجزيه شدن يک کشور در اختيار عمال خودفروش محلی گذاشته می شود. بی اين دو عامل نمی توان در ميان مردمی که سال ها با صلح و صفا کنار هم زيسته اند علائمی حاکی از ميل به تجزيه يافت.

از 1304 رابطۀ حاکم و محکوم است: خر شماری نامیدن بجای سر شماری(مستوفی نصیحت گو و بظاهرآداب دان که استاندار رضا شاه بود) و جُکها وجود داشته و دارد

صلح و صفا فردی بوده وهست و نه بین ملیتی: دوستم آقای احمد میرفندرسکی گفت و نوشت که : وقتی برای صعود به قلۀ سبلان راهی تبریز شدم از برکت سیاست دولت مرکزی، در تبریز کسی راه درست بما نشان نداد! حالا اوضاع در جمهوری اسلامی بمراتب بد تر شده است،

ما نیاز بیک آشتی ملی واقعی ( درآزادی و برابری ) داریم ( ونه از نوع شریف امامی آن ) که در واقع باج دادن به آخوند بود.

در اين مورد من در نوشته و گفته ها عمومی ام، با اشاره به دوران انقلاب مشروطه که حکومت مرکزی از هميشه ضعيف تر بود و تا دروازه های تهران را هم نمی توانست اداره کند، بارها از مخاطبانم پرسيده ام که چرا ستارخان و باقرخان از تبريز و سردار اسعد از بختياری و سردار تنکابنی از مازندران، بجای تکه تکه کردن ايران و مستقل ساختن زادگاه های بومی خود، همراه آزادی خواهان دیگر رهسپار تهران شدند تا، به جای خواستاری جدایی، همچون دیگر مشروطه خواهان خواستار حفظ يکپارچگی ایالات محروسه ایران شدند؟

در آن زمان بادکینه ها و تحقیرها را انباشته نکرده بودیم، تا طوفان خشم و خون درو کنیم .خودتان هم می دانید که اوضاع امروز خیلی متفاوت با آن زمان است.

متأسفانه، از نظر من، ميهن دوستان ما، در مصاف خود با تجزيه طلبان، اين تعبيرهای مفيد و جاافتادهء بين المللی را در سينی گذاشته و تقديم معاندان می کنند و خود مترصد می نشينند تا «تجزيه طلبان» را به هنگام بکار بردن شان بشناشند و بشناسانند. بقول معروف، درست است که گفته اند فلانی ريش سفيدی دارد اما هر ريش سفيدی فلانی نيست!

در واقع، اگر بجای ايستادن و از آن خود کردن اين مجموعه واژگان درست، رهايش کرده و اجازه دهيم که تجزيه طلبان واژه های اصيل را از معناهای معوج خود پر کنند، آشکارا خودمان نيز به روند تجزيه طلبی کمک کرده ايم و بجای حل اين مسئله به بخشی از خود مسئله تبديل شده ايم. براستی هم که اگر واژه های فدرال و مليت درست اند چرا آنها را به تجزيه طلبان واگذار کنيم؟ چرا ما که اهل قلم و نوشتن هستيم وارد گود توضيح نشويم و نشان ندهيم که اين عمال ماجراجو ريشه ای در سرزمين خويش ندارند و می خواهند کشور ما را از طريق ارعاب و تهديد و با بودجه و اسلحهء بيگانه تکه تکه کنند؟

چرا دنبال تئوری توطئه هستید و جملۀ طلائی خود را در تحلیل علت تجزیه طلب شدن فراموش می کنید که: يکی وجود يک دولت مرکزی متجاوز و تبعيض آفرين و پايمال کنندهء حقوق مردمانی که در گروه های مختلف قومی و زبانی و مذهبی در سرزمين تحت سلطه اش زندگی می کنند،

****

چندی پيش فرصتی دست داد تا با شاهزاده رضا پهلوی گفتگوئی تلفنی داشته باشم. در اين گفتگو سخن از خواست های گروه های اتنيکی به ميان آمد و ايشان به اين نکتهء مهم اشاره کرد که مشکل اصلی اتنيکی ما ـ هم در جبههء موافقان و هم در اردوگاه مخالفان حکومت فدرال ـ گم شدن معانی دقيق کلمات است، آنگونه که هر گروهی «لغت ـ معنی » خاص خود را در جيب دارد و، بر حسب آن، همواره روياروئی های زشت و عميق کنندهء خصومت جانشين گفتگوی سالم و سازنده می شوند. من روز به روز به صحت اين سخن ايشان بيشتر پی برده ام و اين نکته را تصديق می کنم که بدون آفرينش زبانی مشترک در مورد امر «عدم تمرکز» نمی توان به تفاهم و کار مشترک رسيد و اعتقادم آن است که نيروهای خوش قلم جوانی همچون آقای شاهين نژاد، که خواندن کتاب با ارزش ايشان را به همهء دوستداران ايران توصيه می کنم(6)، بايد هم و دانش خود را مصروف آفرينش يک چنين زبان مشترکی کنند تا در آينده، هيچ ايران دوستی از شنيدن عباراتی همچون «مليت های ايران» و «ايران فدرال» و «هويت طلبی» دچار هراس نشود و همهء اين مفاهيم را دقيقاً عليه انديشهء خانمان برانداز تجزيه طلبی بکار گيرد(7).

تجزیه طلبی و بقول خودشان استقلال طلبی معلول تبعیض عریان و مداوم و آزادی کشی (و از جمله زبانکشی ) است. تا علت ( زبان انحصاری و ایدئولوژی و مذهب سرکوبگر ) از بین نرود معلول هم بازتولید خواهد شد. آن دیگران هم، سوء استفاده (از نظر ما) و حُسن استفاده (از نظر خود) را خواهند کرد چرا نکنند؟

من از بیگانگان هرگز ننالم      ***       که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

در ضمن چنانکه اشاره شد استقلال طلبی یک انتخاب سیاسی است.

به اينجای سخن که رسيدم ديدم که تکه ای از باب يازدهم از «سـِفر پیدایش» در کتاب «عهد عتیق» مسيحيان و کليميان، که از «تشتت» زبانی بعنوان عنصر اصلی تجزيه و تفرقه و پراکندگی ياد می کند، چقدر در بحث کنونی صدق می کند. داستان آن کتاب در سرزمين عراق فعلی (بابـِل ِ باستان، که در اين کتاب از آن با عنوان سرزمين «شنعار» ياد می شود) و در بين مهاجران کوچنده به آن اتفاق می افتد:

«…به یکدیگر گفتند: “بیایید، خشت ها بسازیم و آنها را خوب بپزیم“. و ایشان را آجر به جای سنگ بود، و قیر به جای گچ. و گفتند: “بیایید شهری برای خود بنا نهیم، و برجی را که سرش به آسمان برسد، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم، مبادا بر روی تمام زمین پراکنده شویم“. و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا می کردند، ملاحظه نماید. و خداوند گفت: “همانا قوم یکی است و جمیع ایشان را یک زبان و این کار را شروع کرده اند، و الان هیچ کاری که قصد آن بکنند، از ایشان ممتنع نخواهد شد. اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند“».

توجه کنيم که در اينجا «زبان» به معنی «مجموعهء مفاهيم» است و «تشويش زبانی» به معنی آن است که، در ميان مردمی همزبان، هر کس، برای هر «مفهوم معين»، «معنائی ويژه» را در ذهن خود داشته باشد که با معناهای موجود در ذهن ديگران تطابق نيافته و، در نتيجه، برقرار کردن «گفتگو» و «مفاهمه» در بين آنان ناممکن باشد.

(حاشیه)این بنظر میرسد یک تفسیر جالب و مناسب موضوع است.

منبع: ایران فدرال

Advertisements
نوشته شده در سیاسی اجتماعی. برچسب‌ها: , , . 2 Comments »

2 پاسخ to “نقدی بر جمعه گردی های اسماعيل نوری علا”

  1. miad Says:

    آفرين بر خوجه نفس، آفرين بر دكتر ضياء و آفرين بر همه كساني كه در اين ورطه اختناق، روشن انديشي و دگر انديشي را برگزيده اند

  2. خوجه نفس Says:

    بسیار سپاسگزارم دوست عزیز Miad-e گرامی!


ممنون از دیدگاهی که گذاشتید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: