مختومقلی شاعری درد آشنا


278/مین سالگرد مختومقلی فراغی
278/مین سالگرد مختومقلی فراغی
در کلن آلمان

بمناسبت هفته بزرگداشت 278/مین سالگرد شاعر و فیلسوف گرانمایه ملّت ترکمن مختومقلی فراغی دوست همیشه پر پیوند ما جناب آقای حکیم قارغی مقاله ای را ضمن یادداشتی ارسال نموده است که در این پست به دقت خوانندگان محترم خوجه نفس میرسانیم:
حکیم قارقی: – به مناسبت هفته مختومقلی که مدت زیادی از آن نگذشته، بد ندیدم مقاله ای در مورد ایشان برایتان انتخاب کنم.
البته نمی دانم بر چه اساسی در این مقاله محل تولد ایشان، خیوه!! ذکر شدهاست؟
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
اثر فاطمه مدرسی – عضو هیأت علمی دانشگاه ارومیه؛
دکترای زبان و ادبیات فارسی؛ – مجله فرهنگ؛ – دوفصلنامه ای که ظاهراً قرار است با نام جدید «جستارهای تاریخی» فعالیت کند….

فرهنگ، شماره 25 و 26، بهار و تابستان 1377، صص 81 تا 102 (22 صفحه)

مختومقلی فراغی، شاعر بزرگ ترکمن (و.1733 ـ ف.1790) در خیوه دیده به جهان گشود. در جوانی به کسب فضایل صوری و معنوی پرداخت، تا آنجایی که از دقایق علوم و معرفت بهره‏ی وافی یافت و جوانه‏ی شعر و ادب در بوستان خاطرش سر برکشید. او در زمینه‏های گوناگون سخن منظوم طبع آزمود و گلزاری معنوی از خود به یادگار نهاد که حاوی مسمطات، قصاید و غزلیاتی شورانگیز است.

جنگ‏ها و کشمکش‏ها، ظلم ظالمان، منازعات قبیله‏یی، و ویرانی و فقر ناشی از آنها مختومقلی را سخت دستخوش غم و اندوه می‏سازد. اما همین دردها و رنج‏ها جلوه‏ی خاصی به اشعار او بخشیده و آنها را آکنده از احساس و عاطفه نموده است. قدرت خلق تصاویر سرشار از رنگ و نگار و نوآوری و نازک اندیشی مختومقلی در تقریر حدیث نفس درخور تحسین است. سرودهایش که تجلی‏گاه اندیشه‏های والای او است، بی‏هیچ تکلفی زیبا است و به خوبی می‏تواند تصوری زنده را از روح نستوه و دردمند وی و اوضاع و احوال اجتماعی که وی در آن می‏زیست، در ذهن خوانندگان ترسیم نماید.

مختومقلی، شاعر بزرگ ترکمن در 1733م، در خیوه که در آن زمان بخشی از خاک ایران بود، دیده به جهان گشود. از همان اوان کودکی به علم و دانش علاقه‏یی وافر داشت. نخست در محضر پدرش، دولت محمد آزادی که از شاعران و علمای زمان خود بود، به فراگیری علوم عقلی و نقلی پرداخت. سپس درس و بحث پدر را در مکتب نیاز صالح که از پیران و کاملان زمان بود، ادامه داد و به کسب فضایل صوری و معنوی اشتغال ورزید، تا آنکه در جوانی از دقایق علوم بهره‏ی وافی یافت.

علم و معرفت دنیای بدیع و زیبایی از عشق و شیدایی را بر روی مختومقلی نمایان ساخت، اما دریغا مختومقلی با همه‏ی دلبستگی و شوقی که به این دنیای تازه داشت، ناچار گردید که برای تأمین خانه و جامه به کارهایی چون چوپانی و مسگری و زرگری مشغول شود. سرانجام در مدرسه‏ی «ادریس بابا» و مدرسه‏ی «کونگلده‏ش» بخارا به تدریس پرداخت. دیری نپایید که اختلافات و مشاجرات میان علما و افاضل آنجا، عرصه‏ی مطالعه و تحقیق را بر طالب جوان تنگ نمود. او که بوی خیری از اوضاع و احوال نمی‏شنید و بیداد و خشونت مجال آرامش و آسایش برایش باقی نگذاشته بود، دریافت که در چنین محیطی نمی‏تواند به مطالعه و پژوهش که دلبسته و فریفته‏ی آن بود، بپردازد. از این‏رو، دل از یار و دیار برکند و بر سفر نهاد. با یاری صادق به نام نوری کاظم بن باهر، از ترکمن‏های سوریه که همدل و همراه او بود، راه افغانستان را در پیش گرفت و از آنجا به هندوستان عزیمت کرد. پس از شش ماه اقامت در آنجا، از طریق کابل به ازبکستان و از آنجا راهی ترکمنستان شد و برای تکمیل اندوخته‏های ادبی خود به مدرسه‏ی شیر غازی رفت.

مختومقلی در آن مدرسه با صاحبدلان و خردمندان بسیاری آشنا شد و دانش اندوزی در خدمت آن اساتید را مناسب و موافق با ذوق خود دید. مدتی در آنجا رحل اقامت افکند و به مطالعه و پژوهش در آثار شعرای پارسی و تازی پرداخت. سرانجام در حالی که از سفرهای خود تجربه‏ها آموخته و از پیران فراوان ارشاد یافته بود، با ره توشه‏یی از علم و دانایی به اترک به میان ایل و تبار خود بازگشت، اما هرگز خاطره‏ی آن سفرها و آن مدرسه را از یاد نبرد، و در منظومه‏های دلنشین خود همواره از آنها یاد کرده است:

مکان ایلأپ اوج یئل ایدیم دوزونگنی           گیده‏ر بولدوم خوش قال گؤزه‏ل شیر غازی

اؤتوردیم قیشینگی، نـوروز یـازینـگی           گیده‏ر بولدوم خوش قال گؤزه‏ل شیر غازی

                                                                                   (عبدالرحمان دیه‏جی 1373: ص 5)

          سه سال در تو مأوا گزیدم

          سه سال از دستانت نان و نمک خوردم

          در زمستان‏ها و بهاران سبز

          اکنون هنگام وداع است، بدرود شیر غازی زیبای من

این سفرها و مؤانست و مجالست با عالمان و فرزانگان سبب گردید که مختومقلی در فرهنگ و سخن‏دانی به مرتبه‏یی والا برسد و افق تازه‏یی از جهان بینی و معرفت بر وی گشوده شود.

شایان عنایت است که مختومقلی در تمام طول حیات، دردمند و ناکام زیست. تنگی معاش سبب جدایی او از دلبری گردید که از کودکی به او دل بسته بود. بدین ترتیب مختومقلی در سرزمینی که بهار و زیبایی از همه جای آن می‏ترواید، پیوسته سر در گریبان غم و اندوه داشته و اندیشه‏های دردناک و جان فرسایی، جان و روحش را می‏آزرده است.

مختومقلی، پس از مدتی، تشکیل خانه و خانواده داد و صاحب دو فرزند به نام‏های ملا بابک و ابراهیم شد. امید می‏رفت که شب دیجور غم و حرمان او به پایان رسد و صبح صادق سعادت از افق اقبال او بدمد. اما از آنجایی که رسم روزگار غدّار است که به کام و مراد هیچ فرزانه‏یی نچرخد، دو پسر نازنین مختومقلی در کودکی، یکی پس از دیگری، جان به جان آفرین تسلیم کردند و پدر را به سوگ خود نشاندند. درد و رنج گویی سرنوشت محتوم مختومقلی بود. از اینجا است که درد و اندوه درونی پیوسته در اشعارش موج می‏زند و خواننده‏ی صاحبدل با ذوق، می‏تواند صدای روح غمگین و محنت‏زده‏ی او را که در زیر بار غم و درد زمانه شکسته شده، بشنود. درخور تأمل است که همین دردها و رنج‏ها است که به اشعار او جلوه‏یی خاص بخشیده و آنها را سرشار از احساس و عاطفه نموده است. بنابراین، آنچه او از سوز غم و آتش دل سروده، تصویری تمام نمای از عواطف و احساسات شخصی خود او، و مصداق بارز شعر غنایی است. سرانجام مختومقلی در 1790م دار فانی را وداع گفت و در «آق توقا» به خاک سپرده شد.

دیوان مختومقلی

مختومقلی در زمینه‏های گوناگون سخن منظوم طبع آزموده، و گلزاری معنوی از او به جای مانده که حاوی مسمطات، قصاید و غزلیات شورانگیزی است. مهارت او در مسمط است، چه او خود، مبدع و خالق نوعی مسمط ده گانه است که پیش از وی کسی آن را نسروده بود.

اشعار مختومقلی وزن هجایی دارند و این وزنی است که در ادب پارسی ایران قبل از اسلام، خاصه در اوستا، معمول و رایج بوده است. اشعار او معمولاً هفت، هشت، یازده و پانزده هجایی است که از این میان، بیش از همه، اشعار یازده هجایی را می‏توان دید. «اگر به مجموعه‏یی از عناصر سازنده‏ی شعر، چون ویژگی زبان و تازگی طرح و بدایع در قلمرو بلاغت شعر توجه کنیم و برای حال و هوا، مضمون و فضای احساسی و عاطفی اهمیت لازم را بدهیم» (محمدرضا شفیعی کدکنی 1373: ص 37)، باید گفت که مختومقلی یکی از استادان بزرگ مسمط و در این فن، بی‏بدیل یا کم‏نظیر بوده است؛ چه او حال و هوای تازه‏یی را با روانی و سادگی وارد مسمط نموده است. عذوبت و روانی سخن او، علاوه بر آنکه ثمره‏ی ذوق و قریحه‏ی شاعرانه‏ی او است، تربیت پدر و استادان دیگر نیز در آن مؤثر بوده است.

آگاهی و معرفت مختومقلی از ادب و تاریخ و معارف اسلامی و قصص قرآنی سبب شده است که منظومه‏هایش آکنده از اشارات تاریخی و تلمیحات متنوع گردد:

هدهد کمین فرنگده‏ن چین ماچینا باردیغیم             باغ ایچینده بلقیسینگ ساچین آچیپ گوردوگیم

سلیمانینگ تختیندان سؤزلأب خبر بردیگیم            قونسون دیپ باشیمنا بیلبیل هنگین قوردوغیم

                         چهارشنبه گون چأش وقتی قوندوردیغیم بیلمزمینگ

                                                                                       (عبدالرحمان دیه‏جی 1373: ص 70)

          آیا نمی‏دانی که چون هدهد از فرنگ تا چین و ماچین پرواز کردم

          و در باغ، گیسوان بلقیس را باز کردم و آنها را نگریستم

          او را از بارگاه سلیمان خبر دادم

          و آواز بلبل را سر دادم، تا پرنده‏ها بر فراز سرم بنشینند

          و روز چهارشنبه به وقت چاشت فرودشان آوردم

از سوی دیگر، ذکر نام داستان‏های غنایی پیشین، چون لیلی و مجنون، ورقه و گلشاه، خسرو و شیرین و… نشان از آن دارد که وی با آثار و نوشته‏های سرایندگان کهن آشنا بوده و با آنها انس و الفت داشته، حتی از آنها تأثیر پذیرفته و تکرار این نام‏ها جزو مایه‏های شعری او شده است:

مجنون‏کبی صحرا دا ییغلای-ییغلای گزدیگیم           گؤزوم یاشین مرجـن‏ده‏ی دوزوم-دوزوم دوزدوگیم

ورقه کمین گـلشـادان اولـوپ امید اوزدوگیم           جوشغون بریپ عشق اودی قایتاپ-قایناپ قیزدیغیم

                                   شبلی کبی بیر داغی یاندیریغیم بیلمزمینگ

                                                                                       (عبدالرحمان دیه‏جی 1373: ص 70)

          آیا نمی‏دانی که مجنون‏وار، گریان و زار صحراها را درنوردیدم

          قطرات اشکم را چون مرجان به رشته کشیدم

          و به سان «ورقه»، تنها با مرگ از «گلشا» دست برداشتم

          آیا نمی‏دانی که در آتش عشق، سراپا جوشم و خروشم

          به سان شبلی، کوهی را به آتش کشیده‏ام

مختومقلی به شعرای بزرگ پارسی ارادت می‏ورزیده و همواره از آنها با تکریم و تجلیل یاد کرده است.

ابـو سعد، عـمر خـیـام، همـدانی            فردوسی، نظامی، حافظ پروانی

جلال‏الدّین رومی «جامع‏المعانی»             آلارنینگ یانیندا من هم سان بولسام

                                                                                               (ص 5)

          ای کاش من هم در ردیف

          ابو سعید، عمر خیام، همدانی، فردوسی، حافظ

          جلال‏الدین رومی، جامع‏المعانی قرار می‏گرفتم

اشعار عارفانه‏ی او از افکار و اندیشه‏ی معنوی مولانا جلال الدین رنگ و بویی پذیرفته است. سخن او در وعظ و تحقیق و تفکرات حکیمانه یادآور اسلوب عمیق سنایی و ناصر خسرو است و در شیوه‏ی غزلسرایی و مضمون اندیشی هم به طرز حافظ نظر دارد. بالاخره نفوذ کلام فردوسی را در اشعار مختومقلی نمی‏توان نادیده گرفت، وی حتی از نام‏های قهرمانان شاهنامه هم در موارد متعددی سود جسته است:

قالـمامـیش بو کهنه دونیا رستم ایله زالینگا           غرّه بـولما ایکی گونـکیک ایگوایچگو مالینگا

حقیقت عارفنی گؤر اطلسنی بردی شالینگا           تور سحر مختومقلی ییغلا بوگون أوز حالینگا

                         تانگلااول محشر گونی ده‏رلأپ اویالمازدن بورون

                                                                                   (عبدالرحمان دیه‏جی 1373: ص 177)

          این دنیای فرسوده، به رستم و زال وفا نکرده است

          پس به دارایی و خورد و خوراک دو روزه‏ات مغرور مشو

          مرد حقیقت را بنگر که جامه‏ی اطلس را به شالی داده است

          ای مختومقلی! سحرگاهان برخیز و بر حال نزار خود زاری کن

          پیش از آنکه در روز قیامت عرق شرم بر پیشانی، دیده بگشایی

زبان و بیان مختومقلی از نرمی و روانی ویژه‏یی برخوردار است. سهل و ممتنع بودن گفتار وی که سبب دلپذیری آن هم شده است، به سبک سعدی می‏ماند. مختومقلی در سروده‏هایش از گفتار عامیانه، ترکیبات و اصطلاحات و امثال رایج مردم نیز بهره برگرفته و آنها را هنرمندانه با لطافت و ظرافتی که شیوه‏ی او بوده عرضه داشته است. این کیفیت را در شعر فارسی از مشروطیت به بعد، به طور گسترده می‏توان دید و آثار شعرای معاصر پر از این گونه اصطلاح‏ها و تعبیرهای عامیانه است. در اروپا نیز «الیوت [Thomas Stearns Eliot] در درام‏های منظوم خویش سبک خود را به عمد تغییر داد و از بیان شعری و رسمی تعمداً به زبان عامه روی آورد تا نوعی از طعن و کنایه را متحقق سازد و تأثیری ویژه به کلام خود ببخشد» (دیوید دیچز 1366: ص 303). در سروده‏های مختومقلی نمونه‏های فراوانی از این گونه اشارات وجود دارد که از عنایت خاص شاعر به رسوم، گفتار و عقاید رایج مردم حکایت می‏کند. این ویژگی و بهره‏گیری از زبان عامیانه، لطف و طراوت در خور توجهی به اشعار او بخشیده است. امروزه بسیاری از اشعار و سروده‏های مختومقلی، این شاعر با احساس ترکمنی، در میان ترکمن‏ها حکم مثل سایر را پیدا کرده است به نحوی که تمیز و تشخیص آن از دیگر ضرب المثل‏های ترکمنی دشوار می‏نماید.

فراتر از همه‏ی ویژگی‏هایی که برشمرده شد، مختومقلی پیکر سخن خود را با زیورهای کلامی، چون تشبیه‏های بدیع و استعاره‏های خیال انگیز و توصیف دل انگیزی آراسته، به ویژه وفور مراعات نظیر بر اساس تناسب و پیوستگی، به اشعارش رنگ و جلوه‏یی زیبا داده است. وی از آوردن ردیف‏های سخت و دشوار هم احتراز نورزیده و از رهگذر همین ردیف‏هایی که به منزله‏ی برگردان و زنجیره‏ی ابیات با یکدیگر است، توانسته است پیوند متناسب و لطیفی بین مضامین و الفاظ ایجاد کند و مایه‏ی خلق معانی و تصاویری دلنشین گردد (برای آگاهی بیش‏تر در این مورد غلامحسین یوسفی 1373: ص 126). خاصه در اشعاری که خود ردیف مفهوم و مقصود اصلی بوده، مختومقلی با تکرار آن تأکید بارزی به معانی و نکات مورد نظر بخشیده است، مانند این سروده، تحت عنوان و ردیف «گوردونگمی»:

یاغتی سالار گیده رظلت توتونده              منینگ صاحب جمالیمنی گوردونگمی

بـهـار ایـامـیـنـدا گــونــونــده              منینگ صاحب جمالیمنی گوردونگمی

                                                                                      (عبدالرحمان دیه جی 1373: ص 98)

          ای روشنایی که دل سیاهی را می‏شکافی

          بگو آیا زیباروی مرا ندیدی…؟

          در روز سبز رویش بهاری

          بگو آیا زیباروی مرا ندیدی…؟

در دنیای شاعرانه‏ی مختومقلی، سراسر طبیعت و کاینات زنده و پویا و سرشار از احساس و ادراک‏اند. با تخیل خلاق و ذهن مضمون پرداز او، حتی احوال و معانی ذهنی نیز جاندار گشته‏اند. این گونه اسناد مجازی و شخصیت بخشی به موجودات فاقد هستی، با بهره‏جویی از استعاره‏های رنگین و تشبیه‏های دلنشین، دنیا و موجودات را زنده و در حال حیات و حرکت تصویر می‏نماید. از زیباترین نمونه‏های این گونه زنده انگاری در چکامه‏های وی، آنهایی هستند که طبیعت یا معانی درونی مورد خطاب شاعر قرار گرفته‏اند، مانند سروده‏ی زیر که مختومقلی در آن با مدرسه‏ی شیرغازی، مدرسه‏یی که شاعر در آن شراب معرفت نوشیده است، سخن می‏گوید و از خاطرات خوشی که در آنجا بوده، یاد می‏کند:

حقدان بیزه بویروق باغلی دیر بیلیم              سنـده تـعـلیـم آلـدی آچـیـلـدی تیـلـیـم

گلسین دییپ قـرار اول گرکـز ایلیم             گیده‏ره بولدوم خوش‏قال گؤزه‏ل شیر غازی

                                                                                     (عبدالرحمان دیه‏جی 1373: ص 240)

          در تو به فرمان حق آموختم و زبان گشودم

          اکنون ایل من گرکز در انتظار من است

          و هنگام وداع فرا رسیده!

          خداحافظ شیر غازی زیبای من!

نکته‏ی دیگری که در اشعار مختومقلی در خور دقت است، انعکاس رنگ محلی در آنها است. دشت پر از گل و ریحان ترکمن صحرا، کوه باشکوه قره‏داغ، مردان ایلی که از نسل جوانمردان و از همزادگان «گوراوغلی» بودند و جوانان بی‏باکی که شال‏های ترمه بر کمر داشتند و بر اسب‏های سپید سوار بودند، همواره در ذهن و تخیل شاعر بوده و در چکامه‏هایش جلوه‏گر شده‏اند:

اول مردینگ اوغلی دیر، مرد دیـر پدری            گؤراوغلی قارداشی، سرخوش دیـر سری

داغـدا دوزده قـاوسـا صــیّـادلار دیـری            آلابیلمز یولبارس اوغلی تورکـمـنـیـنـگ

                                                                                                             (ص 228)

          مردان ایل، سربلند و سرمست‏اند

          آنانی که از نسل جوانمردان و همزادگان «گوراوغلی» هستند

          دست هیچ صیادی در دشت و دمن

          به این شیرمردان ترکمن نمی‏رسد

مضامین اشعار مختومقلی

دیوان مختومقلی مشحون از اندیشه‏ها و تفکرات عرفانی و دینی و نکات دقیق اخلاقی، سیاسی و اجتماعی و نیز دربرگیرنده‏ی مضامین لطیف غنایی و اوصاف زیبایی از طبیعت است. لطف طبع و قدرت بیان مختومقلی، در همه‏ی این زمینه‏ها نمودار است. چکامه‏های عارفانه‏ی وی که حاصل تجربه‏ی مستقیم خود شاعر و مایه گرفته از دل و جان او است، سرشار از لطایف عرفانی و دقایق روحانی است. او در این گونه اشعار، چنان در حق مستغرق است که در سراسر کاینات به جز حضرت دوست، هیچ چیز دیگری را نمی‏بیند. فکر وحدت وجودی او، اندیشه‏های عارفانه‏ی جلال الدین مولوی و محی الدین ابن عربی و منصور حلاج را به یاد می‏آورد. او بر این باور است که اتحاد و توفیق وصال یار وقتی دست می‏دهد که عاشق شتر نفس را با ریاضت و عبادت رام سازد و هواهای نفسانی و عجیب و ریا را در آتش فنا بسوزاند.

یارانـلار یتـمـک یـوق سبـحان سـریـنا             آچـسا یـولـوم یـتسـم دوست اثـریـنه

ریـاضـتـنی یـوکـلأپ نـفسـیم اشـتـرنا             اخـلاصـا اینـدیـریپ هایـلامـاینمـی؟

یوقـلوغا یانـدیریپ منـلیکـده‏ی سـاغین            اشکیمده‏ن سوار سام نیستلیگینگ باغین

عـجـب، ریـا، کـبـر حـســد متـاعـیـن             بـؤلـوپ رهـزنـلـره پـایـلامـایـنمـی؟

آب تـوفـیـق یـوویپ جسـدیم نـاویـن             هـمـت بـیـلـه اؤتـسـم عبادت ذاویـن

روحوم قوشون بسلأپ نفسی‏مینگ آوین             فـکـر بیـشـه سیـنـده‏ن آولامـایـنمـی؟

                                                                                 (عبدالرحمان، دیه جی 1373: ص 122)

          یاران به راز خدا نتوان پی برد

          اگر طریق حق را بیابم در پی او خواهم رفت

          آیا در این راه بار ریاضت را بر پشت شتر نفس نگذارم؟

          و با اخلاص دل و شور جان به پیش نرانم؟

          باید که «من» را در آتش نیستی بسوزانم

          و با اشکم درخت فنا را سیراب سازم

          آیا کالای دورویی و غرور و رشک و خودخواهی را

          در میان رهزنان تقسیم نکنم؟

          باید کشتی وجودم را در آب توفیق اندازم

          و از غار عبادت بگذرم

          آیا لشکری در روحم نسازم

          تا در بیشه‏ی اندیشه به صید نفس وحشی بشتابد

مختومقلی همچون دیگر عرفا، معتقد است که عقل و هوشیاری، و نام و اعتبار را باید در برابر عشقی که جهان بدان ایستاده و کاینات بر آن مبتنی است، طرد و دور ساخت؛ چه تسلیم به عشق، برتر از حذر عقل است. عقل و عشق پیوسته با هم در معارضه‏اند و هر کجا که سلطان عشق درآید، شحنه‏ی عقل به کنجی خزد و خانه پردازد. حساب چنین عشقی از دفتر دانش و خرد دور است.

عشق قشوننی ییغیپ عقل ملکین داغیتیدی             تالاتابریپ عقلیم دیوانه بولدوم ایمدی

                                                                                   (عبدالرحمان، دیه جی 1373: ص 66)

          سپاه عشق به غارت سرزمین عقل پرداخت

          عقل به تاراج رفت و من ماندم و دیوانـگی

مختومقلی در وادی بی‏انتهای عشق که هر کس که در آن قدم بگذارد برای او امید سلامت و عافیت نیست، قلندرانه ترک دو عالم می‏گوید و ننگ و ملامت، و قبول و رد خلق را به چیزی نمی‏شمارد. جان ریاضت دیده و در بوته‏ی مجاهدت سوخته‏اش در آن بیابان که تفکر هم در برابر آن غرق تفکر می‏شود، دست افشان و پای کوبان منصوروار سرود «أنَا الحَق و مِنَ الحَق» را زمزمه می‏کند:

چیـقـاردیم باشـدان ایمدی دونیأ هـواسین مـطـلق          نـه فـرشه آیاق باسدینگ دولان بیـر ایزینگا باق

کـول بـول یلیگه ساورول اول گدازده جانینگ یاق          لازم اولـدی اوقـیـمـاق انـا الـحـق و مـن الحق

می‏ایـچـیـپ میـخـانـه‏دان مستانه بولدوم ایـمـدی          بیـر مقـاما دوش بـولدوم فکر آنـدا فکره بـاتدی

جان آندا جاندان بولدی هوشودندان گیدیپ یاتدی          جسد یولدا یوق بولدی کؤنگول اوزون اونوتدی

عشـق قشـوننی ییغیپ عـقـل مـلـکین داغیـتیـدی          تـالانـابریپ عـقـلـیم دیـوانه بـولـدوم ایـمـدی

                                                                               (عبدالرحمان دیه جی 1373: ص 65)

          تمام هواجس دنیوی را از سر راندم

          بر چه بساطی پا نهادمی، دمی بازپس نگر

          خاکستری باش به دست باد، و جان را در آن گدازه‏ها بسوزان

          اکنون زمان آن فرا رسیده که باید خواند: «أنَاالحَق وَ منَ الحَق»

          به مقامی رسیدم که در آن تفکر غرق در تفکر شد

          جان از جان دست شست و بیهوش شد

          تن در این طریق به نیستی و دل به فراموشی گرایید

          لشکر عشق به غارت سرزمین عقل رفت

          و عقل تاراج شد و من ماندم و دیوانگی

سوز عشق را آسمان و زمین بر نتافت. کوه‏ها از آتش عشق هراسیدند، دشت‏ها بر خود لرزیدند و تنها انسان بود که این بار امانت را مردانه و عاشقانه در سُفت جان کشید. این معنا را مختومقلی به اسلوبی دلنشین به سلک نظم کشیده است:

کیم دیر عشقـینگ یوکـون چکن مـردانا                 فلک گوردی قورقوپ دوشدی گـردانا

زمیـن جـنـبـش ایـلأپ قـالـدی لـرزانا                 چؤللر جیداپ چکه بیـلـمـز بـودردی

بهشت قاچیپ چیقمیش عرشینگ اؤیونه                 تموغ قورقوپ اینمیش یـریـنـگ تیینه

قـاچـدی دریــا آدم آلــدی بــویــونـا                 تؤرت یوزیئلاب چکـه بیلمز بـودردی

                                                                                                             (ص 104)

          چه کسی بار عشق را مردانه به دوش کشید؟

          فلک چون عشق را دید هراسناک به دور خود چرخید

          زمین سراپا لرزید

          و بیابان و دشت نیز از پذیرفتن آن عاجز شدند

          بهشت به عرش پناه برد

          دوزخ به ژرفای زمین فرو رفت

          دریا نیز گریخت

          تنها انسان بود که بار عشق را بر سُفت جان کشید

عقبه‏ی عشق پر از آفت و مخافت است و کسی ره به منزل توفیق برد که پیری راه‏دان داشته باشد و دست ارادت بدو دهد و راه چاره از او جوید. مختومقلی خود را مستغنی از دلیلی با تدبیر نمی‏بیند، همچنان که مولوی و حافظ هم همراهی و تسلیم شدن به او را ضروری و شرط سلوک می‏دانند، حافظ گوید:

          قطع این مرحله بی‏همرهی خضر مکن                ظلمات است، بترس از خطر گمراهی

                                                                                      (پرویز ناتل خانلری 1359: ص 97)

مولوی هم با او هم‏عقیده است:

          پـیـر را بـگـزیـن که بی‏پیر ایـن سفر                 هست بس پر آفت و خوف و خطر

                                                                                      (مولوی 1369: ص 141، بیت 2955)

مختومقلی از پیر و مراد خود با عنوان «جوانمرد» و «قلندر سلطان قبیله‏ی عاشقان» و «پهلوان پیر» نام می‏برد و از او می‏خواهد تا رایحه‏ی دلپذیر معارف و تعالیمش را از وی دریغ ندارد:

عاشقلار اهلی نینگ خانی سلطانی              تجلّی تختی نینگ شاسی قلندر

گـزه‏رم یـولـلاری یتیـریپ یارنی               بیلـمه‏نم خبر بر قـایسی قـلندر

                                                                                     (عبدالرحمان دیه جی 1373: ص 88)

          ای سلطان قبیله‏ی عاشقان

          ای پادشاه تخت تجلی

          ای قلندر! من پی یار گم کرده به هر سو می‏شتابم

          راهی نمی‏یابم، مرا خبری از او رسان

شاید پیر و مراد مختومقلی همان نیاز صالح بوده که نخستین بار مختومقلی شراب عشق و معرفت را از دست او نوشیده است؛ شاید هم دریادلان دیگری بوده‏اند که از تأثیر دم گرم آنها، جان و دل مختومقلی بینا شده است.

مختومقلی مناجات‏ها و نیایش‏هایی از سر اخلاص و نیاز سروده و از درگاه پر رحمت حق توفیق طلبیده است. این اشعار که سرشار از شور و شوق و دل سپردگی و شیفتگی است، گاهی رنگ و صبغه‏ی قلندرانه می‏یابد و شطحیات بایزید و حلاج را تداعی می‏سازد. وی در این نیایش‏ها معانی کلامی و فلسفی را به مدد ذوق ظریف و قریحه‏ی تابناک، با تشبیه‏ها و استعاره‏های خیال انگیز به طرزی مطبوع و دلپذیر عرضه می‏دارد که نشان دهنده‏ی روح لطیف و عاشق این شاعر شوریده است:

سنینگ ده‏ک قادرادان دیلگ دیلأرین                رحم ایله‏یپ یاغمیر یاغدیر سلطانیم

غریـبـام غمـگـینم نـالیـش ایلأرین                 رحم ایله‏یپ یاغمیر یاغدیر سلطانیم

                                                                                      (عبدالرحمان دیه‏جی 1373: ص 133)

          ای خداوند دانا و توانا،

          بر من رحم کن و بر من باران رحمت بباران

          من غریبم، غمگینم، نالانم

          ای سلطان من، بر من رحم کن و بر من باران رحمت بباران

رقّت احساسات و شور و عواطف عاشقانه و معانی دقیق عارفانه در این نوع اشعار ستودنی است. می‏توان گفت که لطیفه‏ی عشق عصاره‏ی سروده‏های مختومقلی است. در تصور او، احساس عشق زمینی نیز پروازی آسمانی دارد و او را از عالم ملک به ملکوت می‏برد و به شناخت حقیقت واحد رهنمون می‏گردد.

شایان ذکر است که جنگ‏های نادر و کشمکش‏های مدعیان سلطنت و قدرت در سال‏های بعد از مرگ نادر و اختلافات و منازعات قبیله‏یی موجب هلاکت و ویرانی و فقر گشته بود. ظلم ظالمان، زور و زورمندان و زهد ریایی مدعیان دروغین تصوف، دل هر صاحبدلی را می‏آزرد. مختومقلی که خود سرشار از مهر و عطوفت بود، در چنین محیطی نمی‏توانست به حوادث و فجایعی که در اطرافش می‏گذشت بی‏تفاوت و بی‏احساس باشد، به ویژه که دو برادر او ـ عبداللّه و محمدصفا ـ به هنگام جدایی افغانستان از ایران کشته شده بودند. این بلایا مختومقلی حساس را سخت دستخوش غم و اندوه می‏ساخت. بنا بر این، انعکاس این رنج‏ها به صورت نقدهای تند اخلاقی و اجتماعی در اشعارش، واکنش روحی آزادمردی است که نمی‏توانست نامردی‏ها، نامرادی‏ها و سالوس‏ها را بپذیرد. او خواهان جامعه‏یی عاری از آلودگی و سرشار از آبادانی بود و بدین سبب، پیوسته از سروری لئیمان بر کریمان نالیده، از ظلم ظالمان شکوه سر داده، ستمگران را به بیداری فراخوانده و به آنها یادآور شده است که اعمال زشتشان بی‏جواب نخواهد ماند:

مختومقلی غریبلارینگ گوزیاشی             داغلاری یاندیریپ اریده‏ر داشی

فقیره جبر اده‏ن ظـالـمینگ ایشی             روز مـحـشر دیـوانیندا بللی دیر

                                                                                 (عبدالرحمان، دیه‏جی 1373: ص 250)

          مختومقلی، قطرات اشک بینوایان

          کوه‏ها را به آتش خواهد کشید، صخره‏ها را آب خواهد کرد

          ستمگرانی که بر بینوایان ستم روا می‏دارند

          در روز محشر شناخته می‏شوند

گاه تند و بی‏پروا اندرزش را با شماتت در آمیخته و به دنیادارانی که دلبسته‏ی مقام و فریفته‏ی زرق و برق دنیوی هستند، هشدار داده است که از بازی روزگار غافل نمانند و پند گیرند و بدانچه دارند غرّه نشوند که روزگار ناهموار، همواره به کامشان نخواهد چرخید و چه بسا ممکن است که این مال‏داران کاخ نشین، گدایان راه نشین شوند:

خلقینگ اوجی چوخ دور اقبالینگ یامان              تخـتینگ سینـار دیمه قالار من آمان

یـا اؤلـرسـن یـا زنـدان سـن بـی‏گـمان             چونکی زهر قیلدینگ نانی سن فتّاح

                                                                                     (عبدالرحمان دیه‏جی 1373: ص 281)

          ای فتّاح گمان مبر که در امان خواهی بود

          روزی صف بی‏پایان خلق‏ها

          تخت پادشاهی‏ات را سرنگون خواهد کرد

          تو که زهر را با نانمان آمیخته‏یی

          در آن روز، مرگ یا زندان در انتظارت خواهد بود

او بارها از لزوم استقرار عدالت و دادگستری سخن رانده و از ستمدیدگان حمایت نموده است. این نوع سروده‏ها را با زبانی زدوده و الفاظ مؤثر و سوزناکی که مناسب و شایسته‏ی همدلی و همنوایی با همنوعان است، بیان داشته است و در آنها می‏توان ناله‏ی دل غمگین فقیران و نیازمندان را شنید. او با سخنانی که گاهی لحن حماسه را نیز دارد، به مظلومان و زحمتکشان نوید می‏دهد که ظلم ظالمان بدون کیفر نخواهد بود و در فرجام، آنان به سزای اعمال زشت خود خواهند رسید.

قیامتـدان بیر سـؤز دیدیم بایاقدا              قـاراو باردیر یرسیـز اورلان تـایاقدا

ظالم لار خـوار بولار قالار آیاقدا              غریب‏سن ییغلاما شیرده‏ک بولارسن

                                                                                (عبدالرحمان دیه‏جی 1373: ص 200)

          من از قیامت سخن می‏گویم، آگاه باشید که:

          به ناحق چوب زدن، کیفری در پی دارد

          و روزی، تمام ستمگران زیر پای‏ها لگدمال خواهند شد

          ای تهی دستان مظلوم! زاری نکنید که فردا شیری قدرتمند خواهید شد

مختومقلی شجاع و صریح، پرده‏ی مدعیان زهد و تصوف را که در کسوت مردان صادق و صوفیان صافی دل، احوال و حرکات آنان را تقلید می‏کنند و بی‏شرمانه به درازدستی و لاف‏زنی و کرامات‏تراشی مشغول‏اند، می‏درد. آنان را دلیرانه بی‏آنکه از بند و زنجیر بیمی به دل راه دهد، رسوا می‏سازد:

بیر سؤز دیدیم بیلسنگ بایاق               شوندان دادار بولدوم تایاق

نـادان جـرام صـوفـی سیـاق               پـش گییپـدیر پیره دؤندی

                                                                                  (ص 271)

          چندی پیش گفتم که صوفی‏نمایان نادان

          دستاربندان به کسوت پیران در آمده‏اند

          و به سبب این سخن چوب خوردم

مختومقلی به زندگی نگرشی حکیمانه دارد. او در عین اینکه شاعری اهل حال است، اهل تفکر هم هست. در باب اخلاق، تربیت، وعظ و تحقیق هم سخنان نغز و پر مغزی دارد. ذوق فقر و شوق تجرّد، به این گونه سخنان رنگ معنویت و معرفت بخشیده است. او از ریا و خودپرستی بیزاری می‏جوید و از افزون طلبی و ظاهرپرستی برحذر می‏دارد. سنایی‏وار به درون‏بینی و تجرّد و قناعت دعوت می‏کند. به چند بیتی از منظومه‏ی دون بولسا توجه شود:

مختـومقلی، گؤروپ دوشمان طعنه‏سین              مرد اولدیر شاد توتاغمدان سینه‏سین

یر یوزی دولدورماز گوزونگ خانه‏سین              قـارون کبی قـازانانینگ کـأن بـولسا

                                                                              (عبدالرحمان دیه‏جی 1373: ص 193)

          مختومقلی، مرد آن کس است که با طعنه‏های دشمن

          غم به دل راه ندهد

          دارایی دنیا کاسه‏ی چشمانت را پر نخواهد کرد

          اگر چه چون قارون گنج‏های بی‏شمار بیندوزی

گاه اندیشه‏ی مرگ، این سرنوشت حتمی انسانی، خاطرش را ملول می‏سازد و وی حکیمانه بر زیبایی‏های از دست رفته‏ی کودکی و شادکامی‏های خردسالی گذر می‏کند، دل شکستگی و ملالت و آلام ایام پیری را با آن مقایسه می‏نماید و آن‏گاه، این تفکرات و ژرف‏نگری‏ها را در سلک عبارات موجزی می‏کشد که از معانی عمیقی برخوردارند:

مـختومـقلی آیـدار عارف دوسـتونا              کیـم قالار دوشمه‏یین اجل دسـتینه

فلک بیر گـون سالار یرینگ آسـتینا              آغیـزدان تیـل گیده‏ر زبـان اگـلنمز

                                                                                      (عبدالرحمان، دیه‏جی 1373: ص 153)

          مختومقلی خطاب به همنشین عارفش می‏گوید:

          کیست که گرفتار پنجه‏های مرگ نشود؟

          فلک روزی تو را به ژرفای زمین فرو خواهد بود

          و دهان و زبان نیز از میان خواهند رفت

مختومقلی در توصیف زیبایی‏های طبیعت نیز نگارگری توانا است. او با قدرت طبع و رقّت احساس در وصف مناظر طرحی زنده ایجاد می‏کند و در آن، همه‏ی تناسب‏های لفظی متناسب را با زبانی گرم و آهنگین، در بافتی موزون می‏نمایانند که حاکی از دقت نظر و همجوشی و همدلی شاعر با طبیعت است. این دسته از اشعارش از عمق و اصالت کم‏نظیری برخوردار است.

ملخّص کلام آنکه قدرت خلق تصاویر سرشار از رنگ و نگار و نوآوری و نازک‏اندیشی مختومقلی، در تقریر حدیث نفس در خور تحسین است. اشعارش که تجلی‏گاه اندیشه‏های والای او است، بی‏هیچ تکلفی زیبا است؛ زیرا از ته دل و صمیم جان او جوشیده و سوز و درد درونی و عشق به خالق و مخلوق انگیزه‏ی سرودن آن شده است. با وجود اینکه اطلاعات و آگاهی‏های به دست آمده از مختومقلی اندک است، اما سروده‏های دل‏انگیزش تصوری زنده از روح نستوه و دردمند این شاعر ترکمنی و تفکرات و تخیلات و اوضاع و احوال اجتماعی که وی در آن می‏زیسته است در ذهن خوانندگان تصویر می‏نماید.

کتابنامه

ـ حافظ، شمس الدین محمد. 1359. دیوان حافظ. تصحیح پرویز ناتل خانلری. تهران: خوارزمی.

ـ دیچز، دیوید. 1366. شیوه‏های نقد ادبی. ترجمه‏ی محمدتقی صدقیانی و غلامحسین یوسفی. تهران: علمی.

ـ دیه‏جی، عبدالرحمان. 1373. زندگینامه و برگزیده اشعار مختومقلی فراغی. تهران: الهدی.

ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا. 1372. تازیانه سلوک. تهران: آگاه.

ـ مولوی، جلال الدین محمد. 1369. مثنوی معنوی. تصحیح محمد استعلامی. تهران: زوار.

ـ یوسفی، غلامحسین. 1373. چشمه روشن. چ 5. تهران: علمی.

—–
(http://hakim64.blogfa.com/)
(http://mediaturkmen.blogfa.com/)

Advertisements

ممنون از دیدگاهی که گذاشتید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: