دیالوگی در مورد یک پیش نویس! – قسمت اوّل از بخش دوّم


اراز-11/05/2010

قسمت اوّل از بخش دوّم – بدون سانسور

آقای « بابا مئرات«، بعنوان پنجمین نظر دهنده، سئوال مشخّصی از بنده مبنی بر: «… اگر کسی پیرامون طرح پیشنهادی تان نظری داشته باشد، با کدام آدرس و چگونه میتواند با شما تماس بگیرد؟»، کرده اند!

دوست گرامی! متأسّفانه بنده در شرایط فعلی جهت تماس گیری دوستان با من، آدرس مشخّص و ثابتی ندارم! برای اینکه این مسئله، از یکسو به طفره رفتن بنده در دادن آدرس تماس و یا بدتر از آن به بی اعتمادی بنده به شما تعبیر نگردد و از سوی دیگر با مُغتنم شمردن فرصتی که سئوال شما جهت آشنا ساختن سایر دوستان از وضعیّت واقعی خودم در اختیار من گذاشته است، توضیح مختصری را در این باره ضروری میدانم! …

دلیل این بی آدرسی، بسربردن بنده در آغاز چهارمین دور از مهاجرت سیاسی ام است و چهار بار زندگی و آدرس خودرا زیر و رو کردن و دوباره و چندباره سراپا ایستادن و از صفر شروع کردن، بویژه با توجّه به سن بنده کاریست نه محال ولی بس دشوار! امّا، ماوقع و چگونگی بسیار دو جزء کوتاه اینهمه مهاجرت که در تاریخ مهاجرت سیاسیون و روشنفکران ما شاید نتوان نظیری برای آن یافت به شرح ذیل است:

» … اوّلین مهاجرت اجباری من بعداز چند بار از لب مرز بازگشتن بخاطر دل نکندن از وطن اصلی و عدم رضایت قلبی به تنها گذاشتن والدینی که بغیراز من بعداز شهادت برادر بزرگتر از خود در جبهه جنگ ایران و عراق، کسی را بعنوان عصای دست دوران پیری خود نداشتند، بالاخره در سنّ بیست ونه سالگی ام صورت گرفت. در کشور ملجاء، بجای تعلّق حقوق پناهندگی سیاسی و یا پذیرفته شدن به شهروندی آن، تنها پاسپورت غیر سیاسی و غیر شهروندی که مخصوص تبهکاران غیرقابل اصلاح که لیاقت شهروندی کشور شوراها را از دست داده بودند، بمن و تعدادی دیگر از پناهندگان تعلّق گرفت! در 32 سالگی برای رهائی از این بی هویّتی و انجام مأموریّت سیاسی جهت اعلام استقلال کانون، به دوّمین مهاجرت خود اقدام و با پشت سر گذاشتن همه چیز خود، مجدداً مهاجرت دوّم  خودرا از صفر شروع کردم. امّا، بعداز چهارسال بعلّت استقلال جمهوری محلّ پناهندگی اوّلیّه ام به آن بازگشته و در اصل سوّمین مهاجرت خودرا آغاز کردم. ولی بجای برخوردار شدن از حقّ پناهندگی جدید یا حقّ شهروندی، در این «وطن مستقلّ تورکمنهای جهان»، مجبور شدم، بعنوان یک خارجی و بیگانه سوّمین بار زندگی خودرا از نو شروع بکنم! بنده که عطای زیستن در آزادترین کشورهای اروپائی را به لقای زیستن در یک جمهوری نوبنیاد و دیکتاتورزده شرقی بخشیده بودم، دل به آن خوش داشتم که از درد غربت بدورم و در وطن خود بسر میبرم! زیرا، برخلاف شووینیستهای ایرانی که وطن را براساس آب و خاک، قوم و زبان تعریف میکنند، من همیشه وطن  را نام سرزمینی فرهنگی تعریف کرده و هرجا که فرهنگ من بوجود آمده و در آن پرورش یافته است، وطن خود می پنداشتم! امّا، در این «وطن»، مشخّص که اگر در کلّ شوروی جزو سرنگون شدگان کمیته مرکزی سیصدنفره این امپراتوری بود، در آنجا بعنوان سرنگون کننده برمسند قدرتی لایتناهی تکیه زده و به برقراری دولت خصوصی یا شخصی خود پرداخته بود! در یک دولت خصوصی (پریواید) نیز از انسانها، چه شهروند و چه غیر شهروند تنها یک چیز خواسته میشود. یعنی اطاعت محض از خدایگان سالار خودکامه بدون هیچگونه شکّ و تردید و پرسش بخود! این خواسته نیز نه با سابقه ضدسلطه و ضددیکتاتوری و نه با روح «سرکش» ما علیه استبداد انطباق داشت و اوّلین قربانی عدم پذیرش این سلطه بهمراه ردّ پیشنهاداتی که میتوانست دهان خیلیها را در این جمهوری به آب بیاندازد و عدم اطاعت مطلق از خودکامه و نه حتّی مبارزه با آن، به محرومیّت ابدی از حقّ برخورداری از حق شهروندی این جمهوری بدنبال دوبار تقاضای کتبی و رسمی آن، در حالیکه تمامی شرایط اخذ آنرا یکجا دارا بوده ام، منجر گردید و با اخراج بنده از «تورکمن» بودن حتّی از فرزندانم نیز سلب هویّت شده و هنگام صدور شناسنامه به آنها در مقابل سئوال «کدام ملیّت» در کمال وقاحت، مسئولین ثبت احوال این جمهوری جمله بی معنا و توهین آمیز، » غیر شهروند آلمان» را گذاشتند و امروزه نیز علیرغم نامه نگاریها و مراجعات به بالاترین مراجع حقوقی اینکشور نیز آنرا تغییر نداده و موجب سرافکندگی این بچّه های از همه جا بی خبر را در میان همکلاسیها و معلّمان مدارس آنها فراهم آورده است!

آنها به این انتقام کشی خانوادگی هم اکتفا نکرده و روز بعداز برپائی تظاهرات معروف ضد دیکتاتوری 12 ایون سال 1995 در شهر عشق آباد، بنده را در خانه ام توقیف و ببازداشتگاه مرکزی سازمان امنیّت اینکشور منتقل کردند و از طرف معاون اوّل این سازمان مورد بازجوئی قرار دادند! جرمی که برای بنده اختراع کرده بودند عبارت بود از: » سازماندهی و تأمین مالی اقدامات ضد دولتی» بود که بزور هزار من سریش هم نتوانستند آنرا بمن بچسبانند! بالاخره من برای خاتمه دادن به این وضعیّت بازی موش و گربه و تحت نظر بودنهای چندین ساله که شرح آن خود مثنوی هفتادمن کاغذ است و مورد نظر ما در این بررسی نیز نیست، در آوگوست سال 2006/م. برای پیگیری مسئله شهروندی خود که سالها قبل در ترکیّه با پر کردن فرم مربوطه و با پرداخت مبلغ معیّن آن، تقاضاء داده بودم و هم برای انجام یک کار تجاری بزرگ بدعوت شرکت «فرانسوی – ترک» که در آن کار میکردم به استانبول سفر کردم. امّا، مأموران گمرگ آنکشور نه تنها از ورود من به خاک اینکشور جلوگیری کردند، بلکه تنها با این توضیح که: «سیزینگ اسمینگیز آنکارادان کامپیوتره بریشمیش»، بنده را به کریدور 34 که مخصوص مأموران «مرزبانی و گیت وزارت اطّلاعات» اینکشور است، هدایت نمودند و در آنجا از طرف آنها بازداشت و به زندان فرودگاه که پراز متهمین به قاچاق انسان از آفریقا و آسیای جنوب شرقی تا اروپای شرقی و متهمین متعلّق به دنیای زیر زمینی مافیائی مواد مخدّر و تبهکاری که بنا به درخواست اینترپل دستگیر شده بودند تا کردهای بازداشت شده از کشورهای فرانسه و سوئد که از طریق تورکیّه عازم کردستان عراق بوده اند، منتقل نمودند! با تلاش وافر رؤسای شرکت مزبور و تنی چند از دوستان تورکمن در استانبول بالاخره بعداز چند روز با دادن افتخار آشنائی و همنشینی با اراذل و اوباش بین المللی و سیاسیون کرد عراقی بجای اخذ شهروندی کشوری که گویا، «از آن تمامی تورکهای جهان است» ، مأموران امنیّتی فرودگاه تنها راضی شدند که بنده را تحت الحفاظت و با به امانت گذاشتن پاسپورتم نزد خلبان هواپیما تا تورکمنستان، آزادم بکنند! بعداً از طریق دوستان تورکمن اطّلاع حاصل کردم که دو هفته قبل از ورود بنده به استانبول، وزیرکشور وقت ایران (مصطفی پورمحمّدی) طّی قراردادی دوجانبه امنیّتی، مبنی بر استرداد عناصر خطرناک سیاسی طرفین به یکدیگر، پیمان همکاری بسته بودند که شاید تصادفاً یا سهواً و یا از روی «خیرخواهی» مزدوران امنیّتی رژیم اسلامی در خارج از کشور، نام بنده را نیز جزو لیست سیاه طرف ایرانی بوده است. زیرا، بنده هیچگاه نه اقدامی مسلّحانه علیه رژیم ایران کرده ام و نه آنرا از خارج از مرزهای این کشور سازماندهی یا تشویق کرده ام و همیشه نیز مخالفت خودرا علناً با این شیوه مبارزه اعلام داشته ام! امّا، بقول تورکمنها » قوردئنک آغزی ایسه -ده، غان، ایمه سه -ده»!

بعداز تحویل به ترکمنستان، اینبار نوبت آقای نیازاف بود که آخرین زهر خودرا قبل از کشته شدن بدست رئیس محافظین خود (ژنرال آق مئراداف) در حقّ یک آواره تورکمن دریغ نکند! آنها بعداز تهدید و دستور اخراج بنده از شرکتی که در آن کار میکردم به رؤسای آن، از تمدید ویزای اقامت من در این جمهوری با اینکه خانواده ام شهروند این کشور هستند، برخلاف قانون خود در این مورد، خودداری کردند و در 26 اکتبر سال 2006/م. من مجبوربه ترک خاک این کشور شدم که در اصل آغاز مهاجرت چهارم من بوده است!

به محض ورود به آلمان نیز پاسپورت سیاسی من از طرف پلیس خارجی های این کشور ضبط و تنها سه ماه مهلت دادند که اینکشور را بمقصد تورکمنستان بدون ویزا و بدون پاسپورت سیاسی آلمان ترک کنم و یا بعداز 19 سال مجدداً تقاضای پناهندگی بدهم! آنها برای این اقدام خود گزارش بی پایه ای را اساس قرار داده بودند. یکی گزارشی از سفارت اینکشور در عشق آباد مبنی بر عدم ضرورت پناهندگی به آلمان در شرایط فراهم بودن امنیّت و اشتغال و ازدواج بنده با یک شهروند تورکمنستان بوده است! یعنی مقامات سفارت آلمان از جغرافیا و تاریخ کشور محلّ مأموریّت خود مبنی بر وجود دو تورکمنستان ناآگاه بوده و هر تورکمنی را شهروند جمهوری تورکمنستان تلّقی میکردند! گزارش دیگر که برای سرّی نگهداشتن نام گزارش دهنده تلاش وافری میشد مربوط به این لاطائلات میشد که گویا بنده سالها در کشوری با مرزهای وسیع با ایران و افغانستان و بدون کنترل دولت تورکمنستان در آن بسر میبردم و مشغول مراوده و بده بستان با طالبان و بن لادن و هرچه آدمخوار دینی بوده ام!!؟

دوستانی نیز که شمّ قوی در تشخیص موقعیّت برای تسویه حسابهای شخصی که دلیل آنرا تنها )خود میدانند!!) دارند و برای بخاک مالیدن پشت مخالف سیاسی و نظری خود بسیار موقع شناس هستند، از این قافله ی فشار دولتها بر یک بی پناه سیاسی عقب نمانده و با انتشار اعلامیّه های علنی و تلاشهای غیر علنی در معرّفی بنده بعنوان عضو پرنفوذ سازمان امنیّت نیازاف و همپالگی و فرد نزدیک تر از خود وی به او که گویا اکنون نیز در صدد سپردن «کانون» به وارث وی یعنی رئیس جمهور جدید تورکمنستان است، ابائی بخود راه نداده اند! من این مسائل را از آنرو یادآوری میکنم که در شهر «بوخم» آلمان مرکزی در انستیتوی آن قرار دارد که مسئول تحقیق و ترجمه و بررسی تمامی متنهای فارسی، حتّی جزئی ترین آنها گزارش نتایج آن به مسئولین مربوط به ایرانیهای مهاجر میباشد. از اینرو دوستان ما باید دقّت بیشتری در نوشته های خود بکنند تا ناخواسته به کسی آسیبی برسانند!

امّا، این دوستان پارا از این هم فراتر گذاشته و گزارش به پلیس خارجی آلمان مبنی بر عدم حضور بنده بمدّت پنج سال تمام در آلمان دادند که با قانون پناهندگی آلمان که یک پناهنده تنها شش ماه حقّ اقامت در کشور ثالث را دارد، مغایرت فاحشی داشته و در صورت عدم اثبات آن حقّ پناهندگی فرد لغو و باید به این کشور ثالث عودت داده شود! در این بحبوحه، فردیکه با من ارتباط چندانی نداشت و در حال تردد و سرمایه گذاری در ایران بود، از کشور سوئد طی تماس تلفنی با من بدون مقدّمه  طرح کردند که برای رهائی از این وضعیّت بلاتکلیفی فوراً به سفارت ایران در فرانکفورت مراجعه بکنم و پاسپورت ایرانی خودرا گرفته و راهی دیار گردم. بقول وی در آنجا چون «از یک خانواده متموّل و محترمی» بوده ام، وامهای کلان و دیگر مشوّقهای اقتصادی برای از سرگیری یک «زندگی عالی» در انتظار من است! تحلیل از تمامی این وقایع و با کنار هم گذاشتن آنها در کنار یکدیگر، تنها اجرای سناریوی استرداد بنده به ایران را میشد از آن استنباط کرد!
مخلص کلام، بلاخره  با دوندگی دو وکیل آلمانی و با صرف هزینه ای هنگفت نسبت به وضعیّت مالی من، توانستم پاسپورت پناهندگی خودرا با تمدیدی شش ماهه که این امر تا دوسال و شش ماه ادامه و مکرراً تکرار میگردید و با تحقیقات جمیزباندی سازمانهای اطّلاعاتی آلمان و با تحقیقات سفارت آنکشور در ترکمنستان در مورد گذشته بنده و با اطمینان یافتن آنها که از این «بخارها» از ما بر نمی آید و جزو «معصومین» همیشه مقصّر هستیم، توانستم پاسپورتم را بمّدت دو سال تمدید کنم. امّا، چندین ماه دیگر لازم بود که با مراجعات مکرر به سفارت جمهوری تورکمنستان در آلمان و ارسال چندین نامه از طرف خانمم به رئیس جمهوری جدید اینکشور جهت اخذ ویزای ورود به آن موفق به دریافت مجوّز برای دیدار خانواده ام بعداز سه سال بشوم!
بنده همیشه سعی کرده ام نه انسان کینه ورز و انتقامجو و نه میراث گرا و محبوس در گذشته باشم و رفتار هرکسی را مطابق با سطح نازل ها، معتقد به اقناع و نزدیکتر ساختن دیدگاهها و برداشتها از واقعیّتها هستم. براساس همین دیدگاه حتّی این افراد را نیز دوستان و همرزمهای بالقوّه و ارزشمندی برای ملّتم میدانم! تنها گلایه ای که از این دوستان دارم اینستکه آنها مقام شامخ بنده را از عنوان جاسوس سیا و توأماً سازمان امنیّت شوروی که سازمان اکثریّت با همکاری عناصری از «حزب دموکراتیک مردم ایران» به سرکردگی فرهاد فرجاد مارا به آن مفتخر کرده بودند، منزل داده اند! مقامی که در آلمان غربی، بازجوئیهای فرساینده نیروهای امنیّتی مستقر متّفقین در برلین غربی در هر هفته دوبارو به مدّت دو ماه تمام را فراهم آورد و در شوروی در سال 1988 موجبات دستگیری بنده در شهر «برست» و انتقال به «لوبیانگا»ی مسکو (ساختمان مرکزی ک. گ. ب.) با افشاگری بزرگ رهبری سازمان اکثریّت مبنی بر جعل پاسپورت به پناهندگان و عناصر نفوذی سازمان سیا (!) به شوروی» که مدّتها مرا تهدید به افشاگری آن در مقابل بازپس گرفتن اعلام استقلال «کانون» از این سازمان کرده بودند و ادامه این بازداشتها در سال1988، در شهر عشق آباد را باعث شده بودند! در تورکمنستان بعداز سپری شدن مهلت چهار ماهه ویزای من، مقامات مسئول صدور ویزا در این جمهوری به بنده بجای تمدید آن تنها فرصتی ده روزه برای ترک خاک اینکشور را دادند! در مقابل اصرار و پیگیری من برای پی بردن به این عمل غیرقانونی آنها با دعوت بنده به وزارت امور خارجه و ابلاغ کردند که چون » دولت همسایه ما (منظور ایران) از وجود شما در کنار مرزهای خود احساس ناراحتی و به آن اعتراض دارد، بهتراست که شما چندماهی تورکمنستان را ترک بکنید»!! بویژه آنکه ورود من بخاک این جمهوری مقارن با برپائی جنبش سبز شده بود که بنده هیچگو.نه نقشی در آن نمیتوانستم داشته باشم!

با توجّه به همکاریهای مشترک نیروهای امنیّتی ایندوکشور، چون احتمال معامله ای بر سر این مرغ هم عزا و هم عروسی، نزدیک به تعیین بود، من خودرا مجبور به خروج از جمهوری دانسته و دوباره دوری از خانواده و ادامه مهاجرت چهارم خودم را از سر گرفتم و آن چندماه اکنون نزدیک به سال ادامه دارد بدون آنکه ویزائی برای دیدار از خانواده ام در این جمهوری برایم صادر بکنند!
در اینجا لازم است که از دوستانی که حتّی با گرایشات مختلف سیاسی و تعلّقات تشکیلاتی متفاوت با بنده، از هیچگونه کمکی برای سراپا ماندن در طول این چهار سال آوارگی و دربدری دریغ نکرده اند، کمال تشکّر و قدردانی از آنها را بجای بیاورم!

آقای «بابامئرات» امیدوارم که توضیحات بنده در عدم داشتن آدرس مشخّص تماس با بنده، برای شما قانع کننده بوده و دیگر دوستان نیز برای اوّلین بار با وضعیّت من از زبان خودم آشنا شده باشند. با آرزوی موفقیّت برای شما، مسلّماً از سردبیر محترم سایت «تورکمنصحرا مدیا» خواهشی مبنی بر در اختیار گذاشتن امیل یکی از دوستانم برای تماس با بنده را خواهم کرد! … ادامه دارد »»»

منبع: خوجه نفس

Advertisements
نوشته شده در سیاسی اجتماعی. برچسب‌ها: . 2 Comments »

2 پاسخ to “دیالوگی در مورد یک پیش نویس! – قسمت اوّل از بخش دوّم”

  1. elman turan Says:

    سلام
    منه باش چكديگينه چوخ ساغ اول
    من توركمن لرين آدليملاريندان بير مطلب قويموشدوم.اونا گؤره نظر وئرميشديز آما من بيلمديم!اونا سيز ايراد توتوبسوز.
    لطفا آچيقلايين
    سيزه باشاريلار

  2. توضیحی مختصر در قبال یک عمل انجام شده! « خـوجـه نـفـس – Hojanepes Says:

    […] for 2010-05-21… on آخرین شماره های نشریّه “…elman turan on دیالوگی در مورد یک پیش نویس! –…links for 2010-05-20… on 277 مین سالگرد میلاد مختومقلی …links […]


ممنون از دیدگاهی که گذاشتید.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: