خطاب من به همه مهاجرانیهاست!


ا. بهراملو

روی سخن ما با همه وزیران و وکیلان ،فیلسوفان ، نویسنده گان ، روزنامه نگاران، فیلمسازان و شخصیتهای اسبق جمهوری اسلامی است که اکنون ظاهرا از ناراضیان و منتقدان ِ سیستم موجود جمهوری ِ اسلامی در خارج از کشورهستند. روی سخن ما با همه مهاجرانیهایی است که در مقطعی از زندگی خود و بخصوص در سالهای اولیه شکل گیری نظام جمهوری اسلامی ازهواداران و کارگزاران آن نظام بوده اند و اکنون ساکن غرب هستند.

ما که هستیم؟ ما انبوه زنان و مردان ِ گمنام ِایرانی هستیم که درطول دو دهه اول ِ حاکمیت نظام اسلامی یعنی در همان مقطعی که «مهاجرانیها» مشغول ساختن و شکل دهی آن نظام بوده اید زندگی مشقت باری را در ایران تجربه کردیم – بدون آنکه هوادار ِ حزب و یا سازمان سیاسی ِ خاصی باشیم- در نهایت هم ازکشورِ خود رانده شدیم و سالهاست که درغربت زندگی می کنیم.
اما چرا ما با شما سخن میگوییم؟ چون دیدیم  و می بینیم که تاریخی‌ را که ما در آن زندگی‌ کردیم از سوی شما و دوستانتان تحریف شد و همچنان تحریف می شود. چون می بینیم که شما به نسل جوانی که در آن سالها هنوز به دنیا نیامده بودند تصویری از «جمهوری اسلامی » و رهبران قبلی و فعلی آن ارایه می کنید که با آن چه تجربه مستقیم ما از جمهوری اسلامی بوده بسیار متفاوت است. چون در هراسیم که افکار و اندیشه های بزک کرده تان جنبش سبزنسل جوان ایران را به بیراهه بکشاند. 
اما در سالهای شما چه برما رفت و ما چه ما به یاد داریم: ما برخلاف ِ شما کارگزار یا کارمند ِ جمهوری ِ اسلامی نبود یم؛ تبلیغی برای استقرار ِ نظام اسلامی نکردیم؛ تصاویر ِ حاکمان ِ جمهوری ِ  اسلامی را بر دیوارها ی منزل ِ خود و کوچه خیابانهای شهر نچسباندیم؛ در راه پیماییهای رسمی شرکت نکردیم؛ به عضویت ِ سپاه و بسیج وانجمن های اسلامی در نیامدیم و در رای گیریها و رفراندوم ها رای ندادیم و به همه این دلایل نتوانستیم از دیوارهای عقیدتی هسته های گزینش ِ جمهوری اسلامی عبور کنیم. ما از کار برکنار شدیم؛ از دانشگاها اخراج شدیم؛ علیرغم قبولی در امتحانات ِ کنکور مقابل ناممان ستاره گذاشتند وبه هیچ دانشگاهی راهمان ندادند. ماسیاسی نبودیم ؛ ما عضو گروههای چپ و یا معارض با جمهوری اسلامی نبودیم؛ ما فقط می خواستیم زندگی کنیم، ما آرزوی تغیر جهان را در سر نداشتیم بلکه فقط میخواستیم یک زندگی انسانی داشته باشیم؛ می خواستیم با کسی که دوست داریم در خیابانها دست دردست قدم بزنیم ؛ دوست داشتیم لباسی را که خود دوست داریم بپوشیم ؛ به موسیقی گوش دهیم و آواز بخوانیم. ما می خواستیم در نحوه آرایش صورت ِ خود آزاد باشیم. ما از دروغ و تظاهر بیزار بودیم . ما از رنگ سیاه خسته شده بودیم. ما کار می خواستیم بدون آنکه مجبور شویم از همکارانمان جاسوسی کنیم و یا مجبور شویم وضو نگرفته هرروز در ادارات نماز جماعت بخوانیم. ما روشنفکرانی با رویاهای بزرگ نبودیم بلکه انسانهای ِ ساده ای بودیم که اززندگی با امیال طبیعی انسانی محروم شده بودیم. ما هرگزنمی خواستیم از سرزمین مادری دل بکنیم؛ ما از سرزمین خود رانده شدیم. ما ازاز نظامی گریختیم که ستایشگر ِ مرگ بود وبا خشونتی غیر قابل وصف زندگی را به چوبه دار آویخته بود. ما رانده شدیم. رفتن مان هم عذابی شد به تلخی ماندنمان. ما ازکوههای ِ سربه فلک زده عبور کردیم تا به ترکیه برسیم؛ دراوج نبرد بین مجاهدین ِ افغان با ارتش شوروی به افغانستان رفتیم تا بلکه بتوانیم از آنجا به پاکستان یا هند پناهنده شویم. ما را از کشتی ها ی فرسوده به دریا انداختند تا خود را شنا کنان به سواحل یونان و قبرس و ایتالیا برسانیم؛ ما را در کوههای صب العبور و پربرف رها کردند. بسیاری از ما آنسوی آبها را هرگزندیدیم وماهایی که به آنسوی رسیدیم سالها درکمپهای پناهندگان منتظرماندیم تا دست عنایتی از سوی بیگانگان ما را به پناهندگی بپذیرد. شرایط زند گی در آن کمپ ها چنان سخت بود که خودکشی را بر ماندن ترجیح دادیم؛ زندگیهای مشترکمان متللا شی شد ؛ مادران و پدرانمان اندوخته های عمرشان را به حراج گذاشتند تا ازریال های ِ بی ارزش چند دلاری بسازند بلکه ما در آن کمپ های لعنتی از گرسنگی هلاک نشویم. و در نهایت هنگامی که به کشورهایی رسیدیم که به ما پناهندگی داده بودند سرنوشتی بهتر از دوران پناهندگی پیدا نکردیم. ما به هر تقدیر باید زندگی می کردیم پس دردها و ناکامی های گذشته را در صندوق حافظه نهادیم و برآن قفل زدیم و دربرابر گذشته چنان سکوتی پیشه کردیم که فرزندانمان که اینسوی آب به دنیا آمده بودند ما را آدمهای حواس پرت و بی حافظه می بینند. ما با این تصویر بی هویتی که ازخود در ذهن فرزندان ِ خود ساخته بودیم هم ساختیم وادامه دادیم. اما در سالهای اخیر در اینسوی آب اتفاقاتی رخ داده است که آرامش ما را بر هم می ریزد و خاطرات گذشته را علیرغم میل با طنی در عمق ِ آتشفشان ِ خاموش ِ حافظه مان به جوش می آورد. مشکل ما از آنجا آغاز شد که شما و دو ستانتان به تدریج دل از «ام القرای اسلامی» کندید و به اجبار و یا به دلخواه به سرزمین کفرمهاجرت کردید. هرچند که نام شما و دوستانتان هنوز برای ما یادآور «زندگی های سوخته» مان بود که به نحوی معلول ِ حاکمیتی بود که شما ساخته بودید اما ما عزت به خرج دادیم و به شیوه هر انسان ِ آزاده ای دم از گذشته نزدیم و نامه های سرگشاده به مقامات این ممالک ننوشتیم تا شما را از این کشورها اخراج کنند. به نظر می رسد که این سعه صدر ما در شما جسارتی ایجاد کرده است که اکنون تاریخی را که شاهدان عینی آن هنوز زنده اند در مقابل چشمان ِ ما وارونه می نویسید. 
ما زمانی فکر می کردیم که شما را هر گز در کشورهایی که آزادی و حقوق انسان کرامت داشته باشد راه نخواهند داد. ما اشتباه کردیم . شما بدون هیچ مشکلی به غرب آمدید. چراکه چرا که به مدد ِ امکانات دولتی که در گذشته از آن برخوردار بودید شما اکنون نویسندگان و فیلمسازان و فیلسوفان و هنرمندان و سیاستمداران معروفی هستید. طنز تلخ تاریخ در آن است که حتی در اینسوی آبها هم بازاین شمایید که سخن می گویید وما ظاهرا چیزی جز یک مشت پناهنده و مهاجر بی هویت نیستیم. طنز تلخ تاریخ در آن است که درهای معتبرترین دانشگاههای جهان غرب به روی شما که روزگاری انقلاب فرهنگی را آفریدید و ما را به جرم «غرب زدگی» از دانشگاهها بیرون کردید با ز است اما شما به ما اجازه تحصیل در دورافتاده ترین دانشگا ههای کشور خودمان را ندادید. طنز تلخ تاریخ آنست که اکنون شما و دوستانتان در این سوی آبها از همان ارزشهایی سخن می گویید که ما را به دلیل ِ اعتقاد به آن اصول از سرزمین مادری راندید.انگار که بازی ِ تاریخ آن است که هزاران ایوان دنیسویچ ِ بیگناه به گولاگ‌ها فرستاده شوند تا بوریس یلتسینها از مناصب سازمانی و حزبی و حکومتی بالا بروند و در نهایت با زیر سوال بردن همان سیستمی که خود ساخته و پرداخته اند به قهرمانان راه آزادی تبدیل شوند.
در نظام اسلامی، ما از زندگی به شیوه ای که خود می خواستیم محروم شدیم اما شما نه تنها به شیوه ای که خود می خواستید زندگی کردید بلکه ملیونها انسان را وادار کردید که به همان شیوه ای زندگی کنند و بمیرند که شما می خواستید. شما اگر از آن چه کرده اید واقعا پشیمانید باید از مردم این سرزمین طلب بخشش کنید وخوشحال باشید که مردم داغدیده در پی انتقام جویی از شما نیستند نه آنکه با جسارتی باورنکردنی که گاه سر به وقاحت می زند در حین سکونت در یک کشور غربی و استفاده از تمام ِ مزایای یک جامعه باز که محصول قرنها مبارزه زنان و مردانی  است افکارشان درست نقطه مقابل ِ افکار شما بوده است به ترویج خرافه و بت پرستی و بت سازی بپردازید. از یاد نبرید که سرنوشت تلخ یک ملت را «بتی» رقم زد که شماها می پرستیدید.

Advertisements
نوشته شده در سیاسی اجتماعی. برچسب‌ها: . 4 Comments »

4 پاسخ to “خطاب من به همه مهاجرانیهاست!”

  1. در مقدمات محاکمه جنايتکاران جمهوری اسلامی فعالانه مشارکت کنيد Says:

    در مقدمات محاکمه جنايتکاران جمهوری اسلامی فعالانه مشارکت کنيد

    http://greenlawyers.wordpress.com/2011/01/28/prep-for-trial/

  2. کارنامه ( محمدعلی نصرتی ) دژخیمی که آدم کشتن برایش از کشتن مگس آسانتر است! Says:

    کارنامه ( محمدعلی نصرتی ) دژخیمی که آدم کشتن برایش از کشتن مگس آسانتر است!

    محمدعلی نصرتی زگلوجه، در یکی از روستاهای پیرامون بستان آباد در حومه تبریز به نام زگلوجه زاده شد. در زمان رژیم شاهنشاهی به تبریز آمد و خیلی زود از لات ها و اراذل و اوباش نامدار تبریز به ویژه در محلات اطراف ترمینال و درب گجیل شد. قدی بلند و هیکلی درشت و پر از ماهیچه های ورزیده داشت. ورزشکار بود و پاتوق او زورخانه گیو در محله چایکنار و حوالی میدان دانشسرای تبریز بود و با آن که لاتی تمام عیار بود ورزش و بدنسازی و قمه کشی او حرف نداشت و لات های دیگر تبریز از او حساب می بردند. البته زورخانه گیو هم جای اراذل و اوباش و چاقوکشانی بود که با ورزیده کردن ماهیچه هایشان خود را برای دعوا و قمه کشی های خیابانی آماده می کردند. محمدعلی نصرتی از طناب کشی هم خیلی خوشش می آمد و بارها در مسابقات طناب کشی شرکت کرده بود. یک بار که به همراه نوچه هایش در میدان باغشمال تبریز به دیدن فوتبال رفته بود با گروهی از ورزشکاران کاراته کار درگیر شد و کتک سختی خورد و از آن پس کینه ورزشکاران رزمی را به دل گرفت و پس از به قدرت رسیدن هر اندازه می توانست مزاحم باشگاه های کاراته و کونگ فو می شد و برای آنها از راه های به ظاهر قانونی! کارشکنی می کرد. یکی دیگر از پاتوق های لات های تبریز قهوه خانه ای در روبروی سرای دودری بازار تبریز بود که مردم تبریز نام آن را قهوه خانه خرها! ( اشکلر قهوه سی ) گذاشته بودند. محمدعلی نصرتی گاهی به قهوه خانه خران سر می زد و در آنجا بود که با رئیس آینده زندان تبریز یعنی ( محمدعلی عبد یزدانی ) که از لات ها و باجگیران سرشناس تبریز بود آشنا شد. پس از به روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی چون قدرت بدنی خوبی داشت و خوش هیکل بود به یاری ( محمدعلی عبد یزدانی ) و آخوندی به نام ( عبدالحمید باقری بنابی ) وارد کمیته های انقلاب اسلامی تبریز شد. رئیس زندان شدن لاتی مانند ( محمدعلی عبد یزدانی ) به این دلیل بود که برادری به نام ( محمدحسن عبد یزدانی ) داشت که از مبارزان زمان شاه بود و مدتی را در تهران و زندان اوین با ایة الله طالقانی همبند شده بود و ( محمدعلی عبد یزدانی ) با بهره گیری از نیمچه آبروئی که برادرش ( محمدحسن عبد یزدانی ) داشت از فرصت به دست آمده بهره برداری کرده و رئیس زندان تبریز شد. دژخیم رسمی و استاندارد زندان تبریز پس از برپائی جمهوری اسلامی ( جواد عیوضی صحرا فرزند ابوالفضل ) نام داشت که مانند ( محمدعلی عبد یزدانی ) لات نبود و بسیار شیک پوش و با ادب بود اما آدمکشی حرفه ای بود و از کشتن لذت می برد و خود ( جواد عیوضی صحرا ) بارها گفته بود که از دیدن خون بی تاب می شوم!
    ( محمدعلی عبد یزدانی ) به همراه خودش اراذل و اوباش فراوانی را به زندان تبریز آورد و آنها را در بخش های گوناگون به کار گماشت. برای نمونه چون خانه ( محمدعلی عبد یزدانی ) در خیابان حافظ – کوچه شهید مسافری – پلاک نوزده بود لات و قمه کش نامدار خیابان ثریا در محله مارالان تبریز یعنی ( جعفر مسگر زاده قره باغی ) معروف به گن جعفر ( جعفر گشاد ) را هم به همراه خودش به زندان تبریز آورد و به او پست و مقام داد. همچنین ( حسن ریخته گر غیاثی ) را که خانه اش در همان دور و بر بود و از کلاهبرداران و رباخواران تبریز بود به زندان تبریز آورد و به او نیز پست و مقام داد. در این میان محمدعلی نصرتی در کمیته های گوناگون کار می کرد تا این که رویدادی باعث شد به سرعت ترقی کند و آن این که یک روز محمدعلی نصرتی در میدان ساعت راه می رفت که می بیند یکی از اعضای سازمان فدائیان خلق ایران به نام ( کمال کیانفر لیقوان ) نشریه این سازمان به نام ( کار ) را می فروشد، محمدعلی نصرتی بیدرنگ هفت تیر می کشد و مانند آرتیست های فیلم های سینمائی و تگزاسی او را می کشد و نه تنها حتی یک روز نیز زندانی نمی شود بلکه به مقام ( مسئول بازرسی کمیته های انقلاب اسلامی ) نیز می رسد و با حفظ سمت در کمیته انقلاب اسلامی مستقر در زندان تبریز نیز صاحب پست و مقام می شود.
    سال 1360 از راه می رسد و سازمان مجاهدین خلق ایران در سی خرداد 1360اعلام جنگ مسلحانه می کند و کشتارهای فله ای مخالفان رژیم پس از محاکمات پنج دقیقه ای آغاز می شود. در زمان رژیم پادشاهی در بخشی از زندان تبریز قرار بود کارگاه نجاری برای زندانیانی که می خواستند کارآموزی کنند ساخته شود که پس از به روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی این تصمیم لغو و آنجا با نام نجارخانه! به محل کشتار زندانیان و محکومین به اعدام تبدیل شد. به دلیل کمبود دژخیم! محمدعلی نصرتی بیدرنگ به کار فراخوانده شد. اعدام زندانیان شب ها انجام می شد و هر شب صد تن، هفتاد تن، هشتاد تن، پنجاه تن، صد و بیست تن و ………. به نجارخانه برده شده و اعدام می شدند. دژخیمان دو گروه بودند: گروهی که از کشتن لذت می بردند مانند ( جواد عیوضی صحرا ) که دژخیم رسمی و استاندارد زندان تبریز بود، گروه دیگر کسانی بودند که از کشتن لذت نمی بردند و حتی ناراحت هم می شدند اما کشتن زندانیان را وظیفه شرعی و دینی به حساب می آوردند و برای تسکین عذاب وجدان و فشارهای روانی نماز می خواندند یا تسبیح در دست گرفته و ذکر می گفتند یا دعا می خواندند. محمدعلی نصرتی جزء هیچ کدام از این دو گروه نبود، او پس از کشتن زندانیان محکوم به اعدام راحت می گرفت و می خوابید! انگار که مگسی را کشته باشد! پس از بیداری از خواب دغدغه او این بود که نان سنگک صبحانه اش بیات است یا تنوری؟ و چای روی میز صبحانه تازه دم است یا نه؟ انگار نه انگار که دیشب ده ها تن اعدام شده اند! خودش بارها گفته بود که آدم کشتن برای من از کشتن مگس آسانتر است!
    تا سال شصت و سه وضع بر همین روال بود. در این سال ( محمدعلی عبد یزدانی ) و ( جواد عیوضی صحرا ) از زندان بیرون رفتند و به کارهای بازرگانی پرداختند تا از میلیاردرهای آذربایجان شوند. نیاز به رئیس نوینی برای زندان بود و چه رئیسی بهتر از محمدعلی نصرتی؟ پس از این که محمدعلی نصرتی در سال 63 رئیس زندان شد چون ورزش باستانی و زورخانه ای را دوست داشت به یاد روزگاری که در زورخانه گیو بود دستور داد زورخانه ای در زندان تبریز ساخته شود. شعبان بی مخ آذربایجان زندانیان دیگر را هم تشویق به ورزش زورخانه ای می کرد و هر کس در این زمینه هنرنمائی می کرد به او پاداش های سخاوتمندانه می داد. آری، تبریز شهر اولین ها است! پس نخستین زورخانه درون زندان! هم باید در تبریز ساخته می شد! گاهی مسابقات طناب کشی نیز به فرمان رئیس زندان ورزشکار و ورزشدوست برگزار می شد و رئیس زندان پاداش برندگان مسابقات را از یاد نمی برد.
    سال 67 از راه رسید و سرانجام تابستان 67 و کشتار زندانیان سیاسی به فرمان روح الله خمینی. در شبی که بسیاری از زندانیان سیاسی و حتی کسانی که زمان محکومیت آنها به پایان رسیده بود می بایست اعدام می شدند محمدعلی نصرتی فرمان داد نجارخانه را آب و جارو کردند. کتش را مانند شنل روی دوشش انداخت و پاشنه های کفش هایش را خواباند و در نجارخانه روی یک مبل راحتی نشست و پا روی پا انداخت. در کنارش میزی بود پر از تخم آفتابگردان و نخود و کشمش و تنقلات دیگر و یک قوری بزرگ چای . محمدعلی نصرتی در حالی که تخمه می شکست فرمان مسابقه طناب کشی مرگباری را به دژخیمان زندان داد! دژخیمان طناب را حلقه می کردند و به گردن زندانی محکوم به اعدام می انداختند و سپس یک گروه از سوی راست و گروه دیگر از سوی چپ طناب را می کشیدند. پس از این که زندانی در این طناب کشی خفه می شد آوای تکبیر به هوا برمی خاست: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه ………. و محمدعلی نصرتی در حالی که قهقهه می زد و می خندید فرمان می داد که زندانی دیگر را بیاورند و به این ترتیب ده ها زندانی با روش ورزشکارانه! رئیس زندان تبریز در تابستان 67 اعدام شدند.
    محمدعلی نصرتی تا سال 69 رئیس زندان تبریز بود سپس پست های دیگری به او واگذار شدند مانند فرمانده واحد اطلاعات و عملیات کمیته های انقلاب اسلامی، فرمانده نیروی انتظامی میانه، فرمانده نیروی انتظامی مراغه، فرمانده نیروی انتظامی تبریز، قائم مقام فرماندهی نیروی انتظامی استان بوشهر و سرانجام فرمانده کل نیروی انتظامی استان آذربایجان شرقی با عنوان پرطمطراق سردار سرتیپ محمدعلی نصرتی! البته سردار لقبی است که به کسانی که به جبهه های جنگ ایران و عراق رفته و کارهای درخشانی در نبرد با ارتش عراق انجام داده بودند داده می شد اما به محمدعلی نصرتی هم که حتی یک بار پایش به خاک جبهه نخورده بود عنوان سردار داده شد!!!
    و سرانجام در خیزش مردم تبریز در سال 85 بر ضد رژیم جمهوری اسلامی محمدعلی نصرتی به خوبی هنرنمائی! کرد و فرمان به خاک و خون کشیده شدن صدها تن را داد و پس از آن که احمدی نژاد به تبریز آمد و او را از پاداش های شایسته و سخاوتمندانه! نظام مقدس جمهوری اسلامی برخوردار کرد به توصیه محمدعلی نصرتی در استادیوم باغشمال تبریز به زبان ترکی سخنرانی کرد تا مردم را با سخنرانی به زبان مادریش خر کند! اما حیف که هیچکس با سخنرانی احمدی نژاد به زبان ترکی خر نشد!
    هم اکنون حضرت سردار سرتیپ محمدعلی نصرتی در پست فرماندهی نیروی انتظامی استان آذربایجان غربی و در شهر اورمیه مشغول خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی است. این بود فشرده ای از سرگذشت یکی از دلسوزترین! خدمتگزاران نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران.

    عکس محمدعلی نصرتی

    http://irangreenrevolution.wordpress.com/2011/03/04/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%DA%98%D8%AE%DB%8C%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DA%A9/#more-7039

  3. navayeghalam Says:

    سلام دوست عزیز
    وبلاگ شما رو دیدم وبلاگ جالب و پرمحتوایی دارید….من در میهن بلاگ وبلاگ دارم http://www.mehreganian.mihanblog.com
    ولی از اونجایی که دارن تمام وبلاگهای سیاسی مخالف رو میبندن من هم باید منتظر بسته شدن باشم…اینجا یه وبلاگ باز کردم ولی برای تنظیمات قالبش مشکل دارم از جمله فارسی کردن منوها و….اگر میتونید بهم کمک کنید ممنون میشم
    این ایدی یاهو مسنجر من هست parse_2564
    بازم ممنون

  4. یاور Says:

    از اینکه سر زدید ممنون
    من شما رو لینک کردم اگر مایل بودید شما هم لینک کنید ممنون
    ضمنا من علاوه به انگلیسی تسلط دارم ولی نمیخوام قالی وبلاگم انگلیسی باشه هیچ کدوم از منوها و غیره
    شما سرویس از وردپرس خریداری کردید که قالب این شکل درست کردید یا با همون امکانات رایگان درستش کردید
    ممنون میشم بگید
    پاینده ایران


ممنون از دیدگاهی که گذاشتید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: